دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٥٨
| ابن خفاجه جلد: ٣ شماره مقاله:١١٥٨ |
اِبْنِ خَفاجه، ابواسحاق ابراهيم بن ابوالفتح بن عبدالله بن خفاجه
(٤٥١-٥٣٣ق/١٠٥٩- ١١٣٩م)، شاعر عصر ملوك الطوايف و مرابطون در اندلس. ابن
خلكان سال تولد وي را ٤٥٠ق آورده (١/٥٧)، اما ابن ابار به روايت
ابوعبدالله مكناسى مىنويسد كه ابن خفاجه خود اين تاريخ را ٤٥١ق ذكر كرده
است ( التكملة، ١/١٤٤). ابن خفاجه در سرزمين حاصلخيز و زيباي جزيرة شُقْر١
نزديك شاطبه٢ از توابع بلنسين چشم به جهان گشود و از اين رو نسبت جزيري و
شقري يافت. وي در خانوادهاي توانگر و بهرهمند از علم و ادب زاده شد و
تربيتى نيكو يافت. در زندگى و شعر او دو دورة متمايز ديده مىشود: نخست
دورهاي كه با تحصيل علم و نيز به عيش و نوش گذشت و دوم دورة سالمندي و
پارسايى او (عباس، ٢٠٦؛ دايه، تاريخ النقد الادبى، ٣٦٤، ٣٦٥). ابتدا به رسم
زمانه در شهر خود به آموختن علوم متداول چون قرآن، حديث، فقه و ادب
پرداخت، سپس به شهرهاي مهم اطراف مانند شاطبه، مرسيه و جز آنها سفر كرد و
از محضر اساتيدي چون ابوعلى صدفى، قاضى و محدث، ابوعمران موسى بن ابى
تَليد، ابوبكر عتيق بن اسد، قاضى، فقيه و اديب، ابواسحاق ابراهيم بن صواب،
لغت شناس و اديب، بهرهها برد (ابن ابار، التكملة، ١/١٤٣)، اما بىگمان اساتيد
ديگري را نيز درك كرده كه اكنون شناخته نيستند. افزون بر اين چنانكه از
ديوانش برمىآيد، وي با بسياري از علما و بزرگان عصر ارتباط داشته است. از
ميان علوم گوناگون ابن خفاجه از آغاز دلبستة شعر و ادب گشت (نك: ص ٦).
گرچه در لغت، حديث و فقه نيز چنانكه از طبقة استادانش برمىآيد، دستى داشت
و دوست وي ابن خاقان (ص ٢٣٠) نيز از او با عنوان فقيه اديب ياد كرده است.
ابن خفاجه در عصري پرورش يافت كه اندلس و به ويژه شرق آن در اوج
ويرانى و نابسامانى بود و او خود در اشعارش اشاراتى به اين ويرانيها دارد
(پرز، .(١٢٧ شرق اندلس خصوصاً بلنسيه بارها مورد تاخت و تاز قرار گرفته و به
ويرانهاي بدل شده بود اين وقايع غمانگيز در روحية حساس وي اثري عميق
داشت، چنانكه در برخى از اشعارش جلوههاي اين نگرانى را مىتوان ديد (ص
٢٠٨- ٢٠٩، ٣٥٤). با اينهمه گويى زندگى خود او چندان دچار تلاطم نشد و دوران
جوانى را به لذت و خوشگذرانى سپري كرد. هرگز تن به ازدواج نداد و به گفتة
ابن بسّام (٢(٣)/٥٤١) در ميدان لهو و مجون افسار گسيخته بود (قس: ابن
خاقان، ٢٣١). با اينهمه و به رغم آنكه او خود در جاي جاي ديوانش به
عياشيهاي دوران جوانى اشاره مىكند (صص ١٦٣، ٢٧٢، جم)، چون بعدها دانست كه
ابن خاقان جوانيش را آنگونه وصف كرده، آزرده خاطر شد و ابياتى در عتاب وي
سرود (ص ٢٠٤-٢٠٦)؛ ابن خاقان، ٢٣٢، ٢٣٣؛ قس: عباس، ٢٠٨). از دوران جوانى
ابن خفاجه بيش از اين آگاهى نداريم، هر چند كه در اشعار و اخبار دوران
پيري او، اشاراتى به عهد جوانى نيز رفته است. وي چنانكه خود گويد: در اواخر
عصر ملوك الطوايف يعنى در اوج فعاليتهاي سياسى و نظامى مسيحيان براي تصرف
بلنسيه كه وي ٣٠ ساله بود، سفري به عُدوه (مغرب) كرد، اما ديري در آنجا
نماند و در حدود ٤٨٣ق/١٠٩٠م به زادگاه خود بازگشت (ص ٣٦٧). اشعاري كه وي
در مدت اقامتش در مغرب سروده، حاكى از رنج غربت و اشتياق به بازگشت به
اندلس است (براي نمونه نك: ص ١٣٦). به گفتة ابن ابار، ابن خفاجه در
نوجوانى در شمار شعرايى بود كه به دربار تميم بن معز بن باديس
(٤٢٢-٥٠١ق/١٠٣١- ١١٠٨م) پنجمين امير بنىزيري پناه بردند ( الحلة، ٢/٢٢) كه
اين نشان از سفر ديگر او به مغرب دارد، اما هيچ يك از منابع به اين مطلب
اشارتى نكردهاند و با توجه به زندگى بىدغدغه و آرام ابن خفاجه در جوانى،
چنين سفري بعيد مىنمايد.
در قلمرو شعر، ابن خفاجه نخست مجذوب شاعران متأخر مشرق زمين، به ويژه
شاعران قرن چهارم شد و گاه به تقليد و گاه در معارضه با آنان شعر مىسرود
(ص ٦؛ غازي، ٥). كم كم اوان جوانى به سرآمد و او تحولى در سبك شعري خود
پديد آورد، اما پيش از آن براي مدتى شعر و شاعري را كنار گذاشت و به گفتة
خود وي چنان شد كه گويى هرگز با شعر انس و الفتى نداشته است، تا آنكه در
٤٩٥ق مرابطون، بلنسيه را از مسيحيان باز پس گرفتند و امنيت و آرامش در آنجا
حكمفرما شد. ابن خفاجه از اين اوضاع خشنود گشت و در مديحهاي مقدم امير
مرابطى ابواسحاق ابراهيم بن يوسف بن تاشفين (د پس از ٥١٥ق) را گرامى
داشت و اين آغازي دوباره در زندگى شعريش بود (ص ٧، ١٠٢- ١٠٥؛ پرز، .(١٠٧ وي
در اين دوره اميران و وزيران مرابطى را بسيار مدح گفت (عباس، ٢٠٦) كه
ظاهراً اين كار از روي چاپلوسى نبود، زيرا وي آنان را به ديدة فرشتگان
نجاتى مىنگريست كه وحدت اندلس را بدان بازگردانده و نويدبخش مجد و شكوه
دوبارة آن شدهاند ( بستانى ف، ٣/٢٢، ٢٣)، اما وي در دورة ملوك الطوايف نيز
هيچ گاه هنر خود را وسيلة تقرب به درباريان قرار نداده بود (ابن بسام،
٣(٢)/٥٤٢) و احتمالاً سبب اين امر توانگري و بىنيازي او از امرا بود (نك: ابن
خفاجه، ٨؛ غازي، ٥). وي خود در ديوانش به پارهاي از املاك خويش اشاره
كرده است (ص ٣٣، ٤٨).
دورة دوم زندگى ابن خفاجه كه دورة تحول روحى و كهنسالى اوست، در زهد و
پارسايى گذشت. ابن خاقان زهد او را به زهد عُروة ابن اُذَينه زاهد و شاعر
غزل سراي عصر اموي (د ح ١٣٠ق) تشبيه كرده و داستان توبة وي را نيز نقل
كرده است (ص ٢٣١). ابن خفاجه خود ضمن نامهاي به استاد خويش ابواسحاق بن
صواب ماجراي اين بازنگري و تحول درونى خود را نقل كرده است (نك: ص ٦٣ -
٦٥). با اينهمه وي در ديوان خود برخى از اشعار دوران خوش جوانى را آورده
است و اين امر ظاهراً دلايل صرفاً ادبى داشته، زيرا خود به صراحت از آنها
استغفار كرده است (نك: ص ١٥٧؛ قس: دايه، ابن خفاجه، ٢٩).
پس از استيلاي مرابطون بر اندلس، شهرت و آوازة ابن خفاجه همه جا پيچيد و او
مورد توجه دوستداران ادب قرار گرفت و اميران و صاحب منصبان او را سخت حرمت
مىنهادند و خواستهها و شفاعتهاي خرد و كلان او را مىپذيرفتند. وي با بسياري
از رجال سياسى و علمى اندلس و مغرب مراوده داشت، به پيشواز آنان مىرفت.
در مراسم و مجالس آنان شركت مىجست و در مدح آنان قصيده مىسرود (مثلاً
قصيده در مدح امير ابراهيم بن يوسف در عيد فطر ٥١٠ق، نك: ص ٥٦ -٦٠؛ ابن
خاقان، ٢٣٨-٢٤١). او با اديبان و دانشمندان عصر خود نيز مكاتبات و معارضاتى
داشت كه گاهى به هجو مىكشيد، چنانكه مثلاً در يك مورد ابن درّاج نحوي را
هجوي سخت گفت (ص ٣٥٢؛ دايه، همان، ٣٠؛ بستانى، ٢٦٤). ابن خفاجه كه در
اين زمان آوازهاش به سرزمينهاي شرق اسلامى نيز رسيده بود، در ٦٤ سالگى
به تشويق و اصرار دوستانش به گردآوري آثار نظم و نثر خود پرداخت و با مهارت
و شور و حالى كه در اين زمان داشت، دست به نقد و پيرايش آنها زد، پارهاي
را اصلاح و پارهاي را حذف كرد. از اين رو ديوان ابن خفاجه همة آثار وي از
جمله بسياري از اشعار معروفش را كه به تأليفات كسانى چون ابن بسّام راه
يافته است، در برندارد (ص ٨ - ٩؛ غازي، ٥، ٦). ظاهراً انگيزة اصلى وي در حذف
و اصلاح اين اشعار، كه حاصل دورة پيش از توبة او بود، آن بوده كه
نمىخواسته رفتار و كردار دورة جوانى ماية سرافكندگيش شود. احتمالاً به همين
سبب نيز در بحث از صناعت شعر در خطبة ديوان (ص ١٠-١١) تخيل را مقصود اصلى
شعر دانسته و صدق و راستى و يا بيان واقعيتها را در آن ضروري نشمرده و از
اين طريق كوشيده است خود را از اين تهمت برهاند كه آن اشعار، تصوير واقعى
زندگى خود او در جوانى بوده است (نك: عباس، ٢٠٨).
بعد از گردآوري ديوان و در سالهاي باقى ماندة عمر وي بسياري از شاگردان و
مشتاقان نزد او مىشتافتند و به قرائت و استنساخ ديوانش مىپرداختند، نام
بسياري از اينان در منابع آمده است (نك: غازي، ٨، ٩؛ قس: ابن ابار،
التكملة، ١/١٤٤؛ همو، المعجم، ٥٩). ديوان ابن خفاجه از ٣ بخش: خطبه، اشعار،
نامهها و مقدمهها تشكيل شده است: الف - خطبه كه مقدمهاي است بر ديوان و
در آن شاعر نكات ارزشمندي از زندگى معنوي و شاعرانة خود را از آغاز تا زمان
گردآوري ديوان بيان مىكند. سپس نظراتى دربارة شعر و نقد آن عرضه مىدارد،
خردهگيران شعر را به باد انتقاد مىگيرد، از مكتب شعري خويش دفاع مىكند و
نمونههايى از شعر خود را نيز كه به سبك شاعران شرق اسلامى سروده است،
مىآورد. ب - نظم، شامل گزيدة سرودههاي وي است كه بر حسب زمان، قافيه يا
موضوع تنظيم نشده است. او خود در خطبة ديوان (ص ١١) مىگويد اگر اجل مهلتش
دهد، ديوان را به ترتيب قافيه و حروف الفبا تنظيم مىكند (غازي، ١٠، ١١؛
قس: ابن بشكوال، ١/٩٩). ج در ديوان چندين نامه از او ثبت است كه به
دوستان يا بزرگان زمان نوشته شده است. علاوه بر اين برخى از قصايد، شامل
مقدمههاي منثوري است كه به منظور توضيح در باب آن قصيده آورده شده است
و احياناً حاوي نكات لغوي و ادبى است.
ابن خفاجه در موضوعهاي گوناگون شعر سروده، ولى غالب اشعار وي در وصف
طبيعت است. او را بزرگترين شاعر طبيعت در اندلس و حتى ديگر سرزمينهاي
اسلامى دانستهاند (عباس، ٢٠٤؛ ركابى، ٧٣). مهارت او در اين قلمرو و اشعار
فراوان و پرشوري كه در وصف گلها، ميوهها، درختان، باغها و جويبارها سروده،
سبب شده است كه به وي لقب «جنّان» (باغبان) دهند (مقري، ٣/٤٨٨؛ پالنسيا،
١٢٣). تعابير زيبا و دلكش وي در وصف طبيعت سرسبز اندلس چنان است كه گويى
روح او با طبيعت آن ديار و مظاهر فريبندة آن درآميخته است. طبيعت در اشعار
او جان مىگيرد و نمودهاي مختلف آن صفات و شخصيت انسانى مىيابند.
تحرك و حيات تصاوير در شعر او چنان است كه گويى شاعر در تخيلات رؤياگونة خود
شاهد رقص و جنبش مظاهر طبيعت بوده است (عباس، ٢١٤). اصولاً شخصيت يافتن
طبيعت و تخيل بسيار قوي از ويژگيهاي بارز شعر ابن خفاجه است (همو، ٢٠٨؛
ضيف، ٤٤٥؛ ركابى، ٧٦). روحيات خاص وي نيز البته در اين عرضه اهميت ويژه
دارد: او مردي به غايت حساس و نازك طبع و مسحور زيباييهاي انسانى و طبيعى
است. حساسيت و مشكل پسندي او حتى در خوراك و پوشاك و رفتار او نيز مشهود بود
(نك: ضبى، ٢٠٣؛ دايه، ابن خفاجه، ٢٧). ابن خفاجه از تنهايى و بىكسى
مىترسيد، انديشة مرگ تأثيري عميق بر روح او داشت و گذشت زمان كه تجسم آن
را در مرگ دوستان و پيري و تنهايى خويشتن مىديد، او را به بيمى توانفرسا
دچار ساخته بود، چنانكه به روايت ضبّى (ص ٢٠٢-٢٠٣) اغلب به كوههاي اطراف
مىرفت و پيوسته خطاب به نفس خويش فرياد مىزد كه «اي ابراهيم خواهى
مُرد» و آنگاه بيهوش بر زمين مىافتاد، پارهاي از مظاهر بىجان طبيعت از
جمله كوه و ماه كه در اشعار وي شخصيت انسانى يافتهاند، تجسم اين تنهايى
و وحشت او از مرگند و نگرش شاعر را نسبت به موقعيت انسانى خود وي نشان
مىدهند (نك: عباس، ٢٠٤، ٢٠٥، ٢٠٨-٢١٠).
او را صنوبريِ اندلس نيز لقب دادهاند (نك: مقري، همانجا). بىگمان ابن
خفاجه از ظرافتهاي سبك صنوبري (د ٢٣٤ق) در وصف طبيعت آگاهى داشته است، با
اينهمه شاعر اندلسى در به كار بردن تعابير بديع و روح بخشيدن به طبيعت
بىجان بر صنوبري مشرق برتري دارد ( بستانى ف، ٣/٢٣). ابن خفاجه در مدح،
غزل، عتاب، رثا و زهد نيز اشعاري سروده، اما هيچ يك از آنها به پاية اشعار
وي در وصف طبيعت نمىرسد. اسلوب شعري ابن خفاجه به تصريح خود وي (ص ٦،
١٢-١٧) متأثر از اسلوب شعر شاعران بزرگ مشرق زمين از جمله متنبّى، شريف
رضى، مهيار ديلمى و عبدالمحسن صوري است. ابوتمّام و بُحتري نيز از جمله
شاعرانى هستند كه در اين تأثير سهيم بودهاند (ضيف، ٤٤٥؛ پرز، .(٣٦ به همين
دليل نيز ابن خفاجه را همچون غالب شاعران اندلس مقلّد و دنبالهرو شاعران
شرقى شمردهاند (نك: ضيف، ٤٤٧- ٤٤٩؛ ركابى، همانجا)، گرچه اين تقليد را
نمىتوان از ذوق و ابتكار تهى دانست، وانگهى او به اسلوب خاصى ملتزم نبود
و هر سبكى را كه با ذوق و قريحهاش سازگارتر بود، برمىگزيد (دايه، همان،
١٠٣)، به خصوص در وصف طبيعت كه در قلمرو آن خود شاعري صاحب سبك بود و به
گفتة گارسيا گومز سبك وي كه به خفاجى معروف بود، تا آخرين روزهاي حكومت
غرناطه باقى بود (پالنسيا، ١٢٤) و شاعرانى مثل ابن زقّاق (خواهرزادة ابن
خفاجه) و ابن زمرك (د ٧٩٦ق) از آن متأثر بودهاند (ابن سعيد، ٢/٣٢٣؛ پالنسيا،
١٤٠).
شعر ابن خفاجه از دانش وسيع ادبى و لغوي و تاريخى او نيز حكايت دارد.
فصاحت در الفاظ و عبارات، كوشش مستمر در ابداع معانى، بهرهگيري از تصاوير
بىشمار و استفادة فراوان از صنايع بديعى، از خصوصيات سبك شعر اوست (نك:
دايه، همان، ٩٧). با اين حال اشعار وي از معانى عميق فلسفى به دور است و
استفادة بسيار وي از محسنات لفظى و مصطلحات ادبى و لغوي گاه سبب تكلف شده
است (همان، ١٠٣؛ زيات، ٣١٧). خردة ديگري كه متقدمان بر شعر وي گرفتهاند،
همانا كثرت و ازدحام معانى در يك بيت است (ابن خلدون، ١(٥)/١٠٧٧)، هر چند
كه همين امر را متأخران دال بر تخيل قوي ابن خفاجه و خلاقيت او در ابداع
معانى دانستهاند (دايه، همان، ٩٧؛ ضيف، ٤٤٦). نثر ابن خفاجه، همچون نثر
بسياري از اديبان معاصر وي مبتنى بر اسلوب ابن عميد يعنى نثري مسجع و
آهنگين و حاوي انواع جناس و احياناً طباق است كه گاه دچار تكلف و پيچيدگى
شده است (دايه، همان، ٨٨ - ٨٩).
مآخذ: ابنابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، قاهره، ١٩٥٦م؛ همو، الحلة السيراء،
به كوشش حسين مؤنس، قاهره، ١٩٦٣م؛ همو، المعجم، مادريد، ١٨٨٥م؛ ابن بسام،
على، الذخيرة، به كوشش احسان عباس، ليبى/تونس، ١٩٨١م؛ ابن بشكوال، خلف،
كتاب الصلة، قاهره، ١٩٦٦م؛ ابن خاقان، فتح، قلائد العقيان، قاهره، ١٢٨٤ق؛
ابن خفاجه، ديوان، به كوشش مصطفى غازي، قاهره، ١٣٧٩ق/ ١٩٦٠م؛ ابن
خلدون؛ العبر؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن سعيد، على، المغرب، به كوشش شوقى
ضيف، قاهره، ١٩٥٥م؛ بستانى ف؛ بستانى، فؤاد افرام، الروائع: ابن خفاجه،
بيروت، ١٩٧٢م؛ پالنسيا، گونزالس، تاريخ الفكر الاندلسى، ترجمة حسين مؤنس،
قاهره، ١٩٢٨م؛ دايه، محمد رضوان، ابن خفاجه، دمشق، ١٣٩٢ق/ ١٩٧٢م؛ همو،
تاريخ النقد الادبى فى الاندلس، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ركابى، جودت، فى
الادب الاندلسى، قاهره، ١٩٧٠م؛ زيات، احمد حسن، تاريخ الادب العربى،
بيروت/دمشق، دارالحكمة؛ ضبى، احمد، بغية الملتمس، مادريد، ١٨٨٤م؛ ضيف، شوقى،
الفن و مذاهبه فى الشعر العربى، قاهره، ١٩٧٨م؛ عباس، احسان، تاريخ الادب
الاندلسى، عصر الطوائف و مرابطين، بيروت، ١٩٧١م؛ غازي، مصطفى، مقدمه و
حاشيه بر ديوان ابن خفاجه (نك: ابن خفاجه در همين مآخذ)؛ مقري، احمد، نفح
الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٣٨٨م/١٩٦٨م؛ نيز:
P E r E s, Henri, La Po E sie andalouse en arabe classique, Paris, ١٩٥٣.
احمد بادكوبه هزاوه (رب) ٤/٥/٧٧
ن * ٢ * (رب) ١٢/٥/٧٧