دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٤٩
| ابن خشاب، ابو محمد جلد: ٣ شماره مقاله:١١٤٩ |
اِبْنِ خَشّاب، ابومحمد عبدالله بن احمد (٤٩٢-٣ رمضان ٥٦٧ق/ ١٠٩٩- ٢٩ آوريل
١١٧٢م)، عالم نامور نحو، لغت، ادب، حديث، منطق و نسبشناسى. از اصل و نسب
وي اطلاع دقيقى در دست نيست. شاگرد وي عمادالدين كاتب او را بغدادي
دانسته و نيز به گفتة همو «خشاب» لقب نياي دوم وي بوده است (١(٣)/٨). ابن
خلكان دربارة تاريخ تولد او كه از زبان خود وي ٤٩٢ق نقل شده (ابن ايبك،
١٣٦)، ترديد روا داشته و گفته است كه احتمالاً وي پيش از اين تاريخ به
دنيا آمده است (٣/١٠٣-١٠٤). دربارة دوران كودكى و جوانى او نيز به اشاراتى
مختصر بسنده شده و از اين رو بخش وسيعى از زندگى وي در پردة ابهام باقى
مانده است. اين امر ظاهراً از آنجا برمىخيزد كه وي از خاندانى معتبر و
نامآور برنخاسته است (لقب نياي وي خشاب يعنى هيزم فروش، شايد مؤيد اين
نظر باشد) و از اين رو، ثبت رويدادهاي زندگانى او از آن زمان آغاز شد كه
ديگر آوازهاش بالا گرفته بود. تنها آگاهى ما از دوران كودكى وي سخنى است
كه خود او دربارة هوش و حافظة خويش در دو سالگى گفته است (ابن فرات،
٤(١)/١٩٣). پس از اين تا حدود ١٣ سالگى كه از ابن دبّاس (د ٥٠٥ق/١١١١م) به
عنوان استاد خويش ياد كرده است، از وي نشانى در دست نيست (ابن خلكان،
٣/١٠٤). اطلاع ديگر ما دربارة آغاز كار وي گزارش ابن ايبك (ص ١٣٦) است كه
به نقل از سمعانى مىگويد كه ابن خشاب جوانى كامل و فاضل و در ادب و لغت
و حديث چيرهدست بود. اين گفته، نشانة شهرت زودرس ابن خشاب است.
ابن خشاب در محضر استادان متعدد به فراگرفتن دانشهاي گوناگون پرداخت. لغت
و ادب را از جواليقى (ياقوت، ١٢/٤٩) و حسن بن على محوّلى فرا گرفت (ذهبى،
المختصر، ٢٠٩)؛ از ابوبكر ابن جُوامرد قطان، على بن ابى زيد فصيحى و ابن
شجري نحو آموخت. و ابوالغنائم نَرْسى، يحيى بن عبدالوهاب مَنْده،
ابوالقاسم بن حُصَين و ابوالعزّ بن كادش (ابن نقطه، ٢/٣٠٣؛ ابن رجب،
١/٣١٦؛ ياقوت، ١٢/٤٩-٥٠) استادان حديث او بودند. قرائت و نيز علوم قرآنى را
افزون بر دو تن اخير از ابوالقاسم سمرقندي، ابوغالب بن بنّا و ديگران (ابن
رجب، همانجا) و علم فرائض (تقسيم ارث) را از ابوبكر مرزوقى آموخت و نزد
ابوبكر بن عبدالباقى انصاري به تحصيل حساب و هندسه پرداخت (ياقوت،
همانجا). علاوه بر اينان از بسياري از استادان ديگر نيز بهره برده است
(همانجاها). روشن نيست كه او منطق را نزد چه كسى آموخته است، اما رسالهاي
در اين موضوع به او منصوب است (نك: دنبالة مقاله).
شخصيت علمى - اجتماعى: ابنخشاب شخصيتبسيارپيچيدهاي داشت كه در رفتار
فردي و اجتماعى او نمايان بود. روحى بىقرار و سوداوي داشت، چنانكه بسياري
از نوشتههايش را به همين سبب ناتمام رها كرد (ابن قفطى، ٢/١٠٠). حتى مجلس
درس او نيز وقت معينى نداشت و گاه بازي شطرنج و گفت و گو و ديدار با
دوستان را بر آن ترجيح مىداد (ابن فرات، ٤(١)/١٩٠). وي آموزگار فرزندان
مستنجد خليفه بود و غالباً در راه بازگشت از تدريس در كنار بازيگران و مردم
عادي به تماشاي شعبدهبازي و شطرنج مىايستاد (ابن جوزي، يوسف، ٨(١)/٢٨٨) و
از شدت علاقه به شطرنج، گاه خود نيز با آنان به بازي مىپرداخت (ياقوت،
١٢/٥٠). آنگاه كه از سوي خليفه وي را از اين كار منع كردند. پيام فرستاد
كه «من آن نيستم كه اسير شما توانم بود. اگر جز اين مىخواهيد مرا به كار
خود رها كنيد. اين شما بوديد كه به سراغ من آمديد نه من». خليفه نيز دستور
داد دست از وي بدارند (ابن جوزي، يوسف، همانجا). ابن خشاب با مردم فرودست
بسيار فروتنانه رفتار مىكرد، اما در برابر فرمانروايان و اشراف تكبر نشان
مىداد. در مجلس درس نيز با خودخواهان بىاعتنايى و تندي مىكرد و با فروتنان
به نرمى سخن مىگفت (عمادالدين، ١(٣)/٩). از درباريان كه دوستدار هميشگى او
بودند، مىگريخت، اما ساعتها با دوستى زنگى و زشتروي در بازار و دكانها
مىنشست و به گفتوگو و شوخى مىپرداخت (ابن فرات، ٤(١)/١٩٠).
ابن خشاب به زندگى مادي و حتى نظافت خود بىاعتنا بود. خانة قديمى او با
فرش بوريا و تختههاي چوب كه كتابهايش را بر آنها نهاده بود، ويرانهاي را
مىمانست. چنانكه گويند پرندگان در ميان كتابهاي او آشيان مىساختند (ابن
قفطى، همانجا). عمامهاش را تا از چرك سياه نمىشد، از سر بر نمىگرفت و چون
آن را بر سر مىنهاد، به آراستگى آن توجهى نمىكرد و ملامتگر را با اين پاسخ
كه هيچ گاه عمامهاي بر سر عاقلى راست نيامده است، خاموش مىساخت
(ياقوت، ١٢/٥١؛ ابن رجب، ١/٣٢٠).
دربارة طنزگويى و حاضرجوابى او داستانهاي بسياري نقل شده است (مثلاً:
ياقوت، ١٢/٥٠ -٥١؛ نيز قس: سخن طنزگونة او دربارة گفتة ابن عباس در مورد خطبة
شقشقيه در ابن ابى الحديد، ١/٦٩). وي زبان ملامتگران را كه چرا به تماشاي
شعبدهبازان و دلقكان مىايستد نيز با پاسخى چنين مىبست: اينان سخنان
نادري بر زبان مىآورند و لطايفى در سخن خويش دارند كه دلپذيرتر از آن
نتوان يافت و در گفتارشان انديشههايى است كه هرگاه به كتابهاي علمى راه
يابند، ارزش واقعى آنها شناخته مىشود (ابن فرات، ٤(١)/١٩٠).
همين آسان گيري وي در زندگى شخصى برخى را بر آن داشته تا او را بخيل
بخوانند (ياقوت، ١٢/٥٠؛ فيروزآبادي، ١٠٦)، اما از سوي ديگر مىدانيم كه او به
طالبان علم توصيه مىكرد كه كالاي خود را وسيلة جمعآوري زر و زور قرار ندهند
و آن را فقط در راه خدا به كار گيرند و مزد از وي بخواهند (ابن فرات،
٤(١)/٢٠٣). اما كج روي و سنت گريزي ابن خشاب هرگز نتوانست چيزي از اعتبار
علمى او بكاهد و نويسندگان از اينكه او را «حجت عرب» (ابن تغري بردي، ٦/٦٥)
و «حجةالاسلام» (ابن رجب، ١/٣١٩) و «امام و علامه» (ذهبى، سير، ٢٠/٥٢٣)
بخوانند، ابايى نداشتند.
شخصيت علمى وي را ديگران نيز ستودهاند، اما سخن دوست و شاگرد او عمادالدين
(١(٣)/٧- ٨) از همه ستايشآميزتر است. وي ابن خشاب را داناترين مردم به
زبان عرب، نحو، لغت، تفسير، حديث و نسبشناسى و از همة بزرگان روزگارش برتر
دانسته است. ياقوت (١٢/٤٧- ٤٩) او را همسنگِ ابوعلى فارسى دانسته و ابن
فرات او را از لحاظ علمى برتر از ابوعلى شمرده است (٤(١)/١٨٩). افزون بر اين
گفتهاند كه او در علم فرائض، ادب و شعر (ذهبى، المختصر، ٢٠٩)، منطق، حساب و
هندسه (ياقوت، ١٢/٤٨) چيرهدست بود و خطى به غايت خوش داشت (ابن ايبك،
١٣٥) و دست نوشتههاي او به قيمت گزاف به فروش مىرفت و طالبان براي به
دست آوردن آنها رقابت مىكردند (عمادالدين، ١(٣)/٨). در حسن قرائت و سريع
خواندن و فهميدن قرآن نيز سرآمد اقران به حساب مىآمد (يافعى، ٣/٣٨١) و
قرآن را با قرائتهاي گوناگون، حفظ داشت (ابن قفطى، ٢/٩٩).
با اينهمه شهرت ابن خشاب مديون نحودانى اوست و گفتهاند زعامت و پيشگامى
دانش نحو در آن روزگار به وي منتهى مىگشت (ذهبى، العبر، ٤/١٩٧).
وي پژوهشگري كمنظير بود. چنانكه ابوالخير مصدق بن شبيب واسطى، استاد ابن
ابى الحديد، گفته است آنگاه كه خطبة شقشقيه را نزد او مىخواند، دربارة استاد
آن از وي جويا شد و گفت كه برخى اين گفتهها را به سيد رضى منسوب
مىدانند. ابن خشاب پاسخ داد كه «اين شيوة گفتار از سيدرضى نيست، چه ما
سبك و اسلوب او را مىشناسيم و من متن خطبه را در كتابهاي مختلفى كه حدود
٢٠٠ سال پيش از سيد رضى (د ٤٠٦ق/١٠١٥م) نوشته شده، يافته و چندين نسخة
دستنويس از آنها مىشناسم كه پيش از تولد پدر سيد رضى نوشته شده است و
مشخصات خط و نويسندة آنها را به خوبى مىدانم» (ابن ابى الحديد، همانجا).
مؤلف الجوهر المنتخب فى اخبار العلم و الادب نيز گفته است كه ابن خشاب در
رسالة مربوط به نسب مسدد بن مسمر از حماد راويه (ه م) و از ادعاي او مبنى بر
اينكه ٦٠٠ قصيده با مطلع «بانَتْ سُعادُ» مىشناخته، ياد كرده است، اما چون
اين مطلب براي او شگفتآور بوده، خود به تحقيق پرداخته و موفق به
جمعآوري ٦٠٠ قصيدة مذكور گرديده است (ابن فرات، ٤(١)/١٩٢-١٩٣).
علاوه بر هوش و حافظة نيرومند، عامل ديگري كه در تكوين شخصيت علمى ابن
خشاب مؤثر بوده است، كتابدوستى شديد اوست كه گاه چون ديگر رفتارهاي وي
رنگى بيمارگونه دارد. پيري و سالخوردگى نيز هرگز از شور و اشتياق او به
مطالعه نكاست. به گفتة ذهبى ( المختصر، ٢٠٩) وي با وجود سالخوردگى سخت شيفتة
شنيدن و سود بردن از گفتههاي ديگران بود و در آموختن هيچ مطلبى ترديد
نمىكرد (صفدي، ١٧/١٥؛ ابن رجب، ١/٣١٦). وي انبوهى از كتابهاي سودمند
(ياقوت، ١٢/٥٠) داشت و هرگاه دانشوري زندگى را بدرود مىگفت، كتابهاي او را
مىخريد و بر مجموعة خود مىافزود (صفدي، همانجا)، اما همواره كتابهاي كهنه و
ارزان را انتخاب مىكرد (ابن قفطى، ٢/١٠١). گفتهاند كه چون از كسى كتابى
به امانت مىگرفت، از بازگرداندن آن سرباز مىزد، يا چون مىخواست كتابى را
بخرد، دور از چشم صاحب آن برگهايى از كتاب را مىكند و آنگاه كتاب را ناقص
جلوه مىداد و آن را به بهايى اندك مىخريد (ياقوت، ١٢/١٥١). ظاهراً وي هرگز
ازدواج نكرد (همانجا؛ ذهبى، العبر، ٤/١٩٧؛ ابن فرات، ٤(١)/٢٠٥)، و گويا تجرد
فراغت بيشتري براي كارهاي علمى او فراهم كرده بود. ابن خشاب شاگردان
بسياري تربيت كرد كه از جمله مىتوان به اينان اشاره كرد:
الف - در شعر و ادب و نحو: عمادالدين كاتب (عمادالدين، ١(٣)/٧)، ابوبدر
اسكافى، از دبيران نوپرداز و مبرز در ادب عربى (ابن شاكر، ١/٣٤٢)، ابوالحسن
على بن عنتر بن ثابت معروف به شُمَيم (ابن كثير، ١٣/٤١). ابن دهّان نحوي
و نيز ابوغالب بن ميمون كه قصايد گزيدة خود را براي تدوين منتهى الطلب
براي استاد برمىخواند (ابوغالب، ١/١؛ نيز نك: تنوخى، ٣٦٩، ٣٧٢):
ب - در حديث: حافظ ابوسعيد سمعانى، ابومحمد بن اخضر و ابواحمد بن سُكينه
(ياقوت، ١٢/٥٠).
ابن خشاب و مكتب بغداد: با آنكه ابن خشاب نحوي نامداري است، متأسفانه
تفصيل آراي نحوي او در دست نيست. از آراي او اين دو مورد قابل توجه است:
نخست آنكه به نظر وي، «مَن شرطيه»، با «اِن شرطيه» قابل قياس است و اگر
كسى براي آن محلى از اعراب قائل نشود، اشكالى ندارد (سيوطى، ٨٩). ديگر آن
كه وي نيز در مقابل آية كريمة «هذان خصمان اختصموا» (حج/٢٢/١٩). مانند
بسياري ديگر از نحويان، ناچار به توجيه شده و گفته است «خصم» مصدري است
كه وصفيت يافته و از اين رو مراعات مطابقت آن با موصوف در افراد و تعداد
ضروري نيست (ابوحيان، ١١٨). البته بر اساس اين اظهارنظر نمىتوان او را به
يكى از مكتبهاي كوفه و بصره و يا بغداد وابسته دانست، اما از آنجا كه وي را
با ابوعلى فارسى كه خود پايهگذار مكتب بغداد است، مقايسه كردهاند، شايد
بتوان گفت كه در مسائل نحوي او نيز به شيوة اين مكتب مىانديشيده است.
آنچه اين نظر را تقويت مىكند يكى آن است كه ابن خشاب از ابن دباس كه
بنابر نوشتة ابن قفطى (٣/٢٥٧) در نحو شيوة ابوعلى و ابن جنى را دنبال
مىكرده، به عنوان شيخ خود ياد كرده است (ياقوت، ١٧/٥٥)؛ ديگر آنكه شاگرد
وي ابوالبقاء عُكْبَري در نحو پيرو مكتب بغداد بوده است (ضيف، ٢٧٩).
ابن خشاب، حنبلى مذهب بود و بر آراي فقهى احمد بن حنبل پاي مىفشرد (ابن
رجب، ١/٣١٨) و گرچه گفتهاند كه پايبند سنن و نوافل بود (ابن كثير، ١٢/٢٨٩)،
اما برخى روايات نيز به بىقيدي او در اين باب اشاره دارند (ابنجوزي،
عبدالرحمان،١٠/٢٣٩؛ عمادالدين،١(٣)/٩). وي در ٧٥ سالگى به بستر مرگ افتاد.
ابن جوزي كه از دوستان او بود، به عيادتش شتافت و وي را در حالى ديد كه
از زندگى قطع اميد كرده است (ابن جوزي، عبدالرحمان، ١٠/٢٣٨).
قاضى ابوالقاسم بن فرّاء نيز از ابن خشاب عيادت كرد و چون وضع او را بسيار
بد يافت، وي را به منزل خويش برد و به پرستاري از او پرداخت (ذهبى، سير،
٢٠/٥٢٦). وي سرانجام در منزل ابن فراء درگذشت و نزديك آرامگاه بشرحافى به
خاك سپرده شد (ابن فرات، ٤(١)/٢٠٥-٢٠٦).
عمادالدين كاتب تاريخ مرگ ابن خشاب را ٥٦٨ق نوشته، اما گفته است كه خود
در آن هنگام در شام بوده است (١(٣)/٩). ابن خشاب ثروت خود را كه
مجموعهاي از كتاب بود، وقف طالبان علم كرد، اما اكثر آنها به تاراج رفت
(ذهبى، سير، ٢٠/٥٢٦).
آثار چاپى: ١. استدراكات. اين كتاب نقد ابن خشاب بر مقامات حريري است كه
همراه با نقد ابن بري بر ابن خشاب در ١٣٢٨ق در آستانه (استانبول) و همچنين
در ١٣٢٦ق در قاهره در پايان مقامات به چاپ رسيده است؛ ٢. المرتجل. اين
اثر شرح او بر الجمل فى النحو عبدالقاهر جرجانى است و در ١٩٧٢م به كوشش
على حيدر در دمشق چاپ شده است.
آثار خطى: ١. تواريخ ميلاد الائمة و وفياتهم، كه به روايت ابن خشاب ضمن
مجموعهاي در كتابخانة فخرالدين نصيري در تهران (جامعه، ١(٣)/٤٥) و نيز با
عنوان تواريخ مواليد و وفيات اهل البيت و اين دفنوا ضمن مجموعهاي در
كتابخانةمركزيدانشگاهتهران(مركزي، ٨/٧٥٧- ٧٥٨) نگهداري مىشود؛ ٢. القصيدة
البديعية الجامعة لشتات الفضائل و الرموز العلمية، ابن خشاب اين قصيده را به
ابن انباري هديه كرده است و آن شامل بخشهايى در شيوة كتابت، بلاغت و نحو
و لغات دشوار، عروضوقافيه، قرآن و فقه و سير و اخبار اوائل GAL,S,)–¨ )؛
I/٤٩٤ نسخهاي از آن در دارالكتب موجود است (همانجا)؛ ٣. لمعة فى الكلام على
لفظة آمين المستعملة فى الدعاة و حكمها فى العربية كه ضمن مجموعهاي در
كتابخانة كوپريلى (كوپريلى، ٢/١١١) موجود است؛ ٤. مسائل فى النحو (انواع واو،
مسألة ليس، معنى دو بيت از كسايى، مسألهاي از فقه كه به نحو نيازمند
است)؛ اين رساله نيز در مجموعة پيشين (همان، ٢/١١٢) محفوظ است.
آثار منسوب: ١. شرحى ناتمام بر اللمع ابن جنى در ٣ مجلد (ابن فرات،
٤(١)/٢٠٤)؛ ٢. شرح مقدمة ابن هبيرة وزير در نحو (بغدادي، ١/٤٥٦)؛ ٣. حاشيه بر
درّة الغوّاص حريري (حاجى خليفه، ١/٧٤١)، كه ابن بري ردّي موسوم به
اللباب على ابن الخشاب بر آن نوشته بوده است (همانجا)؛ ٤. ردّيهاي بر
تهذيب اصلاح المنطق ابن سكيت، اين تهذيب از خطيب تبريزي بوده است (حاجى
خليفه، ١/١٠٨)؛ ٥. رديهاي بر امالى ابن شجري با عنوان انتصار (همو، ١/١٦٢)؛
٦. رديهاي بر شرح الجمل ابن بابشاذ با نام هادية الهادية (ابن فرات،
٤(١)/٢٠٤) و همچنين رديههاي ناتمام بسيار (همو، ٤(١)/٢٠٥)؛ ٧. اللامع فى
النحو (حاجى خليفه، ٣/١٥٣٦). كحاله (٦/٢٠) كتابى در «نقد الشعر» به وي نسبت
مىدهد، ولى در منابع قديمىتر از اين عنوان ديده نمىشود. از ابن خشاب
اشعاري نيز نقل شده است (عمادالدين، ٣(١)/٩- ١٨؛ ياقوت، ١٢/٥٢ -٥٣؛ ابن
فرات، ٤(١)/١٩٧-٢٠٤).
مآخذ: ابن ابى الحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغة، قاهره، ١٣٢٩ق؛ ابن ايبك،
احمد، المستفاد من ذيل تاريخ بغداد، به كوشش قيصر ابوفرح، بيروت، ١٣٩١ق؛
ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم، حيدرآباد دكن،
١٣٥٨ق؛ ابن جوزي، يوسف، مرآة الزمان، حيدرآباد دكن، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ ابن
خلكان، وفيات؛ ابن رجب، عبدالرحمان، الذيل على طبقات الحنابلة، به كوشش
محمد حامد الفقى، قاهره، ١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ ابن شاكر كتبى، محمد؛ فوات الوفيات،
به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٣م؛ ابن صابونى، محمد، تكملة اكمال
الاكمال، به كوشش مصطفى جواد، بغداد، ١٣٧٧ق/١٩٥٧م؛ ابن فرات، محمد
عبدالرحيم، تاريخ، به كوشش حسن محمد شماع، بصره، ١٣٨٦ق/١٩٦٧م؛ ابن قاضى
شهبه، ابوبكر، طبقات الشافعية، به كوشش حافظ عبدالعليم خان، حيدرآباد دكن،
١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ ابن قفطى، على، انباء الرواة، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٣٦٩-١٣٧٤ق/١٩٥٠- ١٩٥٥م؛ ابن كثير، البداية؛ ابن نقطه،
محمد، التقييد لمعرفة الرواة و السنن و المسانيد، به كوشش شرفالدين محمد،
حيدرآباد دكن، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابوحيان اندلسى، محمد، تذكرة النحاة، به كوشش
عفيف عبدالرحمان، بيروت، ١٤٠٦ق؛ ابوغالب بن ميمون، منتهى الطلب من اشعار
العرب، به كوشش فؤاد سزگين، فرانكفورت، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛ بغدادي، هديه؛
تنوخى، عزالدين، «من ذخائر قبة الملك الظاهر»، مجلة المجمع العلمى العربى،
١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ جامعه، خطى؛ حاجى خليفه، كشف؛ ذهبى، محمد، سير اعلام
النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤوط و محمدنعيم عرقسوسى، بيروت، ١٤٠٥ق؛ همو،
العبر، به كوشش صلاحالدين منجد، كويت، ١٩٦٣م؛ همو، المختصر المحتاج اليه
من تاريخ ابن دبيثى، بيروت، ١٤٠٥ق؛ سيوطى، الاقتراح، به كوشش احمد محمد
قاسم، قاهره، ١٣٩٦ق؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش دوروتيا
كراوولسكى، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ضيف، شوقى، المدارس النحوية، قاهره،
دارالمعارف، عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر، به كوشش محمد بهجة الاثري،
عراق، ١٩٧٦م؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨٤م؛ فيروزآبادي،
محمد، البلغة، به كوشش محمد مصري، دمشق، ١٣٩٢ق/ ١٩٧٢م؛ كحاله، عمررضا، معجم
المؤلفين، بيروت، ١٣٧٦ق/١٩٥٧م؛ كوپريلى، خطى؛ مركزي، خطى؛ يافعى،
عبدالله، مرآة الجنان، حيدرآباد دكن، ١٣٣٧- ١٣٣٩ق؛ ياقوت، ادبا؛ نيز:
EI ٢ ; GAL, S.
محمد فاضلى (رب) ٣٠/٤/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٦/٥/٧٧