دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٣٠
| ابن حيوس جلد: ٣ شماره مقاله:١١٣٠ |
اِبْنِ حَيّوس، ابوالفتيان محمد بن سلطان بن محمد بن حيوس غَنَوي، ملقب
به امير مصطفى الدوله (٣٩٤-٤٧٣ق/١٠٠٤-١٠٨٠م)، شاعر مديحهسراي شامى. وي در
دمشق به دنيا آمد، نياكان او از اعراب جزيره بودند كه به شام كوچ كردند
(ابن حزم، ٢٤٧- ٢٤٨) و نياي بزرگ وي هيثم در لشكر معتصم امير بود (طبري،
٩/١٢). پدرش را نيز در شمار امراي عرب ياد كردهاند (ابن خلكان، ٤/٤٣٨؛ صفدي،
٣/١١٨). ظاهراً خاندان او از ثروت و مكنت برخوردار بود و خود وي در يكى از
سرودههايش به اين موضوع اشاره كرده است (١/٢٤٠).
دربارة تحصيلات ابن حيوس چيزي نمىدانيم، احتمالاً نزد دايى خود قاضى ابونصر
محمد بن احمد بن هارون دانش آموخته است (ابن ماكولا، ٢/٣٧٠). اينكه برخى
از مآخذ گفتهاند كه خطيب بغدادي، ابومحمد سمرقندي و قاضى يحيى بن على
قرشى از او روايت حديث كردهاند (ذهبى، ١٨/٤١٣؛ صفدي، ٣/١١٨)، درست نمىنمايد
و به نظر مىرسد كه در اين باب وي را با برادرش ابوالمكارم كه فقيه بوده
است (مردم بك، ١/١٦)، اشتباه كردهاند، اما ابن خيّاط شاعر دمشقى شاگرد او
بوده است (ابن خلكان، ٤/٤٤٤؛ صفدي، ٣/٢٢٠). روشن نيست كه او سرودن شعر را
از چه زمانى آغاز كرد، اما نخستين اشعاري كه وي را رسماً در شمار شاعران
مديحه سرا قرار داد، در ٢٥ سالگى و در مدح انوشتكين دِزبِري سردار ترك سروده
شده است (مردم بك، ١/٨). در ٤٢٠ق/١٠٢٩م انوشتكين از سوي الظاهر هفتمين
خليفة فاطمى مأمور سركوبى قبايل شورشى گرديد. او در جنگ اقحوانه نزديك
طبريه، شورشيان را به سركردگى حسان بن مفرّج و صالح بن مرداس شكست داد و
صالح را كشت و پيروزمندانه وارد دمشق گرديد (ابن اثير، ٩/٣٩٢؛ مردم بك،
همانجا). ابن حيوس فرصت را مغتنم شمرد و با سرودن دو قصيده در ستايش
انوشتكين و پيروزيهايش به وي نزديك شد (١/٥٧، ٦٥؛ مردم بك، همانجا).
وي از اين پس مدت ١٣ سال در خدمت انوشتكين بود و ٤٠ قصيده در ستايش او
سرود (١/٤، ٥٧، ٦٥، ٧١، ٨٧، ١٠٠، ١٣٣، ١٢٨، ١٦٥، ١٧١، جم؛ قس: مردم بك، ١/٩). در
٤٢٩ق انوشتكين بر حلب استيلا يافت و نصر بن صالح مرداسى را به قتل رساند
(ابن اثير، ٩/٤٦٠؛ ابن عديم، ١/٢٥٠) و ابن حيوس كه گويا ملتزم ركاب او بود
(ابن حيوس، ٢/٤٤٢؛ ابن عديم، ١/٢٥٨)، با سرودن چندين قصيده اين پيروزي را
شادمانه به وي تبريك گفت (١/٧١-٧٧، ١٧١- ١٧٨، ٢٣٧-٣٤٤؛ ابن عديم، همانجا).
پس از مرگ انوشتكين در ٤٣٣ق، چندي به ستايش حاكم بعدي دمشق ناصرالدوله
حسن بن حسين حمدانى پرداخت و ١٠ قصيده در مدح او سرود (مردم بك، همانجا)،
اما با آغاز نابسامانى در حكومت دمشق و عزل و نصبهاي پياپى، متوجه مركز
حكومت فاطميان گرديد (همانجا) و ابومحمد حسن بن على يازوري وزير مقتدر
المستنصر را مدح گفت و طى ٨ سال وزارت او (٤٤٢-٤٥٠ق/١٠٥٠- ١٠٥٨م) ١٠ قصيده
در ستايش وي سرود (١/١٧٩، ١٨٩، ٢٣٤، ٢٧٥، ٣٥١، ٢/٤٠٣، ٤٨٦، ٤٩٤، ٥٣١، ٥٩٢). پس
از يازوري دو وزير ديگر فاطميان، ابوالفرج محمد بن جعفر مغربى و ابوالفرج
عبدالله بن محمد بابلى را نيز ستود (١/١٩٨، ٢/٤٥٢، ٥٦٢). در ٤٥٤ق آشفتگى
سياسى در دستگاه خلافت فاطميان آغاز شد (ابن صيرفى، ٤٩-٥٤) و بازتاب آن در
دمشق نيز آشكار گرديد (ابن قلانسى، ٩٢-٩٩).
اين آشفتگيها ١٠ سال دوام يافت و در ٤٦٣ق به اوج خود رسيد (ابن اثير،
١٠/٦٨). ابن حيوس در همين ايام تمام دارايى خويش را از دست داد (مردم بك،
١/١١) و گويا در اين مدت ممدوحى شايسته نيز نيافت و ديگر شعر، يا لااقل شعري
كه در خور ضبط در ديوان باشد نسرود، زيرا در ديوان او شعري كه در اين ١٠ سال
سروده شده باشد، ديده نمىشود (همانجا). وي سرانجام با دلى شكسته و نااميد
با سرودن شعري اندوهبار (١/٢٩٧) تصميم به ترك دمشق گرفت، اما نمىدانست به
كجا روي آورد، چه او از طرفداران فاطميان به شمار مىرفت، عباسيان را مورد
نكوهش قرار داده بود (ابن صيرفى، ٤٤) و قصايد بسياري در مدح انوشتكين دزبري
دشمن سرسخت مرداسيان حلب سروده بود. سرانجام در غايت درماندگى به قاضى
امينالدوله در طرابلس شام روي آورد، اما از بد روزگار او نيز در ٤٦٤ يا ٤٦٥ق
درگذشت (ابن عديم، ٢/٣٥؛ ابن حيوس، ١/١٣٢) و شاعر قصيدهاي در رثاي وي و
تسليت به برادرزادهاش جلال الملك كه جانشين او گرديده بود (همانجاها)،
سرود. جلال الملك به سبب وابستگى ابن حيوس به فاطميان از وي بيزاري جست
(ابن عديم، ٢/٤٠) و او ناگزير به سوي قاضى عينالدوله حاكم صور متوجه گرديد
و پيش از عزيمت شايد به قصد بررسى احوال، دو قصيدة شكوائيه دربارة مردي كه
در امانت او خيانت كرده بود و نيز دربارة پريشان حالى خويش سرود و نزد وي
فرستاد (٢/٣٩٦، ٤٦٥).
در اين احوال سديدالملك على بن منقذ كه در طرابلس بود به وي پيشنهاد كرد
تا نزد محمود بن صالح مرداسى به حلب رود، اما از آنجا كه ابن منقذ خود نيز
مورد غضب محمود بود (ابن عديم، ٢/٣٤، ٣٥، ٣٦) ابن حيوس با بدگمانى از وي
خواست تا فرزندش نصر بن منقذ را با وي همراه سازد (ابن عديم، ٢/٤٠؛ قس:
دانشنامه، كه رفتن او را به حلب به دعوت خود محمود بن نصر دانسته است).
سرانجام در ٤٦٤ يا ٤٦٥ق (ابن عديم، همانجا؛ ابن خلكان، ٤/٤٤٠) وارد حلب
گرديد و در مجلس شراب محمود حاضر شد و قصيدهاي شامل ٩٥ بيت (٢/٥٩٨ -٦٠٦) در
ستايش او خواند و در آن على بن منقذ را به سبب راهنمائيش به سوي وي سپاس
گفت (٢/٦٠٥)، محمود هزار دينار در طبقى سيمين به وي بخشيد و همان مبلغ نيز
مقرري سالانه براي او معين كرد (ابن عديم، ٢/٤٠-٤١). ابن حيوس از اين پس
شاعر ويژة مرداسيان شد و به ثروت و مكنت فراوان رسيد (ابن خلكان، ٤/٢٤١؛
ابن عديم، ٢/٤٦) و به صلههايى بسى گرانتر از صلة ديگر شاعران دربار
مرداسيان دست يافت (عمادالدين، ٢/٥٤؛ ابن خلكان، ٤/٤٤٠) و خانهاي بسيار
مجلل در حلب بنا كرد و بر سر در آن شعري دربارة بخششهاي بنومرداس نوشت (ابن
خلكان، ٤/٤٤١) و نيز از تأخير خويش در ستايش آنان پوزش خواست ( ديوان،
١/٢٤٨، ٢/٤٧٤؛ ابن خلكان، ٤/٤٣٩؛ ابن عديم، ٢/٤٥) و بدين سان كوشيد تا كدورت
و عداوت گذشته را به نحوي از ميان بردارد. بدين ترتيب وي ممدوحان پيشين
خود را به فراموشى سپرد (١/٢٣، ٢/٣٩٤) و حتى به نكوهش آنان نيز پرداخت
(٢/٤٢٣؛ مردم بك، ١/٢٦).
در ٤٦٧ق/١٠٧٥م محمود درگذشت و فرزند وي نصر بن محمود جانشين او شد. ابن
حيوس رثاي ممدوح پيشين را با ستايش ممدوح بعدي بياميخت و در آن با زيركى
به بخششهاي هزار ديناري او اشاره كرد (١/٢٤٨). نصر بىدرنگ فرمان داد تا
همان مبلغ را به وي بپردازند و سوگند ياد كرد كه اگر دو چندان آن را نيز
درخواست كرده بود، به وي مىبخشيد (ابن قلانسى، ١٠٨؛ ابن اثير، ١/١٥٠).
پس از مرگ نصر، به ستايش برادر او سابق بن محمود پرداخت (٢/٤٧٩-٤٨٦؛ ابن
عديم، ٢/٥٣) و مدت ٥ سال نيز در خدمت او ماند و مجموعاً ٣٣ قصيده در ستايش
مرداسيان سرود (براي نمونه نك: ١/٢٦، ٥٠، ١١٠، ١١٤، ١٣٧، ١٤٤، ٢٠٥، ٢٤٩، ٢/٣٩٠،
٤٠٩، ٥٠٨، ٦١٨، جم) و چندان ثروت بيندوخت كه هنگام مرگ ١٠ هزار دينار از خود
بر جاي گذاش (ابن خلكان، ٥/٢٦٨).
در ٤٧٣ق پس از فروپاشى حكومت مرداسيان به دست شرف الدوله مسلم بن قريش
و استيلاي وي بر حلب (ابن عديم، ٢/٧٠، ٧٣) ابن حيوس كه نزديك به ٨٠ سال
از عمرش مىگذشت، در ستايش او نيز درنگ نكرد و قصيدهاي در مدح او سرود
(٢/٥٦٩ -٥٧٧) و در يكى از ابيات آن گفت كه بخشندگى پيش از خود در رگهاي تو
جريان داشته است (٢/٥٧٥). اين بيت كه ابن خلكان (٤/٤٤٣) آن را اوج
مديحهسرايى خوانده است، در شرف الدوله سخت مؤثر افتاد (ابن عديم، ٢/٧٤)،
چندانكه به وي امر كرد تا بنشيند و بقية قصيده را در حالت جلوس به پايان
رساند، و افزون بر ٢ هزار دينار صله، موصل را نيز اقطاع او قرار داد (همانجا؛
عمادالدين، ٢/٢٥٦)؛ اما وي پيش از آنكه به موصل برسد يا ٦ ماه پس از اين
رويداد درگذشت (همانجاها). ابوالفدا مرگ او را در ٤٧٢ق دانسته است (٢/١٩٤).
ابن حيوس نمونة كامل يك شاعر درباري است. او پيوسته در جست و جوي ممدوحى
گشاده دست است و ديگر به شخصيت او عنايتى ندارد. ديوان وي با مدح آغاز و
با مدح پايان مىيابد و به جز ٣ قطعة چند بيتى در هجا (١/١٣٥، ٣١١، ٢/٥٧٨)، يك
قصيده خطاب به يكى از دوستانش (٢/٤٦٩)، يك قطعه در نسيب (١/٧٨)، دو قطعه
كوتاه خالى از مدح (١/١٣٦، ٢٩٧)، بقيه سراسر مدح است. در نظر او بخششهاي
ممدوح قافيههاي سركش را رام مىسازد و هر قدر بخشش افزايش يابد، كلام او
فصيحتر است (٢/٤٤١). در مدح نه به عصبيت عربى خود پاي بند است و نه به
مذهبى خاص؛ هم مملوك ترك را مىستايد و هم امير عرب را. فاطميان و مخالفان
آنان را به يك شيوه مدح مىكند و قاتل و مقتول را يكسان مىستايد. در نظر
او انوشتكين ترك نژاد، شمشير خداست (٢/٣٧٨، بيت ٣) و با اعمال دلاورانة او
نژاد ترك شكوه و بزرگى مىيابد (١/٦٣) و مرداسيان طعمة شمشير اوبند (٢/٥٥٢). با
استناد به آيهاي از قرآن كريم (نساء/٤/١٦٧)، كسانى كه در حقانيت او شك به
دل راه دهند، راه رستگاري گم كردهاند (١/١٧٥). وي در ستايش اين امير ترك
تا آنجا پيش مىرود كه مىگويد اگر شاعران براي تو شعر نسرايند، سورههاي
قرآن از آن بىنيازت ساختهاند (٢/٦٤٢، بيت ٢). پيروزيهاي انوشتكين را بر
مرداسيان و رسيدن سر نصر بن صالح را به دمشق شادمانه به او تبريك مىگويد
و نصر صالح را قربانى نادانى خويش مىخواند (١/٣٣٧، ٣٣٨).
از سوي ديگر پس از راه يافتن به دربار مرداسيان براي نصر بن صالح مرثيه
مىسرايد (١/٣٥٦-٣٦٣) و نصر بن محمود بن صالح را روح و جسم بزرگى و افتخار
مىداند (٢/٦٥٧). وي بارها براي مرداسيان مرثيهسرايى كرده (١/١١٤، ٢٤٢،
٢/٤٧٩) و گاه در ستايش ممدوحان خود تا آنجا پيش رفته كه به آنان صفات
خدايى بخشيده است (١/٣٦٣، ٢/٦٣٧). با اينهمه وي شاعري بسيار تواناست، با
هنرمندي مدح و رثا را در يك بيت به هم مىآميزد (صفدي، ٣/١٢٠-١٢١) و در هر
قصيده تجنيسهاي پياپى مىآورد (براي نمونه نك: ١/٦٤، ٦٦، ٢/٤٤١). چه بسا كه
شعر وي با شعر بحتري و ابوتمام پهلو مىزند (مردم بك، ١/٢٩-٤١). او شاعري
است كه تا آخرين لحظة عمر شعر سرود و شايد از جهاتى بتوان او را پس از
ابوالعلا بزرگترين شاعر سدة پنجم در شام دانست (نك: همو، ١/٤١).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق؛
ابن حيوس، محمد، ديوان، به كوشش خليل مردم بك، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابن
خلكان، وفيات؛ ابن صيرفى، على، الاشارة الى من نال الوزارة، به كوشش
عبدالله مخلص، قاهره، ١٩٢٤م؛ ابن عديم، عمر، زبدة الحلب من تاريخ حلب،
به كوشش سامى الدهان، دمشق، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ ابن قلانسى، حمزة، ذيل تاريخ
دمشق، بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن ماكولا، على، الاكمال، به كوشش عبدالرحمان بن
يحيى، حيدرآباد دكن، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ ابوالفدا، المختصر فى اخبار البشر، بيروت،
دارالمعرفة؛ دانشنامه؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و
محمد نعيم العرقسوسى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات،
به كوشش ددرينگ، دمشق، ١٩٥٣م؛ طبري، تاريخ، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، بيروت، ١٣٨٧ق؛ عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر و جريدة العصر، به
كوشش شكري فيصل، دمشق، ١٣٧٨ق/١٩٥٩م؛ مردم بك، خليل، مقدمه و تحشيه بر
ديوان (نك: ابن حيوس در همين مآخذ). محمد سيدي (رب) ٢٢/٤/٧٧
ن ٢ (رب) ٢٢/٤/٧٧