دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٨٤
| ابن حجاج جلد: ٣ شماره مقاله:١٠٨٤ |
اِبْنِ حَجّاج، ابوعبدالله حسين (ثعالبى، ٣/٣٠؛ حسن) بن احمد (د ٢٢ جمادي
الا¸خر ٣٩١ق/١٩ مة ١٠٠١م)، شاعر شيعى مذهب و «سخيفه سرا». وي در محلة «سوق
يحيى» در بغداد زاده شد و بعدها، اشعار متعددي به ياد آن محله سرود (ياقوت،
بلدان، ٣/١٩٥).
وي هرزه درايى و پردهدري را در شعر، مكتب خود ساخت و در آن كار چنان چيره
دست شد كه به قول برخى از نويسندگان كهن (نك: دنبالة مقاله) تنها با
امرؤالقيس، نامورترين و نيز كهنترين شاعر عرب قابل قياس است. هيچ يك از
منابع كهن زندگىنامة جامع و روشنى از او به دست ندادهاند. اينك در تدارك
زندگى نامة او حدود ٢ هزار بيتى را كه از وي در منابع موجود است، مستند قرار
مىدهيم و فعلاً از ديوان ١٠ جلدي او كه در بغداد است، چشم مىپوشيم.
در باب اينكه چرا وي را ابن حجاج ناميدهاند، چيزي نمىدانيم. حرّ عاملى
(٢/٨٨) به استناد بيتى از او (ثعالبى، ٣/٧٥) تصور كرده كه وي از اعقاب حجاج
بن يوسف است، اما همو كه وي را عجم مىدانسته، آن نسبت را چندان
نپسنديده، به خصوص كه ابن حجاج با ايرانيان نيك درآميخته بود و زبان
فارسى را چنانكه خواهيم ديد، نيك مىدانست. با اينهمه يكى از اشعار او، تا
حدي نظر نخست را تأييد مىكند. وي در اين شعر سخنچين مفسده جو را مىگويد از
اينكه از سرزمين فارس، كشور شاهان برخاسته است غره نگردد... (همو، ٣/٤٥). با
اينهمه به قول او بر اينگونه اشعار هيچ اعتمادي نمىتوان كرد، مثلاً در
شعري (صابى، ٨/٤٠٤) گويد: او نه كافر است و نه جدش حجاج بن يوسف است تا
مالش بر ديگران حلال شود (هر چند اين بيت را چنين نيز مىتوان فهميد: نه
من كافرم... و نه جدم حجاج). نياكان او همه از جملة كارگزاران و دبيران
حكومت بودهاند (همو، ٨/٤٠٣؛ ابن جوزي، ٧/٢١٦؛ ابن تغري بردي، ٤/٢٠٤).
وي نيز به شيوة نياكان، كار كتابت پيشه كرد و در نوجوانى به خدمت ابواسحاق
ابراهيم صابى (د ٣٨٤ق/ ٩٩٤م) كه خود از منشيان و ديوانسالاران آل بويه در
بغداد بود، درآمد، اما به زودي دريافت كه كار شعر، به ويژه شعر «مُجون و
سُخف» بس پرحاصلتر است. از اين رو از خدمت ابواسحاق كناره گرفت. صابى
(٨/٤٠٣-٤٠٧) نواده ابواسحاق نامهاي را كه ابن حجاج به ابواسحاق نوشته،
يافته و نقل كرده است. اين نامه به نثري بسيار روان و تهى از هرگونه
تكلف و تصنع، اما آميخته به هزل، نگارش يافته است و در آغاز آن ٤ بيت نيز
در موضوع مورد بحث آمده است. چنين مىنمايد كه اين نامه، نه در دورة
جوانى و خدمتگزاري شاعر در دستگاه ابواسحاق، بلكه چندين سال پس از آن
نوشته شده، زيرا موضوع آن، مصادرة بخشى از دارايى اوست كه چگونگى آن
روشن نيست و گويا او در اواسط عمر به مال و منال رسيده باشد.
به گفتة ابن شهر آشوب ( معالم، ١٤٩) او نزد ابن رومى (د ٢٨٣ق/٨٩٦م) درس
خوانده است. اما چنانكه خواهيم ديد، اين روايت سخت غريب جلوه مىكند. در
ميان روايات پراكنده، آنچه از همه قديمتر به نظر مىآيد رواياتى است كه
به رابطة او با مهلبى (د ٣٥٢ق/٩٦٣م) وزير معزالدوله و متنبى اشاره دارد.
مهلبى كه خود شاعر زبردستى بود، پيوسته با فقيهان و قاضيان و نيز شاعران
بغداد انجمن داشت. در همين انجمنها بود كه ابن حجاج و رقيبش ابن سكره (د
٣٨٥ق/٩٩٥م) نيز حضور مىيافتند. در يكى از همين انجمنها بود كه وي شعر مهلبى
را با الفاظ و عبارات خاص خود به ريشخند گرفت (ثعالبى، ٣/٣٧). وي با متنبى
نيز معارضه داشت. متنبى در ٣٥٢ق/٩٦٣م به بغداد آمد و در مجلس وزير حضور
يافت، اما هم در آن ديدار و هم در خلال ديدارهاي بعد، از مدح وزير سرباز زد.
اين كار، به هر دليل كه بوده، خواه به قول صفدي (١٢/٣٣٤) چشم داشت
صلهاي كلان و خواه به قول بلاشر (ص ٣٢٢) ملاحظات اجتماعى و سياسى، خشم
وزير را برانگيخت و ناچار ادبيات و شاعران مجلس وي نيز بر اين آتش دامن
زدند و هر كدام به نوعى، متنبى را مورد حمله قرار دادند (صفدي، همانجا).
بىگمان غرور چشمگير متنبى از يك سو و دل چركينى معزالدوله نسبت به او از
سوي ديگر، كار دشمنان را آسان مىكرد.
در اين ميان زبان ابن حجاج زهرآگينترين نيشى بود كه بر متنبى وارد
مىآمد. صفدي (همانجا) حتى خروج متنبى را از بغداد، فرار از چنگ ابن حجاج
پنداشته است. ابن حجاج كار را به جايى كشانده بود كه حتى در ملا´عام، در
محلة كرخ بغداد او را به ريشخند گرفت و متنبى خاموش ماند (بغدادي، ١/٣٨٦؛
بلاشر، ٣٢٤). اين خاموشى و وقار در مقابل «حماقات ابن حجاج» اعجاب ابن
رشيق را نسبت به شاعر بزرگ برانگيخته است (١/١١١).
پيوستگى ابن حجاج به مهلبى ظاهراً خالى از صداقت نبود، زيرا چون وزير در
٣٥٢ق/٩٦٣م درگذشت، شاعر او را به ابيات دلنشينى رثا گفت (ابن خلكان،
٢/١٢٧؛ ياقوت، ادبا، ٩/١٣٨).
ظاهراً در زمان فرمانروايى بختيار (٣٥٦-٣٦٧ق/٩٦٧- ٩٧٨م) بود كه كار ابن حجاج
رونق يافت: وي هم بختيار را مدح گفت و هم وزيران معروف او
ابوالفضلشيرازي (د٣٦٢ق/٩٧٣م)، ابوالفرجبنفسانجس و ابن بقيّه (وزارت:
٣٦٢-٣٦٦ق/٩٧٣-٩٧٧م) را.
وي با بيانى نسبتاً متين و تهى از هرزگى، قصايد متعددي به بختيار تقديم
داشت (ثعالبى، ٣/٤٥-٤٦، ٥٧، ٥٩، ٦٦ -٦٧، ٨٠، ٩٣-٩٤). با اينهمه، به رغم
نزديكى به شهريار عراق و به رغم بيمى كه همگان از زبان زهرآگينش داشتند،
هرگز نتوانست - مانند برخى از شاعران دربار - آنچنان مقام و قدرتى كسب كند
كه همة درها به رويش گشاده گردد. بارها از اين گله داشته كه چرا حاجبان
راه بر وي مىبندند (همو، ٣/٨١، ٨٩)؛ مثلاً هنگامى كه ابوالفضل شيرازي و
ابوالفرج بن فسانجس خلوت كرده بودند تا دربارة سرنوشت ياران مهلبى تصميم
بگيرند، او را به ديوان راه ندادند و شاعر نيز مانند ديگران، از بيم نفتى كه
مأموران به سر و روي مردم مىريختند، از آنجا دور شد و به چند بيت نكتهآميز
دل خويش را تسلى داد (همو، ٣/٧٨). وي ظاهراً از ابوالفضل شيرازي نيز كه
ديرزمانى وزارت معزالدوله و سپس وزارت بختيار را داشت، بيمناك بود، زيرا در
اشعاري كه در ستايش او سروده (همو، ٣/٤٥)، از «مجون» و «سخف» دوري جسته
است، اما با ابوالفرج بن فسانجس كه چندي در كار وزارت با شيرازي شريك بود،
مزاح مىكرد (همو، ٣/٤٠). ظاهراً در ٣٥٨ق نيز كه ابوالفرج پس از چند روز از
وزارت خلع شد و شيرازي وزير منحصر به فرد گرديد، شاعر آن يك را به باد تمسخر
گرفت و اين يك را مدح گفت (همانجا). تفصيل اين ماجرا را تنوخى كه خود با
ابن حجاج ارتباط داشته، به تفصيل آورد و تاريخ آن را شعبان ٣٦٠ ذكر كرده
است (٢/٢١٩-٢٢٠). بزرگ ديگري كه در خلال اين سالها، ممدوح او واقع شده،
ابو تغلب حمدانى (د ٣٦٩ق/٩٧٩م) است كه دوبار به بختيار در بغداد پناه برد.
شاعر وي را در قصيدهاي ستود كه با خمريهاي آغاز مىشود. در اين خمريه،
معانى دلنشين و رايج در آغاز عصر عباسى، در زبانى لطيف و روان، به معانى
ابن حجاجى درآميخته است. قصيدة ديگري نيز كه به همين شيوه است در بغداد و
در سپاسگزاري از اسبى كه به او هديه شده بود، سروده است (ثعالبى، ٣/٩٦).
در ٣٦٢ق ابوطاهر بن بقيه به وزارت رسيد. ابن حجاج به خدمت او شتافت و به
مدحش پرداخت. دو مديحهاي كه ثعالبى (٣/٦٥ -٦٦، ٩٤) نقل كرده هر دو خالى از
«سخف» است (قس: امين، ٥/٤٣٥). به استناد يكى از اشعار اوست (ثعالبى، ٣/٦٧ -
٦٨) كه مىتوان گفت وي در زمان همين وزير به مقام محتسبى بغداد برگزيده
شد (نك: ابن شهر آشوب، معالم، ١٤٩؛ ابن جوزي، ٧/٢١٦؛ ابن خلكان، ٢/١٦٨؛
صفدي، ١٢/٣٣١). اينك چگونه مىتوان پذيرفت كه مردي چون ابن حجاج كه خود
را پيامبر «مجون و سخف» مىداند (ثعالبى، ٣/٣٢)، قادر است محتسب پايتخت
خلافت شود و مسئوليتى بس حساس، از جمله مسئوليت امر به معروف و نهى از
منكر را بر عهده گيرد؟ شايد سياست نابخردانة بختيار و وضع بى سر و سامان بغداد
و ضعف اخلاقيات در آنجا (قس: بلاشر، ٣١٩)، امكان چنين انتصابهايى را فراهم
مىآورد. شايد هم نظر مؤلفان متأخر شيعه، از نورالله شوشتري تا زمان حاضر،
صائب باشد كه عموماً در او، وقار و پارسايى و پاكدامنى را بر ديگر جنبههاي
اخلاقى، غالب مىدانند. تعيين زمان شغل محتسبى او چندان آسان نيست.
در ٣٦٧ق/٩٧٨م كه بختيار اسير شده بود، شاعر در محضر ابوالفتح بن عميد حاضر
گرديد و در شعري به محتسب بغداد كه پيش از آن بادهنوشى را ممنوع ساخته
بود، اشاره كرد. ثعالبى اين نكته را چنين توضيح داده است كه ابن بقيه
خود باده مىنوشيد و در آن هنگام ابن حجاج محتسب بود (٣/٦٧ - ٦٨). ابن جوزي
(٧/٢١٦؛ نيز نك: ابن تغري بردي، ٤/٢٠٤) به اين شغل وي در دورة بختيار تصريح
مىكند (عصر مهلبى كه صنعانى، ١/٣٩٩، ذكر كرده، درست به نظر نمىرسد)، اما
ابن خلكان (٢/١٦٨- ١٦٩) با نقل روايتى كار را سخت دشوار مىسازد، از اين قرار
كه به قول بعضى، وي توسط ابوسعيد اصطخري، فقيه شافعى از اين كار معزول
شد، اما صفدي (١٢/٣٣١-٣٣٢) غرابت اين روايت را دريافته، گويد اصطخري در ٣٢٨ق
در گذشته و ابن حجاج ٦٣ سال پس از او (نيز قس: ابن كثير، ١١/٣٢٩-٣٣٠ و
منابع متأخرتر)، پس چگونه ممكن است كه اصطخري موجب عزل او شده باشد؟ اما
امينى (٤/٩٨-١٠٠) روايت ابن خلكان را موثق دانسته و براي پرهيز از مسألة
زمان، ناچار شده است به دلايل گوناگون باز نمايد كه ابن حجاج بيش از ١٣٠
سال زيسته است. ابن حجاج ظاهراً چند سالى بر اين كار بود، ولى گويا چندان
موفقيتى حاصل نكرد، به خصوص كه در اثناي آن از لودگى و مزاح دست
برنمىداشت (نك: ثعالبى، ٣/٧٠-٧١). سپس چون از آن كار عزل شد، اندوه خود را
با شوخى و مسخرگى در قطعهاي بيان داشت (همو، ٣/٨٢ -٨٣؛ صفدي، ١٢/٣٣٥). صفدي
(١٢/٣٣١) پنداشته است كه وي چندين بار محتسب بغداد شد، اما دليلى در تأييد
سخن او در دست نيست. در عوض ملاحظه مىشود كه وي شغلهاي متعدد ديگري - كه
البته هيچ كدام در رديف حسبة بغداد نبودهاند - داشته است. ثعالبى اشاراتى
در اين باب دارد (٣/٧٧، ٨٠، ٨١، ٨٢).
ذهبى اشاره مىكند كه وي عهدهدار كتابت نيز شد و جوائزي گرفت (١٧/٦٠)، اما
سخن ذهبى را ديگران تأييد نكردهاند. آنچه مسلم است اينكه او به اموري از
نوع مقاطعه كاري مىپرداخت و از اين راه ثروت كلانى به دست آورده بود،
مثلاً زمانى «ضمانت» نهر قلاّ را در بغداد به عهده داشت و چنانكه خود نيز در
دو بيت اشارت دارد، عاقبت از اين كار زيان فراوان ديد (ياقوت، بلدان،
٤/٨٤٣). گفتهاند كه وي زمانى ماليات (فرائض الصدقات) كشتزارهاي اطراف
فرات را در اقطاع داشت. در همان زمان بود كه به مأمور خود در ناحية نيل،
نامهاي به شعر و سراسر فحش و سخف نگاشت (ثعالبى، ٣/٣٩). ثروت او آنقدر بود
كه بتواند در زمان بختيار مهمانى مفصلى تدارك ببيند و بزرگان دولت را به
آن فرا خواند و كسانى را كه از پذيرفتن دعوت او سرباز زنند، به پليديهاي شعر
هرزة خود بيالايد (همو، ٣/٤٢). اما ثروت فراوان او كه نظر برخى از نويسندگان
را نيز جلب كرده (مثلاً نك: ابن جوزي، ٧/٢١٦)، خالى از دردسر نبود، به ويژه
كه حاكمان هم او را آرام نمىگذاشتند. چنانكه يك بار اموالش را مصادره
كردند (ثعالبى، ٣/٥٠)؛ بار ديگر غلهاي را كه در تكريت داشت، دزديدند (همو،
٣/٥٦)؛ روزي ديگري كه كارش رونقى نيافته بود، از چنگ طلبكاران گريخت (همو،
٣/٤٩) و شايد گلههاي فراوانى كه او از فقر و پريشان حالى سر داده (همو،
٣/٥٤، ٥٧ - ٥٨) مربوط به همين دورانهاي تنگدستى وي باشد. دارايى او تنها از
كار - چه شخصى و چه دولتى - حاصل نمىگشت، بلكه منبع اصلى درآمد او همانا
مدح و هجا و اخذ مال از اميران و وزيران بود: از يكى عمامه مىخواهد، از سهل
بن بشر و ابن قره مركب و مال مىطلبد و از وزيري مىخواهد آب انباري در
خانهاش بسازد (همو، ٣/٥٨، ٥٩، ٦٠، ٦١) و ممدوحان نيز از بيم هجاي او (همو،
٣/٤٥) به ناچار وي را از خويشتن خشنود مىساختند (قس: ابن جوزي، ٧/٢١٦).
بزرگترين صلهاي كه ابن حجاج دريافت داشت، بىگمان آن هزار ديناري است
كه «صاحب مصر» برايش فرستاد (صابى، ٨/٤٠٤؛ ابن جوزي، همانجا؛ ذهبى، ١٧/٦٠).
اين امر احتمالاً در دورههاي اخير زندگى شاعر رخ داده است كه ديگر شهرت و
ثروت فراوانى اندوخته و كلامش نزد اميران نفوذ يافته بود (صابى، ابن جوزي،
همانجاها). در ٣٦٤ق كه بختيار در معرض شكست قرار داشت، عضدالدوله به همراهى
وزيرش ابوالفتح بن عميد به بغداد رفت. پس از آنكه كارها سامان يافت،
عضدالدوله خود بازگشت و ابن عميد را در بغداد باقى گذاشت.
ابن عميد سخت متمايل به ديدار ابن حجاج بود، اما شهرت شاعر به هرزهگويى و
لااباليگري او را نگران مىداشت. سرانجام او را در سراي خود به طعام
فراخواند و برخلاف انتظار مردي ديد سخت خوش روي و خوش لباس، آبرومند و
باوقار و پر آزرم كه آداب سخن گويى و سكوت در محضر اميران را نيك مىداند و
از اين رو سخت شگفت زده و شادمان شد (ابوحيان، ١/١٣٧). از آن پس وي به
ابن عميد پيوست و به شيوة خود قصايدي در مدحش سرود (ثعالبى، ٣/٥٣ -٥٤، ٦٩
-٧٠، ٨٩). گفته مىشود كه او در اين اشعار همان گونه كه اميران مىخواستند،
از مدح تنها به اشارتى مىپرداخته و شعر را به همان معانى هزلآميز خود
منحصر مىكرده است (نك: ابن فضلالله، ١٥/٢٦٣). قصيدهاي كه به همين شيوه
در مدح ابن عميد سروده (ثعالبى، ٣/٦٩ -٧٠)، بسيار پر معنى است، با اينهمه
كشاكش كه در زندگى او ملاحظه مىكنيم باز او خود ادعا مىكند كه خانهنشينى
را بيشتر مىپسندد و سر جنگ جز با زنان و غلامان ندارد و آواز ناي را بر بانگ
شيپور ترجيح مىدهد (همو، ٣/٤٣-٤٤). با وجود اين وي گاه ناچار مىشد در ركاب
اميران به سفرهاي جنگى نيز برود: قطعهاي كه دربارة گشودن قلعة اَرْدُمُشت
سروده و به كلمات فارسى آكنده است، نشان از آن گونه سفرها دارد (همو،
٣/٩١). اين قطعه را كه در جزيرة ابن عمر در نزديكى موصل قرار داشت، ابوتغلب
بن حمدان بازسازي و استوار كرده بود (ياقوت، بلدان، ١/١٩٩). بنابراين قصيدة
ابن حجاج احتمالاً در ٣٦٧ق/٩٧٨م كه عضدالدوله بر سرزمين حمدانيان و
پايتختشان موصل چيره گرديد، سروده شده است.
ابن عميد تنها كسى نيست كه از ديدن دوگانگى شخصيت ابن حجاج آنچنان شگفت
زده شده است. وي از آن روزگار تاكنون پيوسته موجب سرگردانى و حيرت
محققان بوده است. اين سرگردانى چند صد سال پس از مرگ او شدت يافت و در دو
سدة اخير در آثار مؤلفان شيعه به اوج خود رسيد. اين امر را در دنبالة گفتار
باز خواهيم نمود.
در اواخر عمر اوست كه از دوستى نزديكش با شريف رضى آگاه مىشويم. اين
مسأله از روايات مربوط به پس از مرگ او آشكار مىشود.
ابن حجاج در ٣٩١ق، احتمالاً براي سركشى به املاك خود، به قرية نيل در
جنوب بغداد رفت و همانجا وفات يافت (صابى، ٨/٤٠٣؛ خطيب، ٨/١٤). جسدش را به
بغداد آوردند و به خاك سپردند (صابى، ٤/٤٠٣؛ ياقوت، ادباء، ٩/٢٢٨؛ قس: خطيب،
همانجا؛ ابن جوزي، ٧/٢١٧). در روايات سدة ٦ق به بعد چند نكتة تازه دربارة
وفات او مىتوان يافت. نخست آنكه شريف رضى در مرگ شاعر مرثيهاي سرود
(همانجا؛ نك: ياقوت، ادبا، ٩/٢٢٩، كه گويد شعر را بالبديهه سرود؛ ابن خلكان،
همانجا؛ صفدي، ١٢/٣٣٢-٣٣٣). ابن جوزي ٥ بيت از اين مرثيه را نقل كرده است
(همانجا). اين ابيات، ضمن قصيدهاي ٢١ بيتى در ديوان شريف رضى (٢/٨٦٢ -٨٦٤)
به ترتيبى ديگر آمده است. شريف رضى در آن به زبان گزنده و زهرآگين او
اشاره كرده، اما در قصيده اسمى از شاعر نبرده است.
نكتة دوم كه ظاهراً در سدة ٧ق از ياقوت سرچشمه گرفته ( ادبا، ٩/٢٢٨- ٢٢٩)
اين است كه شاعر را بر حسب وصيتى كه كرده بود، پايين پاي امام موسى
كاظم(ع) به خاك سپردند و بر سنگ گورش نوشتند: «و كَلْبُهُم باسِطُ
ذِراعَيِه بِالوَصيدِ» (قس: ابن خلكان، همانجا؛ صفدي، ١٢/٣٣٢).
نكتة ديگر خواب ديدن ابن خازن (ه م) است. ابن جوزي (٧/٢١٧- ٢١٨) مىنويسد
شاعر پس از مرگ به خواب ابن خازن آمد و شعري براي او خواند كه ابن خازن
آن را بازگو كرده است (قس: ابن خلكان، صفدي، همانجاها). مضمون اين شعر
بسيار درخور تأمل است: ابن حجاج نخست از اينكه شيوة ناپسند او، مذهبش را
تباه كرده سخن مىگويد، سپس مىافزايد كه امام على(ع) از اينكه وي سب
اصحاب پيامبر(ص) كرده، سخت ناخشنود است و بر وي خشمناك شده است. ابن
حجاج در تشيع متعصب بود و از اهانت به معتقدات ديگر مذاهب باك نداشت و
البته تسلط ديلميان شيعى مذهب بر بغداد، كار را بر او آسان مىكرد. شايد ابن
خازن و يا برخى ديگر براي آنكه از شدت و حدّت اين اشعار گزندة اهانت بار
كه گويا حتى شريف رضى را آزردهخاطر كرده بود، بكاهند، اين داستان و آن
اشعار را ساخته و در ميان مردم پراكندهاند، به خصوص ابن جوزي كه نخستين
منبع اين خبر است (همانجا)، به چشم دوستى در او نمىنگريسته و اشعار
فحشآميز او را دليل «خساست نفس» او دانسته است. ذهبى (١٧/٦٠) نيز وي را بر
شيوهاي ديگر تبرئه كرده است.
واكنش آشكار داستان ابن خازن، در منابع متأخرتر پديدار مىشود: علاقة شاعر به
خاندان نبوت از يك سو و تندزبانى و جسارت و حتى بىآزرمى نسبت به دشمنان
شيعه از سوي ديگر، البته شيعيان را سخت خوش مىآمد. نخست لحن گفتار در حق
او بسيار احترامآميز و برازنده گرديد. ديگر از او به عنوان پيامبر هرزگى سخن
نرفت، بلكه شخصيتى شد سخت دانشمند، از اكابر شيعه كه به اخلاقى برازنده و
پارسايى فراوان آراسته بود و در دفاع از اهل بيت و محبان ايشان از هيچ
خطري نمىگريخت (نك: شوشتري، ٢/٥٤٤ - ٥٤٥؛ حر عاملى، ٢/٨٨؛ افندي، ٢/١١؛
خوانساري، ٣/١٥٨) و محتسب شدن مكرر او را در بغداد، دليل پاكدامنى و دانش
فراوان او دانستند (امينى، ٤/٩١-٩٢).
پس از آن براي تبرئة وي، حكايت دو رؤيا را دربارهاش نقل كردهاند: رؤياي
نخست تكملهاي است بر روايات مربوط به قصيدة فائية معروف او: افندي در آغاز
سدة ١٢ق، روايت مىكند كه چون عضدالدوله (در اصل: السلطان مسعود بن
بابويه؛ در منابع پس از او، «ابن بابويه» به «ابن بويه» اصلاح شده، اما
لفظ مسعود كه معلوم نيست از كجا سربرآورده، همچنان باقى مانده است) ديوار
آستان امام على(ع) را بساخت، ابن حجاج همانجا به حضور شهريار رسيد و فائية
معروف خود را كه در مدح امام(ع) و ديگر ائمة اطهار و ذمّ دشمنان آنان است،
برخواند (٢/١٣-١٤). وي در اين شعر پس از مدح و اظهار سرسپردگى به آستان
امامان(ع) به هجاي بزرگان اهل سنت، خاصه پيشوايان مذاهب چهارگانه
مىپردازد و سپس ابن سكره را هم كه گويا به حضرت زهرا(ع) اهانت كرده بود،
به باد هجايى آكنده به هرزگى و پردهدري مىگيرد. منبع نخستين اين شعر كه
شامل ٦٤ بيت است (همو، ٢/١٤-١٧؛ خوانساري، ٣/١٦٢-١٦٤)، بر ما معلوم نيست و در
آثار بزرگ شيعه كه بر اين آثار متقدمند (چون مناقب و معالم ابن شهر آشوب
تا مجالس المؤمنين و امل الا¸مل ) نيامده است. امينى هم كه ديوان او را
ظاهراً ديده، به وجود آن شعر در ديوان اشاره نكرده است به هر حال افندي
(همانجا) در دنبالة داستان مىنويسد كه شريف رضى شاعر را از خواندن اهاجى
قصيده به شدت منع كرد، اما شب هنگام، هر دو، هم شريف رضى و هم شاعر،
حضرت امام على(ع) را به خواب ديدند. امام به شريف رضى فرموده كه از
شاعر پوزش بطلبد و مانع قصيده خوانى او نشود، و از سوي ديگر به شاعر فرمود
كه شريف رضى به پوزش طلبى خواهد آمد. رؤياي دوم را باز افندي (٢/١١-١٣) از
الدر النضيد بهاءالدين نجفى نقل مىكند، از اين قرار كه دو شيخ صالح شعر
ابن حجاج را به مسخره مىگرفتند و مردمان را از خواندن و شنيدن آن منع
مىكردند. يكى از آن دو ائمة اطهار(ع) را در خواب ديد كه حضرت فاطمه(ع) نيز
در آن ميان نشسته است. سپس ابن حجاج پديدار شد. سرانجام در پايان رؤيا
حضرت فاطمه(ع) مىفرمايد: او را دوست بداريد، هر كه او را دوست ندارد، از
شيعة ما نيست... (قس: خوانساري، ٣/١٦٠؛ امينى، ٤/٩٦-٩٧).
با اينهمه، خاطر نويسندگان بزرگ شيعه را، پيوست هرزهدرايى و باده خواري او
آزرده است و به همين جهت، تا توانستهاند از ذكر روايات مربوط به زندگى او
چشم پوشيدهاند، و گاه نيز كه شعري را زيبا يافته و نقل كردهاند، از اظهار
تأسف خودداري نكردهاند (قس: امين، ٤٢٩، به خصوص ٤٣٠). گاه نيز خواستهاند
وي را از هر رذيلتى مبرا بدانند. اين اصرار در تزكية ابن حجاج به آنجا
انجاميد كه عاقبت، در صف رجال حديث نشست (نك: خويى، ٥/١٩٠).
شعر: ابن حجاج دريافته بود كه اگر در قالب شعر، به پنهانىترين ويژگيها و
نيازهاي انسانى كه عموماً از بيان آنها شرم دارند، دست اندازد و به زبان
طنز، پرده از چهرة آنها بركشد، و گستاخى و هرزگى كند، البته كسى را نخواهد
آزرد. او در اين شيوه نخستين كس نبود. شاعران دورة اول عباسى، به ويژه
ابونواس، پيش از او اين راه را گشوده بودند (قس: صفدي، ١٢/٣٣١)، اما
بىگمان ابن حجاج تنها كسى است كه جسارت و پردهدري را به نهايت رسانيده
و انبوهى شعر به اين شيوه سروده است. ظرافت كار او به خصوص در آن است
كه به كمك طرز بيان و انتخاب موضوعات خاص، بر همه آشكار ساخت كه عادت و
نيازهاي ناگفتنى انسان، نزد همگان يكسان است و وي اين احوال را نخست در
وجود خويشتن باز مىنمود و سپس، با ظرافت تمام آنها را بر مفاهيم ديگري چون
روزگار، دهر، سرنوشت و اقبال منطبق مىساخت و آنگاه اينهمه را به زبانى
سخت بىتكلّف و روان مردمان سدة ٤ق عرضه مىكرد. پيداست كه آن معانى
ناگفتنى، در به قالبى اين چنين نزديك به عامة مردم «سريعتر از مَثَل و
خيال در آفاق» پراكنده مىشود (ثعالبى، ٣/٣٠-٣١) و از وي سخنوري مىسازد كه
تنها با امرؤالقيس قابل قياس مىگردد (قس: ياقوت، ادبا، ٩/٢٠٦-٢٠٧؛ ابن
خلكان، ٢/١٦٩؛ ابن فضلالله، ١٥/٢٦٢؛ نك: صنعانى، ١/٣٩٨، كه مهلهل را نيز
براي قياس افزوده است).
هر چند برخى به چشم خشم و حقارت در او نگريسته و پنداشتهاند كه «عقل را
به شعر او راهى نيست» (نك: ابوحيان، ١/١٣٧) و از شدت زشتى، آنها را نه گوش
مىتواند بشنود و نه زبان تلفظ كند (ابن كثير، ١١/٣٢٩). اما همگان از آن اشعار
سخت دچار اعجاب شده و اذعان كردهاند كه او، به جادوي شعر خود، يگانة زمان
و پيشواي مجون گرديد (نك: ثعالبى، ٣/٣٠). ابن فضلالله (همانجا) از آن در
شگفت است كه شاعر اينهمه معانى بديع آفريده، اما هرگز از گفتار متداول
ميان مردم خارج نشده است. سخن صفدي كه شعر او را نيك خوانده، از همه
صادقانهتر است. گويد وي كسى است كه به راستى مىتوان لفظ شاعر را بر او
اطلاق كرد، زيرا در همة انواع شعر زبردست بوده است (١٢/٣٣١). شاعر خود نيز بر
اين امر آگاهى داشته، چنانكه در شعري (ثعالبى، ٣/٣٢) خويشتن را پيامبر مجون
مىخواند و همگان را به پيروي از خود دعوت مىكند. وي در طنز و سخف، جادويى
ساخته بود كه از پادشاه و امير گرفته تا پارساي بزرگواري چون شريف رضى
همه شيفتة او شده بودند. در ميان انبوه مدايح او، كمتر شعري از الفاظ و
معانىخاص او تهى است، و اگرپادشاهى را به شيوةگذشتگان مىستود، البته شعرش
مقبول نمىافتاد و از او، مدح سخف آميز مىطلبيدند (نك: ابن فضلالله،
١٥/٢٦٣). شريف رضى به قصد برگزيدن اشعار خالى از فحش، همة ديوان شاعر را
مطالعه كرده است.
پيداست كه بسياري از پارسايان و اهل صلاح از شعر او روگردان بودند و ديگران
را نيز از خواندن آنها منع مىكردند: در داستان خواب شريف رضى و آن دو مرد
پارسا ديديم كه نخست شعر او را سخت نامقبول مىشمردند: نيز در كتابى در بابِ
حِسبه به تحريم شعر او اشاره شده است (متز، ١/٥٠٠). ثعالبى (٣/٣٠) پيش از
نقل اشعار او اقدام خود را به نحوي توجيه كرده و مىافزايد كه اگر اين
دلايل نبود، «هر آينه كتاب خود را از ذكر اينهمه هرزگى مصون مىداشتم». ديگر
نويسندگان نيز با عنايت به همان توجيهات از ثعالبى پيروي كردهاند (نك:
ياقوت، ادبا، ٩/٢٠٧).
شعر ابن حجاج هم به سبب ويژگيهاي خود و هم به آن سبب كه برخى خواسته
بودند به بند تحريمش كشند، به سرعت همه جا انتشار مىيافت و شاعر شهرة جهانى
مىشد: هم فرمانرواي مصر - چنانكه گذشت - برايش صله مىفرستاد و هم صاحب
بن عبّاد در گرگان به شعرش استشهاد مىكرد (نك: ثعالبى، ٣/٣٩). اندكى پس از
او نسخههاي ديوانش در اندازههاي گوناگون همه جا پراكنده بود و به بهاي ٥٠
تا ٧٠ دينار خريد و فروش مىشد (همو، ٣/٣٤؛ صنعانى، ١/٣٩٨). علاوه بر ديوان ده
جلدي، صفدي (١٢/٣٣١) آنها را در يك جلد و دو جلد «فراوان» ديده است، و
نسخهاي كه ذهبى (١٧/٥٩) ديده، ٥ جلدي بوده است. پيداست كه اين ديوانهاي
كوچك و بزرگ، گزيدههايى بوده است كه افراد گوناگون براي خود فراهم
مىآوردهاند، مثلاً بديع اسطرلابى از رياضىدانان سدة ٦ق/١٢م جنگى از اشعار
او را تدارك ديد و با عنوان المعرب المحمودي به سلطان ابوالقاسم محمود بن
محمد تقديم كرد (ابن ابى اصيبعه، ٢/٣٠٣).
در همين سده اسعد بن مهذب ممّاتى، كتابى به نام قَرْقَرْة الدَّجاج فى
الفاظ ابن الحجاج فراهم آورد (ياقوت، ادبا، ٦/١١٧) و سپس جمالالدين ابن
نباته گزيدهاي از آن را تدارك ديد (نك: دنبالة مقاله)، اما جنگى كه صفدي
(١٢/٣٣٣) به آن اشاره كرده از همه جالبتر است: ابوبكر محمد بن حمدون كه
خود اخبار ابن حجاج را در يك مجلد گرد آورده بود، روزي در بازار كتابفروشان
مجموعهاي شامل ٥٠ برگ از اشعار او را در دكانى يافت و خواست آن را به هر
قيمت كه دكاندار بخواهد، از او بخرد، اما دكاندار، از فروش آن خودداري ورزيد و
كتاب را به كنيزكى خوش روي و خوشآواز تشبيه كرد كه ماية كسب او گرديده
است، زيرا جوانان گروه گروه به دكان او مىرفتهاند و كتاب را عاريت گرفته
در مقابل، مزدي به وي مىپرداختهاند.
با اينهمه اشعار ظاهراً معدودي كه وي در مناقب اهل بيت سروده، چندان
رواجى نداشته است، چنانكه حتى نورالله شوشتري نتوانست چيزي از آنها را به
دست آورد (٢/٥٤٥). در مناقب ابن شهرآشوب فقط ٤٥ بيت از اينگونه اشعار او و
بيشتر در قطعات دو بيتى جاي جاي نقل شده است. شايد سبب همان باشد كه شعر
او در اين باب به گفتة ابوحيان (١/١٣٧) چندان ارجمند نبوده است. در قصيدة
بزرگى كه به آن اشاره شد - اگر قصيده به راستى از او باشد - نه مضامين
جدي آن به پاي قصايد بزرگ عرب مىرسد، و نه بخش مجون آن به پاي ديگر
اشعار ابن حجاج.
يكى از عواملى كه ابنحجاج را از گزنددشمنان محفوظ مىداشت، همانا دوگانگى
شخصيت او بود. در مقابل همة اين سخنان شرمانگيز گزنده، وي - چنانكه پيش از
اين اشاره كرديم - از خود شخصيتى عرضه كرده بود سخت آراسته، پر وقار، خوش
سيما و خوش جامه (نك: صفدي، ١٢/٣٣١). در شهرهاي ديگر كه مردم وي را از
نزديك نشناخته بودند، او را مردي بىدين و عهد شكن و ضعيف در امانت
مىپنداشتند كه چشم به عِرضِ ديگران دوخته... و دشوار مىتوانستند اصالت
خانوادگى و فضايل دينى و اخلاقى او را باور كنند (همو، ١٢/٣٣٣).
با عنايت به اين جنبه از خلقيات اوست كه برخى در تبرئة او كوشيدهاند:
مثلاً ذهبى (١٧/٦٠) در جايى از قول او خوانده است كه: اين هرزگيها را به
منظور انبساط خاطر گفتهام و اينك از باب اين لغزشها از خداوند مغفرت
مىطلبم.
زبان و شيوة بيان: از سدة ٣ق/٩م در بخش عظيمى از شعر عربى كه همانا شعر
«مناسبات» باشد، زبان تازهاي پديد آمد كه معمولاً از آن به «العربية
المولدّة» تعبير مىكنند. در سدة ٢ و آغاز سدة ٣ق، شعر نوخاسته(مولّد) در
جستوجوي شيوههايتازهتري در بيانموضوعات گوناگون، خاصه موضوعات اجتماعى
بود و توانست خود را از قيد شعر كلاسيك رسمى برهاند، با اينهمه هنوز در مقابل
زبان تودة مردم و نيز در برابر الفاظ فارسى فراوانى كه با بار معنايى تازه
به زبان و ادبعرب وارد شده بود، تاحديمقاومت مىكرد،اما در زمانابنحجاج،
نه تنها واژههاي مولّد ديگر اكراهى در دل مردمان برنمىانگيخت، بلكه الفاظ
عاميانه يا بيگانه (به خصوص فارسى) نيز كه در عراق رايج شده بود، به
آسانى در زبان شاعران راه يافت. شعر نيز دوش به دوش اين دگرگونيها از همة
قالبهاي كلاسيك دوري مىگزيد و با وزنهاي سبك و سهلانگاريهاي فراوان
شاعرانه (= اجازات)، همة جوانب زندگى روزمرة عراق و ايران را دربرمىگرفت
(قس: فوك، ١٨٢؛ متز، ١/٥٠١ -٥٠٢؛ نيز نك: ه د، ابله بغدادي و ابن بابك). در
چنين احوالى بود كه ابن حجاج مىتوانست، نحو و نحويانى چون زجّاج و يا رجز
سراي بزرگى چون عجاج را با ركيكترين كلمات به ريشخند گيرد (ثعالبى، ٣/٣٢).
وي چنان قبول عام يافته و جسور گشته بود كه شعر سخيف را بر كار پر ارج
كتابت ترجيح داد و پيشنهاد يكى از بزرگان را در رها كردن مجون، رد كرد (همو،
٣/٣٢-٣٣). وي بىگمان با دوست گرانقدرش شريف رضى در اين باب گفت و گوي
بسيار داشته است. او خود اقرار مىكند كه مجون سرايى هم منبع درآمد اوست
(همانجا) و هم از «مال و جاه» او پاسداري مىكند. شكلگيري زبان مولد و
عاميانه در او بر اثر همزيستى شگفتى كه با جماعاتى از عامة مردم در بغداد
داشت، كمال يافت.
او خود در اين باره چنين روايت كرده است (صفدي، ١٢/٣٣٣- ٣٣٤) كه پدرش در
همسايگى خانه خويش املاكى داشت و آنها را به كسانى فروخت و آنان اين
املاك را ويران كردند و به جاي آنها كاروانسراهايى (خاناتى) ساختند و در اين
كاروانسراها جماعتى از عياران و ولگردان و گدايان و فاسدان و «غربا»، كه
بيشتر از خُلد و زبيّريه (دو محله معروف بغداد) آمده بودند، مسكن گزيدند. ابن
حجاج كه گويا شيفتة اين جماعات شده بود، شبهاي تابستان كه آنان بيرون از
سراهاي خويش مىزيستند، به سخنانشان گوش فرا مىداد و هر چه را در نمىيافت
بر كاغذي مىنوشت و فرداي آن روز از آنان مىپرسيد. چنين مىنمايد كه روايت
صفدي دلالت بر آن دارد كه زبان اين افراد لهجة عاميانة بغداد نبود، بلكه
زبان خاصى آميخته با زبان عاميانة مردم بود كه ديگر مردمان نمىفهميدند.
ابن حجاج هم مدتى در اين كار صرف وقت كرد تا به قول خودش «اصمعى آن
باديه گرديد». از سوي ديگر اوصافى كه صفدي از اين جماعت نقل مىكند، شايد
معنى ديگري داشته باشد؛ مثلاً لفظ «غربا» در آن ميان، خواننده را متوجه
گروهى مىكند كه اينك به غربتى و كولى مشهورند و احتمالاً از هندوستان
برخاسته و در سراسر جهان پراكنده شدهاند. اين نظر را روايت ابن فضلالله
(١٥/٢٦٢) تأييد مىكند كه مىگويد ابن حجاج در محلة زُطّ اقامت داشت و
مىدانيم كه دربارة ارتباط زُطّ با كوليان ايران و اروپا چه بحثها شده است
(نك: ه د، زُطّ). با اينهمه زبان شعر ابن حجاج را به هيچ وجه نمىتوان
زبان عاميانه به شمار آورد. در قطعة دلانگيزي (١١ بيت در ابن معصوم، ٢/٣٦١)
كه سراسر گفت و گو ميان عاشق و زن فتنهگر است، تنها دو كلمه (هُو به جاي
هُوَ؛ لقا به جاي لقاء) از قياس زبان فصيح خارج است، و شعر او بيشتر، گفت و
گوهاي عمر بن ابى ربيعه را با معاشيق خويش به ياد مىآورد. در واقع الفاظى
كه او به كار برده، همه عاميانه نيست، بلكه بيشتر كلماتى است كه به سبب
مفهوم نازيباي آنها به شعر ديگر شاعران كمتر راه يافته است. البته
واژههاي سِتّى (بانو)، رأسمال (سرمايه) و شَوَّشَ (ناراحت كرد) و امثال
آنها در شعرش فراوان آمده است (نك: فوك، ١٨٤)، اما آنچه بيشتر بر شعر او
چيره گرديده، همانا روح عام شيوة نوخاستگان است: بدين سان ديگر شعر كهن
الگوي او نيست، از هيچ تعبير و واژهاي روگردان نيست. از انداختن همزة
كلمات و حذف اعراب بيمى ندارد... . اين نمونهها از يتيمه به دست آمده:
بَري؟، ، به جاي بَرِيَُ، قران به جاي قرآن، أظما به جاي اظْمَأ، رؤي؟
به جاي روّْيَ، بَقى به جاي بَقِىَ، صفتهاي نسبى بدون تشديد، مَعْ به
جاي مَعَ، هو و هى با مصوت بلند، غضبانه به جاي غضبى...؛ (نك: همو، ١٨٤-
١٨٥).
نكات متعدد ديگري را هم مىتوان بر گفتار فوك افزود كه از آن جمله است:
فجا به جاي فجاء (ثعالبى، ٣/٤٢)، حذف «آن» ناصبه در جايى كه استعمال آن
ضروري است (همو، ٣/٥٠، سطر ٣)، الاسما به جاي الاسماء (همو، ٣/٩٤)... . اما در
مواردي كه شعر از وزن خارج است، البته احتمال دارد اشتباه، زاييدة كار
ناسخان باشد نه ابن حجاج (همو، ٣/٧٨، بيت دوم، مصراع اول).
آنچه در شعر ابن حجاج نظرها را جلب مىكند، شمار بسياري واژههاي غيرتازي
به ويژه واژههاي فارسى است. اين واژهها را به ٣ دسته مىتوان تقسيم
كرد: ١. واژههايى كه از دورترين زمانها، يا از آغاز اسلام در شعر عربى رايج
بودهاند؛ ٢. واژههايى كه در سدة اول كمكم به عربى راه مىيافتند و در
آغاز دورة عباسى، سخت فراوان شدند؛ ٣. واژههايى كه ابن حجاج از زبان
عاميانة بغداديان، و يا از ايرانيان وام گرفته است.
نمونههايى كه براي اين ٣ نوع كلمه در يتيمة ثعالبى (ج ٣) مىتوان يافت،
به قرار زير است:
١. واژههاي كهن: ارجوانى (ص ٦٥)؛ بازيّ (ص ٨٩)؛ بستان (ص ٤٥، ٦٨، ٩٤)؛
بلّور (ص ٦٧، احتمالاً از ريشة غير ايرانى)؛ بَم (ص ٦٦، ٦٧)؛ بنفسج (ص ٩٤)؛
خيري (ص ٦٧)؛ دف (ص ٤٤، احتمالاً از ريشة غير ايرانى)؛ دَوْرَق (ص ٧٠)؛ زير
(ص ٦٦ -٦٧)؛ سُكّر (صص ٧٢، ٨٥)؛ سوسن (ص ٦٥)؛ طنبور (ص ٧٢)؛ كنز (ص ٦٠)؛ مسك
(ص ٦٤)؛ ناي (ص ٤٤)؛ نرجس (ص ٦٥، جم).
٢. واژههاي عباسى: ايوان (ص ٤٥)؛ ببر (ص ٣٩)؛ بخت (ص ٣٨، ٨١، به معنى
بخت فارسى، اگر چه قبلاً با اندكى اختلاف در معنى به كار رفته است)؛ بوتقة
(ص ٤٩)؛ بوق (ص ٦٠، احتمالاً از ريشة غير ايرانى)؛ ترجمان (ص ٦٥)؛ جام (ص
٦٣)؛ جُلَنّار (ص ٨٧)؛ دست (ص ٤٠، ٧٢)؛ دغباجه و دوغباج (ص ٥٩، ٧٣)؛ رخ (ص
٨٢)؛ رَوْشن (ص ٤٣، به معنى پنجره)؛ زيرباج (ص ٧٣)؛ ساذج (ص ٦٧)؛ سَكْباج
(ص ٣٩)؛ سُكُرَّجة (ص ٣٧)؛ سندان (ص ٤٩، احتمالاً از ريشة غيرايرانى)؛ شاه
(ص ٨٢، شهنشاه در شعر جاهلى آمده است)؛ طاس (ص ٦٣)؛ طِنْفَسَه (ص ٣٩، به
معنى بساط، از ريشة لاتين)؛ فالوذج (ص ٩٨)، فُسْتُقه (ص ٤٩، احتمالاً از ريشة
غير ايرانى)؛ كرفس (ص ٨٦، احتمالاً از ريشه غيرايرانى)؛ كندر (ص ٧٥، از اصل
غيرايرانى)؛ لوزة (ص ٥٢، ٨٥، از ريشة لاتين)؛ ماخوري (ص ٦٧، نام آهنگ)؛
مهرجان (ص ٦٥)؛ نيروز (ص ٦٦).
٣. كلماتى كه يا در دورههاي متأخرتر از فارسى به عربى راه يافتهاند و يا
اصولاً كلماتى فارسى بودهاند كه چون معروف همة مردم بودهاند، ابن حجاج از
باب مزاح در ميان اشعار خود گنجانيده است. مصرعهايى كه وي به زبان فارسى
سروده و در قصايد خود نهاده نيز در همين بخش ياد مىشود. تصميم گيري در باب
واژههاي فارسى اين شاعر و ديگر شاعران، چندان آسان نيست و تا زمانى كه
همة ديوانها و كتابهاي سدههاي ٢- ٥ق/٨ -١١م بررسى نشود و واژههاي فارسى
آنها استخراج نگردد، كار محقق پيوسته دستخوش ترديد خواهد بود. مثلاً خواننده
ممكن است تصور كند كلمة «نمكسود» را ابن حجاج از فارسى وام گرفته است، اما
آن را حدود ١٥٠ سال پيش از او در رسالهاي منسوب به جاحظ مىبينيم. در همين
رساله واژههايى ديده مىشود كه ظهور آنها در آثار عربى سدة ٣ق سخت جالب
توجه است؛ از آن جملهاند واژههاي «پنج انگشت»، «شيربام» (نك: پلا،
.(I/١٦٤-١٦٥ با توجه به اينگونه آثار است كه نمىتوان ديگر ابن حجاج يا هم
عصرانش چون ابن بابك را در اين راه بدعت گذار پنداشت. اينك آن واژهها:
بُرو (٣/١٩)؛ بس (ص ٤٩-٥٠، ٦٠، حتى فعل از آن ساختهاند)؛ بوس (ص ٧٩)؛
خرگوش (ص ٥٧)؛ خفشلنج (ص ٣٤)؛ دو (ص ٩١)؛ دكشاب (ص ٧٣، به معنى ديشب)؛
رخت (ص ٩١)؛ زرفين (ص ٥٠)؛ سه (ص ٩١)؛ كلاجق (ص ٨٦، كلاهك؟)؛ كمر (ص ٤٦،
٧٢)؛ كوشك (ص ٧٨)؛ مردي (ص ٥٠)؛ نمكسود (ص ٧٦)؛ هفت (ص ٩١)؛ هم (ص ٧٣).
علاوه بر اين در منابع ديگر نيز اشعاري از ابن حجاج نقل شده كه از
اينگونه واژهها در آنها آمده است. مثلاً: آس خسروانى و دهليز (شيرزي، ١٥٤)
از واژهاي كهن: مُسَكْرَج (همو، ١٥٥) از واژههاي عباسى؛ تو و ريش
(خوانساري، ٣/١٥٩) از واژههاي دورة متأخر، نيز اين مصرعها؛ بدو يكى و نيمردم
درست (؟)؛ خوي خانى بجفت (؟) (ص ٩١).
از ديوان ده جلدي او كه همة منابع به آن اشاره كردهاند، ظاهراً نسخهاي
در بغداد موجود است (نك: I/١٣٠ S, )، GAL, اما هيچ كس گزارش روشنى از آن به
دست نداده است. همچنين بخشهاي بسيار متعددي از اين ديوان در گوشه و كنار
جهان پراكنده است؛ در موزة بريتانيا: از قافية دال تا راء؛ گوتينگن: طاء تا
لام؛ چستربيتى: بخشى شامل ٢٢٩ برگ؛ دارالكتب قاهره: بخشى شامل ٢٣٠ برگ؛
تيموريه: قافية ب، در ٣٢ برگ؛ اوقاف بغداد: از قافية ميم تا آخر؛ ظاهرية
دمشق: قافية تاء تا حاء در ٧١ برگ؛ كتابخانة دانشگاه استانبول: قافية م تا آخر
در ١٧٣ برگ؛ وهبى افندي: بخشى شامل هزار بيت و نيز بخشى در معهد المخطوطات
العربية (نك: سزگين، ٢(٤)/١٨٤- ١٨٥).
چنانكه اشاره شد چند نفر از شعر او مجموعههايى براي خود تدارك ديده بودهاند
كه اينك برخى از آنها به جاي مانده است: مجموعة بديع اسطرلابى، به نام
درّة التاج من شعر ابن الحجاج، همراه با تعليقات ابن خشاب كه در كتابخانة
ملى پاريس محفوظ است (بلوشه، ١٣٩ -١٣٨ )؛ آقابزرگ (٩(١)/١٩) نيز به نسخهاي
از آن در بغداد اشاره مىكند. اين كتاب احتمالاً همان المعرب المحمودي است
كه پيش از اين به آن اشاره كرديم. على آل طاهر، همين نسخه را همراه با
توضيحاتى به عنوان رسالة تكميلى دكتراي خويش به دانشگاه پاريس عرضه كرده
است (نك: دانشنامه )؛ مجموعة جمال الدين محمد بن نباته به نام تلطيف
المزاج من شر ابن الحجاج نيز در كپنهاك موجود است؛ ابن حجة همين مجموعه را
تلخيص كرده و به نام لطائف التلطيف ناميد كه نسخة آن در گوتا موجود است:
مُلَح من شعر ابن الحجاج را شخصى گمنام فراهم آورده كه نسخة آن اينك در
ظاهريه محفوظ است (سزگين، همانجا). متأسفانه مجموعة اشعار خالى از سخف او كه
به نام الحسن من شعر الحسين، توسط شريف رضى فراهم آمده و همة منابع هم
به آن اشاره كردهاند، اينك به طور كامل موجود نيست. آقابزرگ (٧/١٦) اشاره
مىكند كه اين كتاب در اصل شامل ٨ جزء بوده و اينك تنها جزء ٦ از حرف ع تا
ق و نيز جزء آخر شامل حروف م تا آخر آن در كتابخانة سماوي موجود است. هر چند
كه جواهر الكلام (٤/١٥٦) به وجود نسخهاي از آن در كتابخانة حضرت رضا(ع)
اشاره مىكند، ولى در فهارس آن كتابخانه يا منابع ديگر نشانى از آن يافت
نشد. نام اين جنگ چه در ديوان شريف رضى (١/٢) و چه در منابع بعد به نام
الحسن من شعر الحسين آمده، اما گاه از آن با عنوان النظيف من السخيف نيز
نام بردهاند (مثلاً نك: دانشنام ه).
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، بيروت، ١٣٧٧ق/
١٩٥٧م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم، حيدرآباد
دكن، ١٣٥٨ق؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن رشيق، حسن، العمدة، به كوشش محمد
محيىالدين عبدالحميد، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن شهر آشوب، محمد، معالم
العلماء، به كوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ همو،
المناقب، قم، انتشارات علامه؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار،
فرانكفورت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ ابن كثير، البداية؛ ابن معصوم مدنى، على، انوار
الربيع، به كوشش شاكر هادي شكر، نجف، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ ابوحيان توحيدي، على،
الامتاع و المؤانسة، به كوشش احمد امين و احمد الزين، قاهره، ١٩٣٩م؛ افندي
اصفهانى، ميرزا عبدالله، رياض العلماء، به كوشش احمد حسينى، قم، ١٤٠١ق؛
امين، محسن، اعيان الشيعة، به كوشش حسن امين، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛
امينى، عبدالحسين، الغدير، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ بغدادي عبدالقادر، خزانة
الادب، بولاق، ١٢٩٩ق؛ بلاشر، رژيس، ابوالطيب المتنبى، ترجمة ابراهيم
كيلانى، دمشق، ١٠٤٥ق/١٩٨٥م؛ تنوخى، محسن، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود
شالجى، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر، به كوشش محمد
محيىالدين عبدالحميد، بيروت، دارالفكر، جواهر الكلام، عبدالعزيز، آثار الشيعة
الامامية، تهران، ١٣٠٧ش؛ حر عاملى، محمد، امل الا¸مل، به كوشش احمد حسينى،
بغداد، ١٣٨٥ق؛ خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ق؛ خوانساري،
محمدباقر، روضات الجنات، تهران، ١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ خويى، ابوالقاسم، معجم رجال
الحديث، قم، ١٤٠٣ق؛ دانشنامه؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش
شعيب ارنؤوط و محمد نعيم عرقسوسى، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ سزگين، فؤاد، تاريخ
التراث العربى، ترجمة عرفه مصطفى، رياض، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ شريف رضى، محمد بن
حسين، ديوان، بيروت، ١٣١٠ق؛ شوشتري، نورالله، مجالس المؤمنين، تهران،
١٣٦٥ش؛ شيزري، مسلم، جمهرة الاسلام، فرانكفورت، ١٤٠٧ق/ ١٩٨٦م؛ صابى، هلال،
«تاريخ»، ذيل كتاب تجارب الامم روذراوري، به كوشش آمد روز، قاهره،
١٣٣٧ق/١٩١٩م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش رمضان عبدالتواب،
بيروت، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ صنعانى، يوسف، نسمة السحر، نسخة عكسى موجود در كتابخانة
مركز؛ فوك، يوهان، العربية، دراسات فى اللغة و اللهجات و الاساليب، ترجمة
عبدالحليم نجار، قاهره، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ متز، آدام، الحضارة الاسلامية، ترجمة
محمد عبدالهادي ابوريده، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ ياقوت، ادبا؛ همو، بلدان؛ نيز:
Blochet, E., Catalogue des manuscrits arabes, Paris, ١٩٢٥; GAL, S; Pellat, ch.,
X Gahiziana, I n , I Arabica, Leiden, ١٩٥٤.
آذرتاش آذرنوش