دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٣٧
| ابن جلاه جلد: ٣ شماره مقاله:١٠٣٧ |
اِبْنِ جَلاّء، ابوعبدالله احمد بن يحيى جلاء (د ٣٠٦ق/٩١٨م)، از صوفيان
نامدار شام. سلمى (ص ١٦٦) و به تبع وي انصاري (ص ٢٩٥) نام وي را محمد نيز
گفتهاند، ولى احمد را درستتر دانستهاند. خود او دربارة شهرت پدرش به «جلاء»
گفته است: پدرم زنگ از آهن نمىزدود، بلكه با سخنان خود زنگ گناهان از
دلها پاك مىكرد (سراج، ١٨١-١٨٢، ٣٧٣؛ خطيب، ١٤/٢٠٤)، و اين لقب را ذوالنون
به وي داده بوده است (ابن جوزي، صفة، ٢/٤١١؛ ابن تغري بردي، ٣/٣٠).
ابن جلاء در خانوادهاي صوفى مشرب زاده شد. پدرش كه خود از مشايخ تصوف
بود، با بشر حافى، معروف كرخى، سَرِيّ سَقَطى و ذوالنون مصري كه از
بزرگترين مشايخ آن عصر بودند، ارتباط داشت (قشيري، ١٢؛ خطيب، همانجا؛ ابن
جوزي، منتظم، ٥(٢)/١٧؛ ابن تغري بردي، همانجا). از اين رو ابن جلاء از اوان
جوانى با بزرگان طريقت آشنا بوده و گاه برخى از آنان را خدمت مىكرده است
(نك: سراج، ١٨٤- ١٨٥). در منابع ذكري از تاريخ ولادت او به ميان نيامده
است، اما با توجه به اينكه وي محضر بشر حافى (د ٢٢٧ق) را درك كرده است،
بايد مدتى پيش از ٢٢٧ق تولد يافته باشد. وي در بغداد زاده شد، اما بعدها آنجا
را ترك گفت و به رمله و دمشق رفت (سلمى، ١٦٦؛ ابونعيم، ١٠/٣١٤؛ خطيب،
٥/٢١٣-٢١٤؛ ابن جوزي، صفة، ٢/٤٤٣). از سوانح زندگى او پيش از ترك بغداد
اطلاعى در دست نيست و روشن نيست كه در چه دورهاي از زندگى و به چه سبب
ديار خويش را ترك گفته؛ گر چه چنين به نظر مىرسد كه به قصد ورود به طريقة
تصوف از بغداد راهى سفر به شهرهايى چون مكه، مدينه، رمله و دمشق شده است
(نك: سلمى، ١٦٦؛ سراج، ١٦٩؛ كلاباذي، ١٥٤؛ ابن عساكر، ٨٠٦). در اين باب
روايتى از خود او نقل شده است كه مؤيد اين معنى است. وي گويد: «در ابتدا
پدر و مادر را گفتم مرا در كار خدا كنيد. گفتند كرديم. پس از پيش ايشان برفتم
مدتى. چون باز آمدم، به در خانه رفتم و در بزدم. پدرم گفت: كيستى؟ گفتم
فرزند تو. گفت: ما را فرزندي بود و به خداي بخشيديم و بخشيده باز نستانيم، و
در به من نگشاد» (عطار، ٤٩٧؛ نيز نك: ابونعيم، ١٠/٣١٥؛ خطيب، ١٤/٢٠٤؛ قشيري،
٢٢ و ديگران). سراج (ص ١٦٩) از اقامت ١٨ سالة او در مكه ياد كرده است، اما
منابع ديگر به اقامت طولانى او در مكه اشارهاي نكردهاند. از حكاياتى كه
از قول او دربارة مشاهداتش در جامع قيروان ذكر كردهاند (نك: سراج، ٢٨٧؛
انصاري، ٥٧٤ - ٥٧٥)، چنين برمىآيد كه وي در سفر به مغرب تا قيروان پيش
رفته و احتمالاً در طى همين سفرها به ديدار تنى چند از مشايخ صوفيه نائل
شده است؛ و اينكه منابع از ديدار وي با ٦٠٠ تن از پيران صوفيه سخن
گفتهاند (نك: ابو نعيم، ١٠/٤٧؛ خطيب، همانجا؛ قشيري، ١٨، ٢٣؛ انصاري، ٢٩٦؛
ابن ملقن، ٣٦٣)، حاكى از سفرهاي او به نقاط مختلف است.
مؤلفان تذكرهها و طبقات صوفيه نام گروهى از بزرگان صوفيه را كه ابن جلاء
با آنان ديدار و ارتباط داشته، ذكر كردهاند. ذوالنون مصري، ابوتراب نخشبى،
سري سقطى، ابوعلى رودباري، جنيد بغدادي، ابوالحسن نوري و على بن بندار
صيرفى از آن جملهاند (نك: سراج، ٢٠٩؛ سلمى، ١٦٦، ٣٦٢، ٤٢٧، ٤٦٩، ٥٣٣؛
ابونعيم، ١٠/٢١٩-٢٢٠، ٣١٤؛ خطيب، ٥/٢١٤؛ هجويري، ١٦٩، ١٧٠؛ قشيري، ١٨٦؛ ابن
ملقن، ١٣٧- ١٣٨).
اولين راهنما و پير او پدرش يحيى جلاء بوده و پس از او ظاهراً بشر حافى و
ذوالنون مصري را خدمت مىكرده و استاد او در طريقت ابوتراب نخشبى بوده
است. گروهى از عرفاي بنام سده ٤ق/١٠م، چون ابوبكر محمد بن داوود دقى،
محمد بن سليمان لباد و محمد بن حسن يقطينى را در شمار شاگردان و مريدان او
ذكر كردهاند (نك: سلمى، ١٦٦؛ انصاري، ٢٩٥؛ ذهبى، ١٤/٢٥١). برخى از اينان و
نيز چند تن ديگر راويان گفتههاي او بودهاند و ابن عساكر (ذيل احمد بن
يحيى) اسامى اين راويان را بدين شرح آورده است: محمد بن سليمان لبّاد،
ابوبكر محمد بن داوود دقى، ابوالعباس وراق دمشقى، محمد بن حسن يقطينى و
محمد بن عبدالله جلندي.
از آنجا كه ابن جلاء و پدرش هر دو از صوفيان بنام زمان خود بودهاند،
تذكرهنويسان در مواردي روايات مربوط به آن دو را خلط كردهاند، چنانكه
داستان خنديدن پس از مرگ به هنگام غسل و تكفين را برخى به ابن جلاء
(قشيري، ٢٢؛ ابن عساكر، همانجا؛ عطار، ٤٩٩) و برخى ديگر به پدرش (ابن جوزي،
صفة، ٢/٤١١؛ ابن ملقن، ٨٦) نسبت دادهاند. از ابن جلاء اشعار و سخنانى نيز بر
جاي مانده است. اشعار وي به طور پراكنده در تذكرهها و طبقات صوفيه نقل
شده است (نك: سلمى، ١٦٧، ١٦٩؛ ابونعيم، ١٠/٣١٥؛ ابن عساكر، همانجا؛ ابن
ملقن، ٨٣). سخنانى نيز در باب توكل، بلا، محبت، فقر، ورع، خوف، ابتلاء، زهد،
تصوف و تفاوت ميان زاهد و عابد و موحد از او نقل شده است (نك: سراج، ٢٦، ٤٨،
٤٩، ٥٣، ٦١، ١٧٤، ١٧٩-١٨٠، ٢٢١؛ كلاباذي، ٩٥؛ سلمى، ١٦٨؛ ابونعيم، ١٠/٣١٤- ٣١٥؛
مستملى، ٣/١٢٤٢-١٢٤٣، ١٢٦٧؛ قشيري، ٢٢، ٦٥؛ ابن ملقن، ٨١ -٨٢؛ شعرانى،
همانجا).
علاوه بر اين، كرامتى نيز به او نسبت داده و گفتهاند كه در خواب از دست
رسول اكرم گرده نانى گرفت كه چون بيدار شد، نيمى از آن در دستش بود (نك:
مستملى، ٤/١٧٨٠-١٧٨١؛ قشيري، ١٩٥؛ سمرقندي، ١٤٢) و اين حاكى از آن است كه
در نزد مردم آن روزگار داراي مقام و منزلتى خاص بوده است. برخى از بزرگان
صوفية هم عصر او نيز گفتهاند: «در دنيا سه مردند كه ايشان را چهارم نيست؛
ابوعثمان در نشابور و جنيد در بغداد و ابوعبدالله بن الجلاء به شام» (عطار،
٤٧٥؛ نيز نك: سلمى، ١٦٦؛ خطيب، ٥/٢١٤؛ قشيري، ٢١؛ انصاري، ١٩٦؛ ابن ملقن،
٢٣٩).
مآخذ: ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، صفة الصفوة، به كوشش
محمود فاخوري، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، المنتظم، حيدرآباد دكن، ١٣٥٧ق. ابن
عساكر، على، تاريخ مدينة الدمشق، نسخة عكسى، احمد ثالث، شم ٢٨٨٧؛ ابن ملقن،
عمر، طبقات الاولياء، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابونعيم اصفهانى، احمد، حلية
الاولياء، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ انصاري، خواجه عبدالله، طبقات الصوفية، به
كوشش محمد سرور مولايى، تهران، ١٣٦٢ش؛ خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد،
قاهره، ١٣٤٩ق؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و اكرم
بوشى، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ سراج، عبدالله، اللمع فى التصوف، به كوشش
رينولد نيكلسون، ليدن، ١٩١٤م؛ سلمى، محمد، طبقات الصوفية، به كوشش پدرسن،
ليدن، ١٩٦٠م؛ سمرقندي، عمر، منتخب رونق المجالس، به كوشش احمد على رجايى،
تهران، ١٣٥٤ش؛ شعرانى، عبدالوهاب، الطبقات الكبري، بيروت، ١٣٧٤ق/١٩٥٤م؛
عطار، فريدالدين، تذكرة الاولياء، به كوشش محمد استعلامى، تهران، ١٣٦٠ش؛
قشيري، عبدالكريم، الرسالة القشيرية، به كوشش انصاري شافعى، قاهره، ١٣٧٩ق/
١٩٥٩م؛ كلاباذي، محمد، التعرف، بيروت، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ مستملى بخاري،
اسماعيل، شرح التعرف، به كوشش محمد روشن، تهران، ١٣٦٣-١٣٦٦ش؛ هجويري،
على، كشف المحجوب، به كوشش و. ژوكوفسكى، لنينگراد، ١٩٢٦م.
مينا حفيظى (رب) ٢٤/١/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٣١/١/٧٧