دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٢٦
| ابن جد جلد: ٣ شماره مقاله:١٠٢٦ |
اِبْنِ جَد، نام چند تن از مشاهير خاندان بنوجدّ در اندلس، در سدههاي ٥
-٧ق/١١-١٣م. اين خاندان از لبله١ و اشبيليه برخاسته و در آن نواحى ثروت
فراوان نيز اندوخته بودند، ولى نسبشان به بنى محارب ابن فهر از طوايف
قريش مىرسد كه بعد از فتح اندلس به دست مسلمانان، در آن ديار اقامت
گزيده بودند.
مشاهير اين خاندان بيشتر به فقه و ادب شهرت داشتند و گاه در دربار سلاطين
عصر خود صاحب نفوذ و داراي مقام رسمى بودند. امروزه نيز تيرهاي از اعقاب
آنان، معروف به بنو فاسى، در فاس مراكش روزگار مىگذرانند و تاكنون
دانشمندان و سياستمدارانى از ميانشان برخاستهاند (شكيب ارسلان، ١/٢٩٢،
٣/٢٤٠). شرح حال برخى از مشاهير اين خاندان به شرح زير است:
١. ابوالحسن (ابوالحسين) يوسف بن محمد بن جد، شاعر و كاتب. وي در نظم و نثر
از ذوقى سرشار برخوردار بود. هنگامى كه ابن عمار به حكومت مرسيه رسيد. او را
به دبيري گماشت (ابن سعيد، ١/٣٤٠)، و چون امير يوسف بن تاشفين مرابطى در
٤٧٩ق/١٠٨٦م بر اندلس غلبه يافت، ابن جد به خدمت وي درآمد و در قصيدهاي
كه در مدح او سرود، از غفلتها و بىبند و باريهاي ملوك اندلس انتقاد كرد (ابن
خطيب، ٢٤٢).
٢. ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن جد فهري (د ٥١٥ق/١١٢١م)، ملقب به
اَحْدَب (مراكشى، ١٧٣)، فقيه، محدث، اديب، كاتب و شاعر. وي اهل لبله بود و
مدتى در اشبيليه اقامت گزيد (ابن بشكوال، ٢/٥٤٤) و هنگامى كه معتمد بن عباد
فرزندش يزيد الراضى را به حكومت الجزيرة الخضراء گماشت (ابن ابار، حلة
السيراء، ٢/٧٠)، وي نيز به وزارت يزيد منصوب شد (ابن سعيد، ١/٣٤١؛ قس: فروخ،
٥/١٠٩- ١١٠) و چون يزيد به حكومت رنده رسيد، او نيز راهى آن ديار شد و تا
هنگام كشته شدن يزيد به دست يوسف بن تاشفين همراه او بود. سپس از مناصب
سياسى بركنار شد و به زادگاه خويش لبله بازگشت و به تدريس پرداخت
(عمادالدين، ٣/٣٩٣؛ قس: فروخ، ٥/١١٠). در همانجا نيز به سرپرستى دستگاه
قضايى شهر (خطة الشوري) برگزيده شد (ابن سعيد، همانجا؛ دربارة «خطة الشوري»،
نك: مؤنس، ٢/٢٠٢، حاشيه)، بعد از استقرار حكومت مرابطون در اندلس، در زمانى
كه دقيقاً روشن نيست، به قول ابن خاقان (ص ١٠٩)، «امير المسلمين» او را
به مراكش دعوت كرد، تا سمت دبيري وي را عهدهدار شود. احتمال مىدهيم كه
مراد او از «اميرالمسلمين» برخلاف نظر مؤنس III/٧٤٨) , ٢ EI)، على باشد نه
پدرش يوسف، زيرا هيچ دليلى كه اين اقدام را به يوسف منسوب سازد، در دست
نيست، و به عكس زمان اكثر نامههايى كه ابن جد از جانب اميرالمسلمين
نوشته، به شهادت ابن خاقان (صص ١٠٩-١١٤) پس از ٥٠٠ ق (سال درگذشت يوسف)
است. به هر حال وي نيز پذيرفت و به مراكش رفت و تا ٥١٥ق/١١٢١م كه سال
مرگ اوست، در همان شهر و در سمت دبيري، باقى ماند (ابن خاقان، ١٠٩). از
دوران كودكى و تحصيل و همچنين استادان و شاگردان وي اطلاع دقيقى در دست
نيست. فقط مىدانيم كه از فقه، حديث، انساب و ادب توشهاي فراوان اندوخته
بود (ابن دحيه، ١٩٠). ابن خاقان كه با وي دوستى داشت، مقام علمى و
همچنين سبك او را در نظم و نثر سخت ستوده و قطعاتى از رسايل و قصايد او را
آورده است (صص ١٠٩-١١٤). اشعار ابن جد اغلب در وصف و مدح و اخوانيات است
(همانجا)، اما احتمالاً نثر پر تكلف او علت اصلى شهرتش بوده است (نك: ابن
فضلالله عمري، ٨/٢٢٤)، چنانكه مراكشى (ص ١٧٣) او را در رديف دبيران برجستة
آن عصر شمرده است.
٣. ابو عامر احمد بن عبدالله بن جد فهري (مق ٥٥٠ق/١١٥٥م)، نحوي و فقيه
اشبيلى. وي از ياران خاص ابن اخضر بود و الكتاب سيبويه را نزد وي فراگرفت
و به دقايق و رموز آن آگاهى يافت (سيوطى، ٢/٢٥). ابوعامر بر فقه نيز احاطه
داشت، چنانكه ابن ابى زرع (ص ١٩٥) از او به عنوان فقيه ياد كرده است.
وي مدتى الكتاب سيبويه را تدريس مىكرد، اما پس از چندي به دلايلى كه بر
ما پوشيده است، به انزوا گراييد و مردم نيز از او كناره گرفتند، تا آنكه به
اصرار يكى از شاگردانش ديگر بار به تدريس الكتاب سيبويه و الكامل مبرد
پرداخت، اما پس از چندي باز عزلت گزيد و چون جنگ ميان مرابطون و موحدون
بالا گرفت، رهسپار لبله شد، اما اين شهر در ٥٥٠ ق به محاصرة كامل موحدون
درآمد و ابن جد در اثناي قتل عام مردم شهر كشته شد (سيوطى، همانجا). ابن
سعيد چند بيت از اشعار تغزلى ابوعامر را نقل كرده است (١/٣٤٢).
٤. ابوبكر محمد بن عبدالله بن جد فهري (٤٩٦-٥٨٦ق/١١٠٣- ١١٩٠م)، فقيه و نحوي
اشبيلى. در تاريخ ولادت وي اختلاف است. ضبّى كه هم عصر او بوده و
احتمالاً نامههايى بين آن دو رد و بدل شده، تاريخ ولادتش را ٤٩١ق (ص ٩٩)
دانسته است و مخلوف (١/١٥٩) ٤٩٩ق، اما برخىديگر از تاريخنگاران
چونمنذري(١/١٤٥)، ابن ابار ( تكملة، ٢/٥٤٣) و ذهبى (٢١/١٧٨) تولد او را در
٤٩٦ق در لبله نوشتهاند.
وي در اشبيليه لغت و ادب و به ويژه الكتاب سيبويه را نزد ابن اخضر
فراگرفت (منذري، همانجا؛ صفدي، ٣/٣٣٥). در ٥١٥ق/١١٢١م به قرطبه سفر كرد
(ذهبى، همانجا) و از استادان مبرزي چون ابن رشد (ه م)، فقيه مالكى بهره
برد (منذري، همانجا) و به تشويق همو و مالك ابن وهيب به مطالعة فقه و حديث
و علم خلاف روي آورد و صحيح مسلم را نزد ابوالقاسم هوزنى و جامع ترمذي را
نزد ابوبكر بن عربى و حديث را نزد ابوالحسن شريح بن محمد فراگرفت، اما از
آنان حديث نقل نكرد. چون در فقه پيرو مذهب مالكى بود، به فراگيري فروع
آن پرداخت. وي علاوه بر آنچه ياد شد، از انساب و تاريخ اندلس و مخصوصاً
تاريخ زادگاهش اشبيليه و نيز حوادثى كه در دولت لمتونى اتفاق افتاده بود،
به خوبى آشنايى داشت. وي در ٥٢١ ق مفتى اشبيليه شد (ابن ابار، تكملة،
٢/٥٤٢؛ ابن عبدالملك، ٦/٣٢٣-٣٢٤) و در مدت بيش از ٦٠ سال يعنى تا هنگام مرگ
از فقهاي بزرگ اندلس شمرده مىشد (منذري، همانجا) و نزد سلاطين عصر خود از
منزلتى والا برخوردار بود. مثلاً با يوسف بن عبدالمؤمنموحدي(حك ٥٥٨
-٥٨٠ق/١١٦٣-١١٨٤م) همنشينىداشت (ابن ابى زرع، ٢٠٧)، هنگامى كه يوسف به
حكومت مراكش رسيد، ابن جد را نزد خود فراخواند و از مال و مكنت فراوان
بهرهمندش ساخت. مقام و منزلت ابن جد در دورة حكومت يعقوب (٥٨٠ -
٥٩٥ق/١١٨٤- ١١٩٩م)، فرزند يوسف، نيز همچنان پايدار بود (ابن عبدالملك، ٦/٣٢٤-
٣٢٥)، اما با وجود مقامى كه در بارگاه لمتونيان و مؤمنيان داشت و به نام
آنان نيز به كرسى خطابه مىنشست، به علتى نامعلوم در لبله دستگير و
زندانى شد، ولى چندي بعد آزاد گشت (همو، ٦/٣٢٤). وي شاگردان بسياري داشت،
اما به رغم مقام شامخ علمى تأليفاتى از خود برجاي نگذاشته است. ابن
عبدالملك مراكشى (همانجا) گويد كه ابن جد در جوانى كتاب مختصري در باب
زكات به شاگردان خود تقرير كرده بوده است. چند بيت از اشعار او را نيز ابن
سعيد (١/٣٤٣) و صفدي (٣/٣٣٥-٣٣٦) نقل كردهاند.
٥. ابوعبدالله محمد بن عبدالملك بن جد فهري (د ٦١٨ق/ ١٢٢١م)، فقيه و محدث
اشبيلى. وي از جدش ابوبكر و ديگران حديث نقل مىكرد و نزد مردم عصر خود و
حكومت مؤمنيان مقامى ارجمند داشت. او را فردي متواضع و سخاوتمند شمردهاند
كه همچون نياكانش رياست دينى را بر عهده داشته است (ابن عبدالملك،
٦/٤٠٦-٤٠٧). ابن ابار در اواخر عمر وي چندي در محضرش حاضر شد و حكاياتى از
پايان كار اشبيليه از او شنيد ( تكملة، ٢/٦٠٦).
٦. عبيدالله بن جد فهري، از فقيهان و عالمان خاندان بنوجد در لبله. ابن
ابار ( تكملة، ٢/٩٣٢) گويد كه وي به علم خلاف آگاهى داشته و كتاب الاشراف
اثر قاضى عبدالوهاب مالكى را مختصر كرده بوده است. از زندگى او جز اين
چيزي دانسته نيست.
مآخذ: ابن ابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره،
١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ همو، الحلة السيراء، به كوشش حسين مؤنس، قاهره، ١٩٦٣م؛ ابن
ابى زرع، على، الانيس المطرب، رباط، ١٩٧٢م؛ ابن بشكوال، خلف، كتاب الصلة،
به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره، ١٣٧٤ق/ ١٩٥٥م؛ ابن خاقان، فتح، قلائد
العقيان، بولاق، ١٢٨٤ق؛ ابن خطيب، محمد، اعمال الاعلام، به كوشش لوي
پرووانسال، بيروت، ١٩٥٦م؛ ابن دحيه، عمر حسن، المطرب، به كوشش ابراهيم
ابياري و ديگران، بيروت، دارالعلم للجميع؛ ابن سعيد، على، المغرب، به
كوشش شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٣م؛ ابن عبدالملك، محمد، الذيل و التكملة، به
كوشش احسان عباس، بيروت، دارالثفاقة؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك
الابصار، نسخة خطى كتابخانة سلطان احمد سوم در استانبول؛ ذهبى، محمد، سير
اعلام النبلاء، به كوشش بشار عواد معروف و محيى هلال السرحان، بيروت،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ سيوطى، بغية الوعاة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره،
١٣٨٤ق؛ شكيب ارسلان، امير، الحلل السندسية، قاهره، ١٣٥٥- ١٣٥٨ق؛ صفدي،
خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش هلموت ريتر، بيروت، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛
عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر، به كوشش آذرتاش آذرنوش و ديگران، تونس،
١٩٧٢م؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٦٧م؛ مخلوف، محمد، شجرة
النور الزكية، بيروت، ١٣٤٩ق؛ مراكشى، عبدالواحد، المعجب، به كوشش محمد سعيد
العريان و محمد العربى العلمى، قاهره، ١٣٦٨ق/ ١٩٤٩م؛ منذري، عبدالعظيم،
التكملة لوفيات النقلة، به كوشش بشار عواد معروف، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛
مؤنس، حسين، نك: ابن ابار، الحلة السيراء، در همين مآخذ؛ نيز: ٢ EI
على اكبر ضيائى (رب) ١٧/١٢/٧٦
ن * ٢ * (رب) ١٦/١/٧٧