شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٦ - فريفتن منافقان پيغامبر را
|
زين سفر چون باز گردم آن گهان |
سوى آن مسجد روان گردم روان |
|
|
دفعشان گفت و به سوى غزو تاخت |
با دغايان از دغا نردى بباخت |
|
|
چون بيامد از غزا باز آمدند |
چنگ اندر وعده ماضى زدند |
|
|
گفت حقّش اى پيمبر فاش گو |
عُذر را وَ ر جنگ باشد باش! گو |
|
|
گفتشان بس بَد درون و دشمنيد |
تا نگويم رازهاتان تن زنيد |
|
|
چون نشانى چند از اسرارشان |
در بيان آورد بَد شد كارشان |
|
|
قاصدان زو باز گشتند آن زمان |
حاشَ لِلَّه حاشَ لِلَّه دَم زنان |
|
|
هر منافق مُصحَفى زيرِ بغل |
سوى پيغمبر بياورد از دغل |
|
|
بهر سوگندان كه ايمان جُنّتى است |
ز آن كه سوگند آن كژان را سُنّتى است |
|
ب ٢٨٥٨- ٢٨٤٩ غَزا: جنگ.
با دغايان نرد دغا باختن: ظاهراً مأخوذ است از آيه «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ.» (آل عمران، ٥٤) (به آنان به ظاهر پاسخى داد و راضىشان كرد.) فاش گفتن: كنايت از راز درون منافقان را آشكار ساختن و مكر ايشان را به رخشان كشيدن، هر چند آنان را خوش نيايد و كار به جنگ كشد.
تن زدن: خاموش گشتن.
قاصد: فرستاده و نماينده.
حاش لِلَّه: معاذ اللَّه، پناه بر خدا. (مبادا كه چنين باشد.) ايمان: جمع يمين: سوگند.
جُنّة بودن ايمان: مأخوذ است از آيه «اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ: سوگندهاى خود را سپرى گرفتند و از راه خدا رو گردان شدند پس براى آنان عذابى است خوار كننده.» (مجادله، ١٦) چون رسول باز گشت ايشان بيامدند و گفتند ما مىخواهيم تا به مسجد ما آيى ... و رسول ٦ بر در مدينه بود هنوز در شهر نرفته بود، پيراهنى بخواست تا در پوشد و آن جا رود. جبرئيل آمد و اين آيات آورد ... آن كه باز گفت از كفر و نفاق ايشان كه ايشان سوگند مىخورند ما الّا خير و نيكويى نمىخواهيم ... و بر اين سوگند خوردند كه