شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٢ - بقيه قصه طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ
|
در خرابات آمدى شيخ اجل |
جمله مىها از قدومت شد عسل |
|
|
كردهاى مُبدَل تو مى را از حدث |
جان ما را هم بدل كن از خبث |
|
|
گر شود عالم پر از خون مال مال |
كى خورد بنده خدا الّا حلال |
|
ب ٣٤٠٩- ٣٣٩٨ انگبين: عسل.
كور و كبود: گول، ساده دل.
كيا: بزرگ، مهتر.
مخمصه: گرسنگى سخت. مأخوذ است از آيه «فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ: پس هر كه در گرسنگى سخت ناچار گردد و مايل به گناه نباشد، همانا خدا آمرزنده مهربان است.» (مائده، ٣) عُقار: مى.
گر شود عالم ...: مأخوذ است از جمله «لَو كانَتِ الدُّنيا دَماً عَبِيطاً لا يَكُونُ قُوتُ المؤمِنِ إلَّا حَلالًا: اگر همه جهان خون تازه شود، خورش مرد با ايمان جز حلال نباشد.» (منسوب به سهل بن عبد اللّه تسترى، احاديث مثنوى، ص ٦٩) اين پرسش و پاسخها ياد آور داستانى است كه عطار در تذكرة الأولياء آورده است و دور نيست كه مولانا در سرودن اين بيتها بدان داستان نظر داشته است: «نقل است كه در نيشابور بازرگانى كنيزكى ترك داشت، به هزار دينار خريد. او را سفرى پيش آمد، كنيزك را به ابو عثمان حيرى سپرد. ابو عثمان را روزى بىاختيار نظر بر كنيزك افتاد و عاشق او شد، چنان كه بىطاقت گشت و ندانست چه كند. نزد ابو حفص حداد رفت. ابو حفص وى را گفت تو را به رى بايد رفت نزد يوسف بن حسين. ابو عثمان به رى رفت و از خانه ابو حفص پرسيد، او را گفتند تو را با اين زنديق مباحى چه كار است؟ وى پشيمان شد و باز گشت. چون به نيشابور رسيد ابو حفص پرسيد حسين را ديدى گفت نه پرسيد چرا؟
گفت شنيدم مردى چنين و چنان است، بو حفص گفت باز گرد و او را ببين. ابو عثمان به رى باز گشت و به خانه او رفت. پيرى ديد نشسته. پسرى صاحب جمال پيش او و صراحى و پيالهاى نهاده. سلام كرد و بنشست. شيخ پرسيد اين چه حالى است گفت اين پسر من است قرآنش مىآموزم. اين صراحى در گلخن افتاده بود بشستم و پر آب كردم