شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤١ - بقيه قصه طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ
ظاهراً «ناشتاب» در اين بيت به معنى «ناشتا» ست، و از آن «بامداد» مقصود است.
|
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين |
دور دار اين را ز شيخ غيب بين |
|
|
جامِ مى هستىِّ شيخ است اى فَليو |
كاندرو اندر نگنجد بولِ ديو |
|
|
پُرّ و مالامال از نور حق است |
جام تن بشكست نور مطلق است |
|
|
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث |
او همان نور است نپذيرد خبث |
|
ب ٣٣٩٧- ٣٣٩٤ فَليو: در استعمال مولانا مرادف «ديوانه» و «ابله» است.
|
هيچ ديوانه فليوى اين كند |
بر بخيلى عاجزى كديه تند |
|
١١٧٢/ ٤
|
تا به پاى خويش باشند آمده |
آن فليوان جانبِ آتشكده |
|
٢٣٠٢/ ٢ ليكن در فرهنگها، «بىهوده» و «بىفايده» معنى شده است. (نگاه كنيد به: لغت نامه، ذيل اين كلمه) جامِ تن: اضافه مشبَّهٌ به به مشبه.
خَبَث: پليدى.
|
نورِ مَه آلوده كى گردد ابد |
گر زند آن نور بر هر نيك و بد |
|
١٢٥٨/ ٥
|
شيخ گفت اين خود نه جام است و نه مى |
هين به زير آ منكِرا بنگر به وى |
|
|
آمد و ديد انگبين خاص بود |
كور شد آن دشمنِ كور و كبود |
|
|
گفت پير آن دم مريد خويش را |
رو براى من بجو مى اى كيا |
|
|
كه مرا رنجى است مضطر گشتهام |
من ز رنج از مَخمَصه بگذشتهام |
|
|
در ضرورت هست هر مردار پاك |
بر سر منكِر ز لعنت باد خاك |
|
|
گِردِ خمخانه بر آمد آن مريد |
بهر شيخ از هر خُمى او مىچشيد |
|
|
در همه خُمخانهها او مى نديد |
گشته بُد پر از عسل خُمِّ نبيد |
|
|
گفت اى رندان چه حال است اين چه كار |
هيچ خُمّى در نمىبينم عُقار |
|
|
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند |
چشم گريان دست بر سر مىزدند |
|