شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٩ - بقيه قصه طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ
بقيّه قصّه طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ
|
آن خبيث از شيخ مىلاييد ژاژ |
كژ نگر باشد، هميشه عقلِ كاژ |
|
|
كه منش ديدم ميان مجلسى |
او ز تقوى عارى است و مفلسى |
|
|
ور كه باور نيستت خيز امشبان |
تا ببينى فسق شيخت را عيان |
|
|
شب ببردش بر سَرِ يك روزنى |
گفت بنگر فسق و عشرت كردنى |
|
|
بنگر آن سالوسِ روز و فسقِ شب |
روز همچون مصطفى شب بو لهب |
|
|
روز عبد اللّه او را گشته نام |
شب نعوذ بِاللّه و در دست جام |
|
|
ديد شيشه در كفِ آن پير پُر |
گفت شيخا مر تو را هم هست غُر |
|
|
تو نمىگفتى كه در جام شراب |
ديو مىميزد شتابان ناشتاب |
|
|
گفت جامم را چنان پُر كردهاند |
كاندرو اندر نگنجد يك سپند |
|
|
بنگر اينجا هيچ گنجد ذرّهاى |
اين سخن را كژ شنيده غرّهاى |
|
ب ٣٣٩٣- ٣٣٨٤ بقيّه قصّه: براى اطلاع از آغاز آن نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٨٩/ ٢ ژاژ: گياهى است شبيه به دِرَمنه. گويند هر چند شتر آن را بخايد نرم نشود. سپس اين واژه به معنى «گفتار بىهوده» به كار رفته است:
|
اين چه ژاژ است اين چه كفر است و فشار |
پنبهاى اندر دهان خود فشار |
|
١٧٢٨/ ٢ ژاژ لاييدن: ياوه گفتن.
كژ نگر: بد بين، كه خلاف حقيقت نگرد.
|
روز دانش زوال يافت كه بخت |
به من راست فعل، كژ نگر است |
|
(خاقانى)