شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٢ - بقيه قصه ابراهيم ادهم بر لب آن دريا
مُهان: (اسم مفعول از اهانت) خوار.
چون پرسنده از مقام ابراهيم آگاه شد، و دانست وى با رها كردن پادشاهى ظاهرى به پادشاهى حقيقى رسيده، تا آن جا كه ماهيان را در فرمان آورده است از ناآگاهى به مرتبت خاصان خدا شرمنده گشت و با خود گفت تو كسى را خوار مىشمارى كه از فرشته برتر است. سپس مولانا ناقصان را آگاه مىسازد كه اوليا همگى مظهر انسانهاى كاملاند، بلكه خود كاملاناند. ناقصان چون مساند بىبها، و كاملان چون ابراهيم كيميا. پيران توانند جسم را جان كنند و شورهزار را گلستان. آن چه تو خود را بدان بزرگ مىشمارى موجب خردى توست و آن چه بر او عيب مىبينى سبب بلندى رتبت او. خفض شيخ را برابر خرده گيريهايت موجب ترفّع خود مشمار. بعض شارحان ترفّع و خفض را صفت عيب كننده گرفتهاند، ليكن خلاف ظاهر است.
|
مِس اگر از كيميا قابل نبد |
كيميا از مس هرگز مس نشد |
|
|
بد چه باشد؟ سركشى آتش عمل |
شيخ كه بود؟ عين درياى ازل |
|
|
دايم آتش را بترسانند از آب |
آب كى ترسيد هرگز ز التهاب |
|
|
در رخ مه عيب بينى مىكنى |
در بهشتى خارچينى مىكنى |
|
|
گر بهشت اندر روى تو خار جو |
هيچ خار آن جا نيابى غيرِ تو |
|
|
مىبپوشى آفتابى در گِلى |
رخنه مىجويى ز بدر كاملى |
|
|
آفتابى كه بتابد در جهان |
بهر خفّاشى كجا گردد نهان؟ |
|
|
عيبها از رَدِّ پيران عيب شد |
غيبها از رشكِ ايشان غيب شد |
|
ب ٣٣٣٧- ٣٣٣٠ قابل بودن: پذيرفتن، پذيرا بودن.
سركش آتش عمل: كنايت از آن كه اسير شهوتهاى نفسانى است.
بهشت: استعارت از ولى كامل.
خارچينى: استعارت از عيب جويى.
اولياى خدا را از انكار منكران باكى نيست، بلكه منكران با انكار، خود را از بركت ايشان محروم مىدارند، حالى كه اوليا را زيانى نمىرسانند. نفسهاى ضعيف آتش شهوتاند و پيران، درياى رحمت. آن چه پيران نپسندند گناه است و آن چه كنند عين