شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٥ - آغاز منور شدن عارف به نور غيب بين
|
علّتِ ديدن مدان پيه اى پسر |
ور نه خواب اندر نديدى كس صور |
|
|
آن پرى و ديو مىبيند شبيه |
نيست اندر ديدگاه هر دو پيه |
|
|
نور را با پيه خود نسبت نبود |
نسبتش بخشيد خلّاقِ وَدود |
|
٢٤٠٥- ٢٤٠٢/ ٤ پس آن چه مايه بويايى، چشايى و بينايى است قوتى است جز آن چه در دماغ و كام و چشم است. آدمى تا در حصار تن است هر يك از اين قوّهها مقيد به كار خويش است و محدود. ليكن چون حد از ميان برود آن قوّه كار همه را كند يا هر يك كار ديگر را تواند كرد. پس به تعبير مولانا گوسفندان حس را از اين چراگاه محدود برون بايد راند، و به چراگاهى رساند كه رويشگاه حقيقتهاست، آن وقت است كه سالك خود بر حواس حاكم مىشود چنان كه ابن فارض گفته است:
|
فَعَنِّى عَلَى النَّفسِ العقودُ تحكَّمت |
وَ مِنّى على الحِسِّ الحُدود اقِيمَت |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٨٩)
|
چون كه هر حس بنده حسّ تو شد |
مر فلكها را نباشد از تو بُد |
|
|
چون كه دعويى رود در ملكِ پوست |
مغز آنِ كى بود قِشر آنِ اوست |
|
|
چون تنازع در فتد در تَنگِ كاه |
دانه آنِ كيست؟ آن را كن نگاه |
|
|
پس فلك قشر است و نورِ روح مغز |
اين پديد است آن خَفى زين رو ملغز |
|
|
جسم ظاهر روح مخفى آمده است |
جسم همچون آستين جان همچو دست |
|
|
باز عقل از روح مخفىتر پرد |
حسّ سوىِ روح زوتر ره برد |
|
|
جُنبشى بينى بدانى زنده است |
اين ندانى كه ز عقل آگنده است |
|
|
تا كه جنبشهاى موزون سر كند |
جنبش مس را به دانش زر كند |
|
|
ز آن مناسب آمدن افعالِ دست |
فهم آيد مر تو را كه عقل هست |
|
ب ٣٢٤٣- ٣٢٣٥ حس: (حس نخست) حس جسمانى، (و حس ديگر) درك عقلانى.
بُدّ: چاره. (چرخها ناچار از پيروى تو است.) ملك: صاحب بودن، مالكيت.
قشر: پوست. (مغز از آن هر كس بود، پوست هم او راست.)