شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٣ - كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا
|
صدق بيدارى هر حس مىشود |
حسها را ذوق مونس مىشود |
|
ب ٣٢٢٥- ٣٢٢٢ پنج حس: مقصود پنج حس باطنى است. و هر يك از قواى مدرك باطن را حس نامند.
ساقى: سيراب كننده.
در بيتهاى ٣٢١٨ تا ٣٢٢١/ ٢ فرمود بوى را بيفزا تا آن بو جانت را جذب كند. و چشمانت را نور دهد. و بدين تعبير اشارت كرد كه مقصود از شامه و باصره، حس ظاهرى نيست بلكه معنوى است. سبزوارى در شرح اين بيتها نوشته است: «قواى نفس ناطقه همه پيوستهاند و مراتب يك حقيقتاند. چه وحدت نفس انسيه كه هيكل توحيد است وحدت عدديه نيست بلكه وحدت جمعيه است، بلكه وحدت حقّه ظِلِّيه كه ظلُّ اللَّه است.»
|
پس بدانى چون كه رَستى از بدن |
گوش و بينى چشم مىداند شدن |
|
|
راست گفته است آن شهِ شيرين زبان |
چشم گردد مو بموى عارفان |
|
٢٤٠١- ٢٤٠٠/ ٤ و اين گفته بايزيد است: «لا يَصِيرُ الرَّجُلُ مِنَ العارِفِينَ حَتَّى يَصِيرَ كُلُّ شَعرٍ مِنهُ عَيناً ناظِرَةً:
مر عارف نشود تا آن كه هر موى او چشمى بينا شود.» (شرح مثنوى، چاپ كانپور، ص ١٩٣)
|
همه ديده گشته چو نرگس تنش |
نگشته يكى خار پيرامنش |
|
|
در آن نرگسين حرف كان باغ داشت |
مگو زاغ كو مهر ما زاغ داشت |
|
(نظامى، شرف نامه، ص ٢٤) نيز ابن فارض راست در اين معنى:
|
فَعَينِىَ ناجَت وَ اللِّسانُ مُشاهِدٌ |
وَ يَنطِقُ مِنِّى السَّمعُ وَ اليَدُ أصغَتِ |
|
(ديوان ابن فارض، ص ١٠١) (چشمم نجوا مىكرد و زبان مىديد و گوشم سخن مىگفت و دست مىشنيد.)