شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٥ - قصه اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را
|
دور بَر آن حكمت شومت زِ من |
نطق تو شوم است بر اهل زَمَن |
|
|
يا تو آن سو رو من اين سو مىدوم |
ور تو را ره پيش من واپس روم |
|
|
يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ |
به بود زين حيلههاى مُرده ريگ |
|
|
احمقىام بس مبارك احمقى است |
كه دلم با برگ و جانم متّقى است |
|
ب ٣١٨٦- ٣١٦٢ قصّه اعرابى: اين داستان در تأييد سخن پيش است كه به عقل جزئى نبايد اعتماد داشت و خود را به خدا بايد واگذاشت. مرحوم فروزانفر قصّه را از عيون الاخبار و ذيل «زهر الآداب» آوردهاند. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٧٩) ليكن آن چه در آن كتاب آمده داستان مردى است كه دو زنبيل در دو طرف عصا افكنده و عصا را به گردن نهاده است. اما داستان بدين صورت كه مولانا آورده ميان عامه مشهور است و دنبالهاى نيز دارد و آن اينكه مرد گفته پند دهنده را كار نبست و دو تاى بار خود را همچنان از ريگ و گندم پر كرد و به راه افتاد و شب هنگام به كلبهاى رسيد. باران وى را فرو گرفت و ناچار به كلبه رفت و چون براى هر دو بار او جا نبود يك تاى بار را كه پر از ريگ بود بر در كلبه نهاد و در را بست و بخفت. دزدى بدان جا رسيد و تاى بار را با خود برد.
بامدادان روستايى از كلبه در آمد و تاى بار را نديد با خود گفت اگر گفتار آن مرد دانشمند را كار بسته بودم نيم گندمم را از دست داده بودم.
حديث انداز: (صفت مركب) شاهدى براى آن نيافتم. در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى «پر گو» معنى شده و آن كه خود را در سخن گفتن نامربوط آزاد داند، آن كه ميان حرف ديگران بدود. نيكلسون نيز همين معنى را اختيار كرده است. هر يك از اين معنيها براى اين تركيب محتمل است. اما مىتوان گفت مقصود كسى است كه در راه به ديگرى بر خورد و سخن آغاز كند تا خود و او را مشغول دارد. نيز يكى از معنيهاى انداختن، «گفتن» است:
|
من انداختم هر چه آمد ز پند |
اگر نيست پند منت سودمند |
|
(فردوسى، به نقل از لغت نامه)
|
چون حرفت او حريف نشناخت |
حرفى به خطا دگر نينداخت |
|
(نظامى، به نقل از لغت نامه)