شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٤ - باز الحاح كردن معاويه ابليس را
باز الحاح كردن معاويه ابليس را
[١]
|
گفت غيرِ راستى نرهاندت |
داد سوىِ راستى مىخواندت |
|
|
راست گو تا وا رهى از چنگِ من |
مكر ننشاند غُبارِ جنگ من |
|
|
گفت چون دانى دروغ و راست را؟ |
اى خيال انديش پُر انديشهها |
|
|
گفت پيغمبر نشانى داده است |
قلب و نيكو را مِحَك بنهاده است |
|
|
گفته است الكِذبُ رَيبٌ فِى القُلوب |
گفت الصِّدقُ طُمَأنِينٌ طَرُوب |
|
|
دل نيارامد ز گفتار دروغ |
آب و روغن هيچ نفروزد فروغ |
|
|
در حديثِ راست آرامِ دل است |
راستيها دانه دامِ دل است |
|
|
دل مگر رنجور باشد بَد دهان |
كه نداند چاشنى اين و آن |
|
|
چون شود از رنج و علّت دل سليم |
طعم كِذب و راست را باشد عليم |
|
|
حرصِ آدم چون سوى گندم فزود |
از دلِ آدم سليمى را رُبود |
|
|
پس دروغ و عشوهات را گوش كرد |
غرّه گشت و زهرِ قاتل نوش كرد |
|
|
كژدم از گندم ندانست آن نفس |
مىپَرد تمييز از مستِ هوس |
|
|
خلق مستِ آرزواند و هوا |
ز آن پذيرااند دستانِ تو را |
|
|
هر كه خود را از هوا خو باز كرد |
چشمِ خود را آشناى راز كرد |
|
ب ٢٧٢٩- ٢٧١٦ داد: عدالت.
نشاندن: كنايت از برداشتن، از ميان بردن
|
باران دو صد ساله فرو ننشاند |
اين گرد بلا را كه تو انگيختهاى |
|
(كليله و دمنه، ص ١١٤) خيال انديش: شكّاك، كسى كه در كارها بسيار ترديد كند.
[١] در حاشيه نسخه اساس، اين عنوان آمده است: باز جستن معاويه حقيقت غرض را از ابليس