شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٢ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
دارد كه «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الايمانِ.» ظاهراً حديث نيست. اين عبارت در سفينة البحار (ج ٢، ص ٦٦٨) از مؤلف امل الامل با عنوان «روايت كردهاند» ضبط است:
|
بر مراتب سر نگون كرده عبور |
پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور |
|
|
گشته گردن گيرشان حبّ الوطن |
اين بود سرّ نفير مرد و زن |
|
(شرح سبزوارى) ابليس از فرمان الهى سر باز زد و به گناه اين نافرمانى رانده شد، و بر اثر اين راندگى گمراه ساختن فرزندان آدم را به عهده گرفت و خدا او را تا پايان جهان مهلت داد.
چنان كه معلوم است گفت و شنودهاى ابليس و معاويه زائيده انديشه پر جولان مولانا و پرداخته طبع روشن و شاعرانه اوست. هر چند برخى جملهها و فقرهها در جاى خود درست است، مىتوان گفت غرض مولانا از طرح اين مسئله و به ميان كشيدن اين بحث پاسخ غير مستقيم به برخى پرسشهاست كه پيوسته در حوزه عالمان و متعلّمان در اين باره مطرح بوده و مولانا با بيانى ساده به دفع آن شبههها مىپردازد:
|
ما هم از مستان اين مىبودهايم |
عاشقان درگه وى بودهايم |
|
|
ناف ما بر مِهر او ببريدهاند |
عشق او در جان ما كاريدهاند |
|
|
روز نيكو ديدهايم از روزگار |
آبِ رحمت خوردهايم اندر بهار |
|
|
نى كه ما را دست فضلش كاشته است |
از عدم ما را نه او برداشته است |
|
|
اى بسا كز وى نوازش ديدهايم |
در گلستان رضا گرديدهايم |
|
|
بر سر ما دست رحمت مىنهاد |
چشمههاى لطف از ما مىگشاد |
|
|
وقت طفلىام كه بودم شير جو |
گاهوارهام را كه جنبانيد؟ او |
|
|
از كه خوردم شير؟ غير شير او |
كه مرا پرورد؟ جز تدبير او |
|
|
خوى كآن با شير رفت اندر وجود |
كى توان آن را ز مردم وا گشود |
|
ب ٢٦١٥- ٢٦٠٧ مست مى بودن: كنايت از مشمول عنايت بودن، مورد لطف بودن.
ناف بر چيزى بريده شدن: كنايت از ديرينه بودنِ سيرت يا خلق و خوى يا عادتى.