شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٤ - حمله بردن سگ بر كور گدا
|
تازگى و جنبش طوبى است اين |
همچو جنبشهاى حيوان نيست اين |
|
|
گر در افتد در زمين و آسمان |
زهرههاشان آب گردد در زمان |
|
|
خود ز بيمِ اين دَم بىمنتها |
باز خوان فأبين أَن يَحمِلنها |
|
|
ور نه خود اشفَقنَ منها چون بُدى |
گرنه از بيمش دلِ كُه خون شدى |
|
١٩٥٩- ١٩٥٣/ ١
|
چون ز كورى دزد دزدد كالهاى |
مىكند آن كور عَميا نالهاى |
|
|
تا نگويد دزد او را كآن منم |
كز تو دزديدم كه دزد پُر فنم |
|
|
كى شناسد كور دزد خويش را |
چون ندارد نور چشم و آن ضيا |
|
|
چون بگويد هم، بگير او را تو سخت |
تا بگويد او علامتهاى رخت |
|
ب ٢٣٦٦- ٢٣٦٣ كاله: كالا، رخت.
عَميا (عَمياء): (مؤنث اعمى) كور.
كور: كنايت از آن كه ديده حقيقت بين ندارد. آن كه تنها عقل معاش نصيبش گرديده است.
دزد: استعارت از خواهشهاى نفسانى.
ضيا (ضياء): روشنى.
نفس أماره پيوسته آدمى را به كارهاى زشت و ارضاى شهوت وا مىدارد. ولى بود كه گاهى نورى در دل پديد آيد و عقل بر نفس غالب شود و آدمى خود را به خاطر گناهى كه كرده است سرزنش كند. در چنين حال است كه انسان بايد به محاسبه نفس پردازد و ببيند چه كارهايى بر خلاف رضاى خدا كرده است و از آن توبه كند و عذر خواهد.
|
پس جهادِ اكبر آمد عَصرِ دزد |
تا بگويد كه چه دزديد و چه بُرد[١] |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: بُرد آن زن بمُزد