شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٩ - حمله بردن سگ بر كور گدا
|
گفت او هم از ضرورت كاى اسد |
از چو من لاغر شكارت چه رسد |
|
|
گور مىگيرند يارانت به دشت |
كور مىگيرى تو در كوى اين بَد است[١] |
|
|
گور مىجويند يارانت به صيد |
كور مىجويى تو در كوچه به كيد |
|
ب ٢٣٤٩- ٢٣٤٦ آن حكيم: نيكلسون نويسد، محتملًا اشارت است به نصير الدين طوسى كه در سال وفات مولانا در گذشته است. انقروى نويسد: مقصود از دم خر، هلاكو پادشاه مغول است كه خواجه وزارت او را عهدهدار شد.
در تداول عامه داستانى است كه گويند «خواجه نصير الدين به راهى مىرفت. در پايان روز به آسيايى رسيد و در كنار آن بيارميد. چون شب شد آسيابان را ديد كه بساط خود به درون مىبرد. خواجه سبب پرسيد. آسيابان گفت امشب باران خواهد باريد. خواجه گفت آسمانى بدين روشنى باران كجا خواهد بود و خود در بيرون آسيا غنود. ناگهان ابر بر آمد و باران سخت بگرفت و خواجه ناچار شد به درون آسيا رود. بامداد از آسيابان پرسيد، از كجا دانستى باران خواهد باريد. گفت سگم را ديدم دم را به ميان پا نهاده به درون آسيا رفت دانستم باران مىبارد. خواجه گفت اين همه علم خوانديم و ريش خود سپيد كرديم اما دم سگ را ارزش بيش بود.» اين داستان را بارها شنيده و هم خواندهام، ليكن اين روزها هر چند تتبع كردم مأخذ آن را نيافتم.
كيد: مكر، حيلت.
|
روح را از عرش آرد در حطيم |
لاجرم كيد زنان باشد عظيم |
|
٢٧٩٨/ ٦
|
آن سگ عالم شكار گور كرد |
وين سگ بىمايه قصد كور كرد |
|
|
علم چون آموخت سگ رَست از ضلال |
مىكند در بيشهها صيد حلال |
|
|
سگ چو عالِم گشت شد چالاكِ زَحف |
سگ چو عارف گشت شد اصحاب كهف |
|
|
سگ شناسا شد كه مير صيد كيست |
اى خدا آن نور اشناسنده چيست؟ |
|
|
كور نشناسد نه از بىچشمى است |
بلكه اين ز آن است كز جهل است مست |
|
ب ٢٣٥٤- ٢٣٥٠
[١] در حاشيه نسخه اساس: در كوچه به گشت