شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢١ - وحى كردن حق تعالى به موسى
وحى كردن حق تعالى به موسى ٧ كه چرا به عيادت من نيامدى
خذ اين داستان را مرحوم فروزانفر از طريق عامه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٦٧) آورده است. همچنين از طريق شيعه روايتى از امام موسى بن جعفر (ع) از رسول خدا ٦ نقل است كه فرمود: «خداى عز و جل روز رستاخيز بندهاى از بندگان خود را سرزنش مىكند و بدو مىگويد: بنده من، هنگامى كه بيمار بودم، چه تو را از بيمار پرسى من باز داشت؟ بنده مىگويد: پاكا، پاكا كه تويى! تو پروردگار بندگانى! نه رنجور شوى و نه بيمار! پروردگار گويد: برادر مؤمن تو بيمار شد او را نپرسيدى. به عزّت و جلالم سوگند اگر به پرسش حال او مىرفتى مرا نزد او مىيافتى. آن گاه نيازهاى تو را عهدهدار مىشدم و برايت انجام مىدادم و اين از كرامت بنده مؤمن من است.» (سفينة البحار، ج ٢، ص ٥٣٤- ٥٣٥) و در هر دو طريق روايت، نامى از موسى (ع) به ميان نيامده بلكه اين گفت و گو ميان خدا و بنده اوست در قيامت.
|
آمد از حق سوى موسى اين عتاب |
كاى طلوع ماه ديده تو ز جَيب |
|
|
مَشرِقت كردم ز نور ايزدى |
من حقم رنجور گشتم نامدى |
|
|
گفت سبحانا! تو پاكى از زيان |
اين چه رمز است اين بكن يا رب بيان |
|
|
باز فرمودش كه در رنجوريم |
چون نپرسيدى تو از روى كرم |
|
|
گفت يا رب نيست نقصانى تو را |
عقل گُم شد اين سخن را برگشا |
|
|
گفت آرى بنده خاص گُزين |
گشت رنجور او منم نيكو ببين |
|
|
هست معذوريش معذورىِّ من |
هست رنجوريش رنجورىِّ من |
|
|
هر كه خواهد همنشينىِّ خدا |
تا نشيند در حضور اوليا |
|
|
از حضور اوليا گر بسكُلى |
تو هلاكى ز آنكه جزوى بىكلى |
|
|
هر كه را ديو از كريمان وا بُرد |
بىكَسش يابد سرش را او خورد[١] |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: بَرذ