علم سلوک - فضلى، على - الصفحة ١٥٩ - فصل اول توجه قلبى
دليل اين تعلق مادى، از روى طبع به دنياى آلوده و غفلت از خداى سبحان ميل دارد. از اينرو نام نفس امّاره بر پيشانى خويش داد؛ همچنان كه همين روح به دليل بيكرانى خداى سبحان و ارتباط وجودى او با ذرهذره موجودات هستى، به خداى بيكران تعلق وجودى دارد و از اين جهت «سرّ» ناميده مىشود؛ سرّى كه به دليل اين تعلق الاهى، ذاتاً به خداى سبحان كشش و توجه دارد.[١] از اينرو روح از جهت وجودى در ميان دو تعلق مادى و الاهى جاى دارد كه چون بهعنوان بستر صراط سلوك در حالات مختلف، هماره در تحول و تقلب حالى و تبدل و تقلب مقامى است، به او «قلب» و «دل» مىگويند. عبدالرزاق كاشانى مىگويد: «
القلب هو الروح حين ينقلب.
»[٢] روح چون ميان اين دو جهت قرار دارد، دامنه تقلب وى نيز ميان نفس و سرّ است. داود قيصرى مىنويسد:
قلب را به دليل تقلب ميانوجهى كه با خداى سبحان مصاحبت دارد و به او پيوسته است تا از انوار او بهره گيرد و بينوجهى كه با نفس حيوانى مصاحبت دارد و به او چسبيده است، قلب گويند.[٣]
اگر يك تعلق وجودى به شناخت تبديل گردد، رنگ تعلق حبى مىگيرد؛ تعلقى كه از علاقه و محبت دل به طرف تعلق حكايت مىكند. بايسته هر تعلق حبى، توجه قلبى به آن طرف است؛ زيرا توجه از دلبستگى برمىخيزد؛ از اينرو محبت به هر چه تعلق گيرد، توجه به آن نيز خواهد آمد و به عكس، محبت به هر چه تعلق نگيرد، طرف غفلت قرار مىگيرد.
[١] - در فصل دوم، از چيستى سرّ وجودى سخن خواهيم گفت.
[٢] - عبدالرازق كاشانى،« السوانح الغيبية و المواهب العينية»، مندرج در: مجموعه رسائل و مصنفات، ص ٦٣٤.
[٣] -« و اما القلب فلتقلبه بين الوجه الذى يلى الحق فيستفيض منه الأنوار و بين الوجه الذى يلى النفس الحيوانية.»( داود قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص ١٣٨.)