علم سلوک - فضلى، على - الصفحة ١٧٢ - الف) معرفت توحيدى
سبحان يگانه و ذاتا يكتاست و انسان به خودى خود در حقيقت و معنا يكتا نيست و ديگر آفريدهها نيز همانند انسان هستند.
هستى خداى احدى، نامحدود و نامتناهى است. در مقابل، تمامى آفريدهها مانند خورشيد، ماه، كوه، دشت، دريا، جبريل، ميكائيل و اسرافيل محدود و متناهى و در حصار حدود و مرزها هستند و دايره مرزى خود را پر كردهاند و از آن حدود تجاوز نكرده، وراى آن حدود تحقق و وجودى ندارند؛ مانند كاغذى مثلثى شكل كه در حدود اضلاع سهگانه خود محدود است و فراتر از حدود سهضلعى خود نيست؛ از اينرو همه آفريدهها و پديدهها، هويتى وجدانى- فقدانى دارند؛ يعنى در دايره حدود، تحقق و وجود دارند و خارج از آن محدوده، تحقق و وجود ندارند و اين به معناى هويت وجودى- عدمى است. امام رضا (ع) فرمودند:
كل محدود مخلوق
؛[١] هر محدودى آفريده شده است.
كل محدود متناه الي حد
؛[٢] هر محدودى متناهى به حدى است.
پس هر آفريدهاى متناهى است. عكس نقيض اين نتيجه چنين است: «هيچ غير آفريدهاى- كه همان آفريدگار جهانيان است- متناهى نيست».[٣] از اينرو
[١] - محمد بن نعمان( مفيد)، الامالى، ص ٢٥٣.
[٢] - محمد بن بابويه قمى( صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج ١، ص ٢٦٨.
[٣] - برخى مىپندارند كه ميان تناهى و عدم تناهى، نسبت ملكه و عدم ملكه است، نه نسبت دو نقيض؛ يعنى مانند بينايى و نابينايى است، نه وجود و عدم. به اين تصور كه تناهى، وصف جسم و جسمانيات است و همانطور كه در روايات به خداى سبحان« لاجسم» گويند،« لامحدود» نيز مىخوانند. در پاسخ بايد بگوييم در تقابل عدم و ملكه، طرف عدم، گرچه فاقدطرف مقابل، يعنى ملكه است، شخص، صنف، نوع يا جنس آن از شأنيت دارايى طرفمقابل برخوردار است؛ مانند بينايى و نابينايى كه ما به كسى نابينا مىگوييم كه شأنبينايى را داشته باشد؛ از اينرو به سنگ، نه بينا مىگوييم و نه نابينا. درحالىكه اولًا، تناهى و عدم تناهى به جسم و جسمانيات اختصاص ندارد؛ زيرا همه مخلوقات و آفريدهها- اعم از مادى و مجرد- محدود و متناهى خوانده مىشوند؛ ثانياً، مگر خداى سبحان شأن داشتن تناهى را دارد كه ما آن را از او سلب كنيم و بگوييم« لا حد له»؛ ثالثاً، به فرض پذيرش تقابل عدم و ملكه، نه تنها بايد خداى سبحان را متناهى ندانيم، بلكه بايد او را غيرمتناهى نيز نخوانيم؛ مانند سنگ كه نه بيناست و نه نابينا و اين به دليل نصوص روايى مذكور ناصواب است.