ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٩٩ - باب در وجه امتياز دعوى حقگو و باطل جو در امر امامت
حبابه گويد: من خوش سخن ترى از آن حضرت نديدم و به دنبال او رفتم و رفتم تا در پيشخان مسجد نشست، من به آن حضرت گفتم: يا امير المؤمنين دليل امامت چيست؟ يرحمك الله، گويد: به من فرمود: آن سنگريزه را بياور براى من (و با دست خود به يك سنگريزه اشاره كرد) من آن را براى او آوردم و با خاتم خود مهر بر آن نهاد كه نقش بست و به من فرمود: اى حبابه، هر كه مُدّعى امامت شد و توانست مثل من اين سنگ را مهر كند، بدان كه او امام مفترض الطاعه است، امام هر چيز را بخواهد مىداند، گويد:
من پى كار خود رفتم تا امير المؤمنين (ع) فوت كرد، آمدم خدمت امام حسن (ع) كه به جاى امير المؤمنين (ع) نشسته بود و مردم از او سؤال مىكردند، چون مرا ديد، فرمود: اى حبابه والبيه، عرض كردم: نعم يا مولاى، فرمود: آنچه همراه دارى بياور، من آن سنگ را به آن حضرت دادم و مانند امير المؤمنين با خاتم خود نقش بر آن نهاد. گويد: سپس نزد حسين (ع) آمدم و او در مسجد رسول خدا (ص) بود، مرا نزد خود خواند و خوش آمد گفت و سپس به من فرمود: دليل آنچه تو مىخواهى موجود است، نشانه امامت را مى خواهى؟ گفتم: آرى اى آقاى من، فرمود: آنچه با خود دارى بياور، من آن سنگ را به او دادم و برايم مهرى بر آن نهاد، گويد: پس از آن خدمت على بن الحسين (ع) آمدم و تا آن جا پير شده بودم كه رعشه گرفته بودم و ١١٣ سال براى خود مىشمردم، ديدم آن حضرت در ركوع و سجود است و مشغول عباد است و به من توجهى ندارد و من از دريافت نشانه امامت نااميد شدم و آن حضرت با انگشت سَبّابَه خود به من اشارتى كرد و جوانيم برگشت.
گويد: گفتم اى آقاى من از دنيا چه اندازه گذشته و چه مانده