ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٩٩ - باب اشاره و نص بر ابى الحسن الرضا(ع)
قاضى كشاندند، عباس بن موسى (يكى از برادرها) به قاضى گفت:- أصلحك الله و أمتع بك- (خدا عمرت را زياد كند و سايهات را از سر مسلمانان كم نكند) در تهِ اين وصيتنامه گنجى و گوهرى است و اين برادر ما مىخواهد آن را پنهان كند و خودش بر دارد و به ما ندهد و پدر مرحومم همه چيز را به اختيار او گذاشته و ما را بىچيز و بينوا رها كرده و اگر نبود كه خود دارى مىكنم در برابر همه به شما خبر قابل توجهى مىدادم.
چون عباس سخن را به اينجا رسانيد، ابراهيم بن محمد از جا جست و گفت: اگر چنين خبرى بدهى ما تو را تصديق نكنيم و از تو نپذيريم و نزد ما سرزنش شده و رانده گردى و خرد و سالخورده ما تو را دروغگو شناسند، پدرت بهتر تو را مىشناخت اگر خيرى در او بود به تو اختيارى مىداد پدرت در عيان و نهان به تو عارفتر بود و تو را بر دو دانه خرما امين نمىدانست، سپس اسحق بن جعفر بر سر او جست و دامن او را گرفت و گفت: راستى تو بىخرد و ناتوان و احمق همه هستى اين هم روى آن كار ديروز تو باشد.
و ديگر همراهان قوم هم به اسحق كمك كردند، ابو عمران قاضى به على (ع) عرض كرد: شما تشريف ببريد، و آن لعنى كه امروز پدرت به من نثار كرده مرا بس است، پدرت به تو اختيارات وسيعى و مال فراوانى داده، به خدا هيچ كس از پدر پسر را بهتر نمى شناسد، به خدا در نزد ما نه سبك سر بود و نه سست رأى.
عباس به قاضى گفت: أصلحك الله، مهر وصيتنامه را بردار و هر چه در آن است بخوان، ابو عمران گفت: من مهر آن را بر نمى دارم آنچه لعنت پدرت به من امروز نثار كرده مرا بس است، عباس گفت: من خودم مهر آن را بردارم؟ قاضى گفت: تو خود دانى،