ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٦٣ - باب در امر غيبت امام عصر(ع)
٤- سدير صيرفى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود:
به راستى در صاحب الامر شباهتى است از يوسف (ع)، گويد: به آن حضرت عرض كردم: گويا شما زنده بودن و نهان بودن آن حضرت را ياد آورى مىكنيد؟ گويد: به من فرمود: اين امت كه خوك صفت شدهاند چه چيز را منكرند، به راستى برادران يوسف اسباط بودند، زادگان پيغمبر بودند، با يوسف در بازرگانى وارد شدند و با او خريد و فروش كردند و با او گفتگو كردند و برادر او بودند و برادر آنها بود و با اين همه او را نشناختند تا خودش خود را معرفى كرد و فرمود: أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي، من يوسفم و اين هم برادر من است، اين امت لعنتى منكر هستند كه خدا عز و جل با حجت خود در يك وقتى از اوقات چنان كند كه با يوسف كرد، يوسف پادشاه پر نام مصر بود و فاصله او با پدرش هجده روز راه بود، اگر خدا مى خواست كه او را بياگاهاند مىتوانست يعقوب و فرزندانش پس از دريافت مژده از يوسف نه روزه خود را به مصر رسانيدند چه انكارى دارند اين امت كه خداى عز و جل با حجت خود چنان كند كه با يوسف كرد، در بازارهاى آنها رفت و آمد كند و پا روى فرش آنها بگذارد (و او را نشناسند) تا خدا اجازه دهد، در اين مورد، چنانچه اجازه معرفى به يوسف داد، گفتند: راستى تو يوسف هستى؟ فرمود:
من يوسفم.
٥- زراره گويد: از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود: براى آن پسر بچه، پيش از قيام و ظهورش غيبتى بايست، گويد: گفتم: