ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦٢١ - باب در وجه امتياز دعوى حقگو و باطل جو در امر امامت
گويد: چه كس را در مدينه سر راهها نشانيد كه مرا بزنند.
٨- محمد بن فلان واقفى، گويد: من عموزادهاى داشتم به نام حسن بن عبد الله، مردى بود زاهد و عابدترين اهل عصر خود، سلطان از هيبت دين دارى و كوشش او در عبادت و تقوى حساب مىبرد و بسا در برابر سلطان سخنهاى درشت مىگفت و او را موعظه مى كرد و امر به معروف و نهى از منكر مىنمود و سلطان به مصلحت خود از او در خورد مىكرد و متحمل مىشد، هميشه بر اين وضع بود تا روزى ابو الحسن موسى (ع) وارد مسجد شد و او هم در مسجد بود، چون چشم امام به او افتاد اشاره كرد و نزد آن حضرت آمد به او فرمود:
اى ابو على، من اين روشى كه تو دارى بسيار دوست دارم و دل پسند است جز اين كه تو معرفت ندارى، بايد دنبال معرفت باشى، عرض كرد قربانت، معرفت چيست؟ فرمود: برو دين را بفهم و حديث دريافت كن، عرض كرد: از چه كسى؟ فرمود: از فقهاء اهل مدينه و سپس آنها را به من عرضه كن، گويد: رفت و احاديثى نوشت و آورد خدمت امام كاظم (ع) و براى او خواند، امام همه را ردّ كرد، و باز فرمود: برو معرفت ياد بگير.
آن مرد به دين خود علاقه داشت و پيوسته به امام كاظم (ع) متوجه بود، تا روزى كه آن حضرت به مزرعه خود مىرفت، در راه خدمت او رسيد، و عرض كرد، قربانت، من در برابر خدا دامن شما را مىگيرم، مرا به معرفت رهنمائى كن.
گويد: امام او را از مقام امير المؤمنين (ع) مطلع كرد و آنچه بعد از رسول خدا (ص) پديد شد و كار آن دو مرد را (ابو بكر و عمر) به او گزارش داد (يعنى توطئه و نيرنگ كودتاى آنها را براى