موسوعة الإمام الخميني 49 (شرح حديث جنود عقل و جهل) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٨٣ - فصل سوم در بيان آنكه فطرت مخموره بىحجاب وزير عقل و مبدأ خيرات است و خود خير است و فطرت محجوبه به طبيعت، وزير جهل و مبدأ شرور و خود شرّ است
دارد، در اصلِ عشق به كمال، فرق ندارند، لكن هر يك تشخيص كمال را در آن منظور خود دارند.
و اين اختلاف و تشخيص، از احتجاب فطرت است؛ زيرا كه اين خطاء در مصداق محبوب است و اين، از عادات و اطوار مختلفه و تربيتها و عقايد متشتّته پيدا شده و هر يك به اندازه حجاب خود، از محبوب مطلق خود، محجوب است، و هيچ يك از اينها آنچه را كه دلباخته اويند و دنبال آن مىروند و نقد عمر در راه آن صرف مىكنند، محبوب آنها نيست؛ زيرا كه هر يك از اين امور، محدود و ناقص است، و محبوب فطرت، مطلق و تامّ است، و از اين جهت است كه آتش عشق آنها به رسيدن به آنچه به آن متعلّقند، فرو ننشيند.
چنانچه اگر سلطنت يك مملكت را به يكى دهند كه عشق به سلطنت داشت و گمان مىكرد به رسيدن به آن، مطلوب حاصل است و آرزويى ديگر در كار نيست، چون به آن محبوبِ خيالىِ مجازى رسيد، سلطنت مملكت ديگر طلب كند و چنگال عشقش به مطلوب ديگرى بند شود، و اگر آن مملكت را بگيرد، به ممالك ديگر طمع كند، و اگر تمام بسيط ارض در تحت سلطنت و قدرت او آيد و احتمال دهد كه در كُرَوات ديگر، ممالكى هست از اينجا وسيعتر و بالاتر، آرزوى وصول به آن كند، و اگر جميع عالم مُلك را در تحت سيطره خود درآورد و از عالم ملكوت خبرى بشنود- ولو مؤمن به آن نباشد- آرزو كند كه كاش اين خبرها كه مىدهند و اين سلطنتها و قدرتها كه مىگويند راست بود و من به آنها مىرسيدم!
پس معلوم شد كه عشق، متعلّق به سلطنتِ محدوده نيست، بلكه عشقِ سلطنت مطلقه در نهاد انسان است، و از محدوديت، متنفّر و گريزان است و خود نمىداند.