مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٦ - پایه سوم معجزه تقوا
میخواند. ساعت را یادداشت میکند، بلافاصله برمیگردد میرود خانه، میبیند در همان موقع مادرش داشته جان میداده، در حال نزع بوده و مرتب او را صدا میکرده. یک فرد عادی بوده، در حالت بیداری هم بوده است.
استاد: این دلیل نمیشود زیرا ممکن است از ناحیه آن روح مادر باشد نه از ناحیه این پسر و بعلاوه به طور استثنائی برای همه افراد پیدا میشود. من خیال میکردم شما افرادی را میگویید که به طور عادی این حالات مکرر برایشان پیدا میشود؛ آن را عرض کردم که میگویند گاهی یک نقصی در اعصاب شخص رخ میدهد و بالاخره منجر میشود به این که او توجهش از این طرف سلب میشود، وقتی توجهش سلب شد، نظیر حالت خواب را در بیداری پیدا میکند، آنوقت یک چیزی را میبیند؛ و الّا آن که برای افراد به طور استثنائی پیدا میشود.
دکتر هشترودی گاهی به هیچ چیز معتقد نیست یعنی حرفهایش ضد و نقیض است. من یک جلسه بیشتر او را ندیدم ولی در آن جلسه خیلی روحی شده بود. داستانی من از خودش شنیدم، راست و دروغش را نمیدانم. حرفش این بود که دیگر دنیای جمادات را بشر شناخته و دنیای مجهول فعلا برای او دنیای حیات و ذیحیاتهاست، از دنیای نباتات گرفته تا دنیای انسان، و هر چه بالاتر میآید پیچیدهتر میشود؛ و بشر، دیگر بعد از این باید دنبال حل این مشکلات برود؛ دنیای فیزیک دیگر تقریبا دنیای ساده شناخته شده است.
از جمله مدعی بود (در همین جلسه گفتهام، تکرار میکنم) زمانی که در پاریس تحصیل میکردم روزی با خانم قدیم خودم قرار گذاشته بودم که با هم برویم سینما، ساعت ٤ بعد از ظهر، و موعودمان در فلان مترو بود. من چند دقیقه قبل از آن رسیدم، از پلهها رفتم پایین، در یک لحظه یکمرتبه مثل اینکه روشن شد برایم، تهران را دیدم، خانه برادرم را دیدم در حالی که جنازه پدرم را میآورند بیرون، مردم هم دارند گریه میکنند، افراد را هم دیدم و بعد دیگر تمام شد. بیحال شدم به طوری که بعد از چند دقیقه زنم که آمد، گفت تو چرا رنگت اینقدر پریده؟ به او نگفتم، گفتم مثلا مریضم، و این را همین طور نگه داشتم ببینم قضیه چه بود، حقیقتی بود یا نه؟ و بعد دیدم نامههای پدرم که مرتب میآمد نیامد و بعد دیدم برادرم نامه مینویسد و چون میدانستند من ناراحت میشوم، خبر نمیدادند. آخر، وقتی من اصرار کردم معلوم شد پدرم مرده، و بعد کیفیت و جزئیات را خواستم، معلوم شد پدرم وقتی که مرده در خانه برادرم بوده و آن لحظهای که من آن جور یکدفعه دیدم که جنازه پدرم را میآورند، منطبق میشد با همان وقتی که جنازه پدرم را میآوردند بیرون.
این وجود دارد، اما چیست؟ کسی نمیتواند توجیه کند.