مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٠ - حکمت فناها
که راه را بر آیندگان میبندند؛ مثلا اگر آنچه گیاه در هزاران سال پیش به وجود آمده بود فانی نمیشد، آیا گیاههایی که امروز به وجود آمدهاند، بودند؟ انسانهایی که در سالها و قرنها و بلکه میلیونها سال پیش بودهاند، اگر فقط آنها بر روی زمین باقی بودند، آیا انسان دیگری به وجود میآمد؟ همچنین حیوانها و هر چیز دیگری را که شما در نظر بگیرید. این انبساط یافتن هستی و این که تمام اشیائی که امکان وجود دارند به وجود بیایند، بستگی دارد به اینکه صورتهایی که در عالم پیدا میشوند محدود و فانی باشند تا نوبت به صورتهای بعدی برسد، و الّا اگر همه صورتهایی که در ماده عالم پیدا میشوند برای همیشه باقی بمانند، تازه یک سؤال دیگر به وجود میآید که «چرا عالم این قدر محدود است؟» یا به زبان حال، از زبان آن معدومات میشود گفت: «چرا اینها این ماده را نگه داشتهاند و به آیندگان نوبت نمیدهند؟». خود این، یک تنوعی و تکاملی و انبساط و ادامهای است در هستی. پس هستی و مبدأ هستی اگر بنا بشود فیض وجودش عام باشد که باید هم این گونه باشد، خواه ناخواه باید این نیستیها وجود پیدا کند تا زمینه برای هستیهای بعدی پیدا بشود.
تازه ما این جواب را از نظر یک فکر نیمهمادی میگوییم، یعنی از این نظر که صُوَر عالم را فانی مطلق بدانیم و بگوییم حیات گیاهها و حیوانها واقعا معدوم میشود، و بالاتر از این راجع به حیات انسان بگوییم که انسان وقتی میمیرد نیست و نابود و فانی مطلق میشود، و الّا از نظر کسانی که معتقدند هر صورتی که در این عالم پیدا میشود فانی نمیشود [١]، در آن منطق اصلا به مرگ نام نیستی نباید داد، بلکه مرگ همان تحول و تکامل است و نیستی «نیستی» است، نه نیستی «هستی». مولوی میگوید:
از جمادی مُردم و نامی شدم | وز نما مردم ز حیوان سر زدم | |
مردم از حیوانی و آدم شدم | پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم | |
بار دیگر من بمیرم از بشر | پس برآرم از ملائک بال و پر | |