مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٨ - راز تکامل
رفته است نظریه «هدفداری» تقویت شده، نه اینکه تضعیف شده باشد.
بحث ما درباره تکامل از نظر علمی و اینکه چه میخواهیم بگوییم تا حدودی روشن شد.
مراحل بعدی را (یعنی از «موتاسیون» به بعد) هرکس از آقایان داوطلب است، بیان کند تا ما هم استفاده کنیم.
- به نظر من مسألهای که خیلی مهم است مسأله موجود زنده است. اگر این مسأله را به عنوان یک اصل بپذیریم مسائل دیگر حل میشود (ولی نکته اینجاست که این مسأله هنوز حل نشده است. موجود زنده به موجودی میگوییم که دارای صفات مشخصی است از قبیل حرکت، تغذیه، صیانت نفس و تولید مثل. مطالعه در احوال و سیر تکامل موجود زنده منتج به قوانینی است که در طبیعت وجود دارد و درباره موجود زنده صادق است. آنچه مهم است این است که مثلا وقتی به نظر لامارک گوسفندی برای دفاع، سر خودش را به سر گوسفند دیگر میزند و شاخ در میآورد، چرا هر قدر روی سنگ میزنیم شاخ در نمیآورد؟ اگر ما صیانت نفس را به عنوان یک اصل بپذیریم مسائل دیگر حل میشود، ولی خود صیانت نفس را باید اول حل کرد.
استاد: نفس حیات، خودش یک مسأله مهمی در طبیعت است. اگر مقصودتان این است که تنها بحث درباره صیانت نفس و صیانت ذات کافی است، آن هم کافی نیست. ببینید! همان که الآن میفرمایید، خود آقای لامارک هم اعتراف کرده است. فرض کنید دو تا گوسفند سر یکدیگر را به هم میزنند و بعد در محل اصابت کمکم ابزاری که متناسب با این عمل باشد پیدا میشود. این حتی از حدود حس صیانت ذات هم خارج است؛ یعنی این طور نیست که آن موجود احتیاج خودش را به چنین چیزی درک میکند، طرحش را میریزد و بعد در وجود خودش میسازد، بلکه همان قوه حیات در لاشعوری او این را به وجود میآورد؛ یعنی یک شعور مافوقِ [١] شعورِ او این را به وجود میآورد. مسلّما این طور نیست که موجود زنده (مثلا همان گوسفند) وقتی که سر خود را به دشمن میزند احساس میکند و میگوید «افسوس که من اینجا ابزاری از فلان جنس و ماده و ترکیبات ندارم! اگر میداشتم دشمن را چنین و چنان میکردم». قطعا در شعور او [چنین احساسی وجود ندارد و] انسانها هم بعد از مدتها تازه میفهمند مادهای که مثلا شاخ گوسفند از آن ترکیب میشود
[١]. البته «مافوق» که میگویم، مقصودم این است که حتما باید جدا باشد، مثل شعور باطن و شعور ظاهر در انسانکه میگویند شعور باطن فعالیتهایی دارد مخفی از شعور ظاهر.