مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٠٠ - زید بن علی و مسأله امامت
پدری که این مقدار به من علاقه داشت که از اینکه بدنم با یک لقمه داغ بسوزد مضایقه داشت، آیا از اینکه مطلبی را که تو فهمیدی به من بگوید تا من بر آتش جهنم نسوزم مضایقه کرد؟ [ابوجعفر احْوَل] جواب داد به خاطر همین که تو در آتش جهنم نسوزی به تو نگفت، چون تو را خیلی دوست داشت به تو نگفت زیرا میدانست اگر بگوید تو امتناع میکنی و آنوقت جهنمی میشوی.
نخواست به تو بگوید برای اینکه سرکشی روح تو را میشناخت، خواست تو در حال جهالت بمانی که لااقل حالت عناد نداشته باشی. اما این مطلب را به من گفت برای اینکه اگر قبول کردم نجات پیدا کنم و اگرنه، نه، و گفت و من هم قبول کردم.
بعد میگوید گفتم: «ا نْتُمْ افْضَلُ امِ الْانْبِیاءُ» شما بالاترید یا انبیاء؟ جواب داد: انبیاء. قُلْتُ یقولُ یعْقوبُ لِیوسُفَ: یا بُنَی لا تَقْصُصْ رُؤْیاک عَلی إِخْوَتِک فَیکیدُوا لَک کیداً گفتم یعقوب که پیغمبر است به یوسف که پیغمبر است و جانشین او میگوید خوابت را به برادرانت نگو. آیا این برای دشمنی با برادران بود یا برای دوستی آنها و نیز دوستی یوسف، چون او برادران را میشناخت که اگر بفهمند یوسف به چنین مقامی میرسد از حالا کمر دشمنیاش را میبندند. داستان پدر و برادرت با تو داستان یعقوب است با یوسف و برادرانش.
به اینجا که رسید، زید دیگر نتوانست جواب بدهد. راه را بر زید بکلی بست. آنگاه زید به او گفت: «اما وَ اللَّهِ لَئِنْ قُلْتَ ذلِک» حالا که تو این حرف را میزنی، پس من هم این حرف را به تو بگویم: «لَقَدْ حَدَّثَنی صاحِبُک بِالْمَدینَةِ» صاحب تو (صاحب یعنی همراه. در اینجا مقصود امام است: امام تو، یعنی برادرم امام باقر علیه السلام) در مدینه به من گفت: «انّی اقْتَلُ وَ اصْلَبُ بِالْکناسَةِ» که تو کشته میشوی و در کناسه کوفه به دار کشیده خواهی شد. «وَ انَّ عِنْدَهُ لَصَحیفَةً فیها قَتْلی وَ صَلْبی» [١] و او گفت که در یک کتابی که نزد اوست کشته شدن و به دار کشیده شدن من هست.
در اینجا زید کأنه صفحه دیگری را بر ابوجعفر میخواند زیرا یکمرتبه منطق عوض میشود و نظر دوم را تأیید میکند. پس اول که آن حرفها را به ابوجعفر میگفت، خودش را به آن در میزد، بعد که دید ابوجعفر اینقدر در امامت رسوخ دارد با خود گفت پس به او بگویم که من هم از این مطلب غافل نیستم، اشتباه نکن من هم میدانم و اعتراف دارم، و آخر جمله برمیگردد به این مطلب که من با علم و عمد میروم و با دستور برادرم میروم. تا آنجا که [ابوجعفر] میگوید یک سالی به مکه رفتم و در آنجا این داستان را برای حضرت صادق نقل کردم و حضرت هم نظریات مرا تأیید کرد.
[١]
. همان، ص ٢٤٤ و ٢٤٥.