مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧١٩ - امامت به معنی ولایت
موضوع آنها در زمان پیغمبر پیدا نشد، بعدها درباره آن سؤال میکردند)، بلکه همه دستوراتی را که مِن جانب اللَّه بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای مردم بیان کن.
اینجاست که مسأله عصمت هم به میان میآید. شیعه میگوید همانطور که امکان نداشت خود پیغمبر در گفته خودش عمداً یا سهواً دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پیغمبر هم امکان نداشت که دچار خطا یا اشتباه شود، زیرا همانگونه که پیغمبر به نوعی از انواع مؤید به تأیید الهی بود، این شاگرد خاص هم مؤید به تأیید الهی بود. پس این، مرتبه دیگری است برای امامت.
امامت به معنی ولایت
امامت، درجه و مرتبه سومی دارد که اوج مفهوم امامت است و کتابهای شیعه پر است از این مطلب، و وجه مشترک میان تشیع و تصوف است. البته از اینکه میگویم وجه مشترک، سوءتعبیر نکنید، چون ممکن است شما با حرفهای مستشرقین در این زمینه روبرو شوید که مسأله را به همین شکل مطرح میکنند. مسألهای است که در میان عرفا شدیداً مطرح است و در تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده و من یادم هست که کرْبَن حدود ده سال پیش در مصاحبهای که با علامه طباطبایی داشت، از جمله سؤالاتی که کرد این بود که این مسأله را آیا شیعه از متصوفه گرفتهاند یا متصوفه از شیعه؟ میخواست بگوید از ایندو یکی از دیگری گرفته است. علامه طباطبایی گفتند متصوفه از شیعه گرفتهاند، برای اینکه این مسأله از زمانی در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود، بعدها این مسأله در میان متصوفه مطرح شده است. پس اگر بنا بشود که از ایندو یکی از دیگری گرفته باشد، باید گفت متصوفه از شیعه گرفتهاند.
این مسأله، مسأله «انسان کامل» و به تعبیر دیگر حجّت زمان است. عرفا و متصوفه روی این مطلب خیلی تکیه دارند. مولوی میگوید: «پس به هر دَوْری ولیی قائم است» در هر دورهای یک انسان کامل که حامل معنویت کلی انسانیت است وجود دارد. هیچ عصر و زمانی از یک ولی کامل- که آنها گاهی از او تعبیر به «قطب» میکنند- خالی نیست؛ و برای آن ولی کامل که انسانیت را به طور کامل دارد مقاماتی قائل هستند که از اذهان ما خیلی دور است. از جمله مقامات او تسلطش بر ضمایر یعنی دلهاست، بدین معنی که او یک روح کلی است محیط بر همه روحها. باز مولوی در داستان ابراهیم ادهم- که البته افسانه است- در این مورد اشارهای دارد. او افسانهها را ذکر میکند به اعتبار اینکه میخواهد مطلب خودش را بگوید. هدف او نقل تاریخ نیست؛ افسانهای را نقل میکند تا مطلبش را بفهماند. [میگوید] ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنی را به دریا انداخت و بعد سوزن را خواست. ماهیها سر از دریا درآوردند در حالی که به دهان هر کدامشان سوزنی