مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩١ - اسکندر و دیوژن
سر من کم کن. من اینجا آفتاب گرفته بودم، آمدی سایه انداختی و جلوی آفتاب را گرفتی. وقتی که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت، سران گفتند: عجب آدم پستی بود، عجب آدم حقیری! آدم یعنی اینقدر پست! دولت عالم به او رو آورده، او میتوانست همه چیز بخواهد. ولی اسکندر در مقابل روح دیوژن خرد شده بود.
جملهای گفته که در تاریخ مانده است، گفت: «اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم». ولی در حالی که اسکندر هم بود باز دوست داشت دیوژن باشد. اینکه گفت: «اگر اسکندر نبودم» برای این بود که جای به اصطلاح عریضه خالی نباشد.
علی علیه السلام میگوید پیغمبران در زی قناعت و سادگی بودند و این سیاستشان بود، سیاست الهی؛ آنها هم دلها را پر میکردند ولی نه با جلال و دبدبههای ظاهری، بلکه با جلال معنوی که توأم با سادگیها بود. به قدری پیغمبر اکرم از این جلال و حشمتها تنفر داشت که سراسر زندگی او پر از این قضیه است. اگر یک جا میخواست راه بیفتد، چنانچه عدهای میخواستند پشت سرش حرکت کنند اجازه نمیداد. اگر سواره بود و یک پیاده میخواست با او بیاید میگفت برادر! یکی از این کارها را باید انتخاب کنی: یا تو جلو برو من از پشت سرت میآیم، یا من میروم تو بعد بیا. یا احیاناً اگر ممکن بود که دو نفری سوار بشوند میفرمود: بیا دو نفری با همدیگر سوار میشویم؛ من سواره باشم تو پیاده، اینجور در نمیآید. محال بود اجازه بدهد او سواره حرکت کند و یک نفر پیاده. در مجلس که مینشست میگفت [به شکل] حلقه بنشینیم که مجلس ما بالا و پایین نداشته باشد؛ اگر من در صدر مجلس بنشینم و شما در اطراف، شما میشوید جزء جلال و دبدبه من، و من چنین چیزی را نمیخواهم. پیغمبر تا زنده بود از این اصل تجاوز نکرد، مخصوصاً از یک نظر این را برای یک رهبر ضروری و لازم میدانست. و لهذا ما میبینیم علی علیه السلام هم در زمان خلافت خودش، در نهایت درجه این اصل را رعایت میکند. یک رهبر- مخصوصاً اگر جنبه معنوی و روحانی هم داشته باشد- هرگز اسلام به او اجازه نمیدهد که برای خودش جلال و جبروت قائل بشود؛ اصلًا جلال و جبروتش در همان معنویتش است، در همان قناعتش است، در روحش است نه در جسمش و نه در تشکیلات ظاهریاش. امیرالمؤمنین در زمان خلافت وقتی که آمدند به مدائن- که نزدیک بغداد است و قصر قدیم انوشیروان یعنی قصر مدائن در آنجا بود- رفتند داخل این قصر و آن را تماشا میکردند. شخصی شروع کرد به خواندن یک شعر