مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٨ - مسلمان و همسایه مسیحی
چه تشبیه عالیی!- جابر! آن آدمهایی که خیال میکنند با فشار آوردن بر روی خود و سخت گیری بر خود زودتر به مقصد میرسند اشتباه میکنند، اصلًا به مقصد نمیرسند. مَثَل آنها مَثَل آن آدمی است که مرکبی به او دادهاند که از شهری به شهری برود؛ او خیال میکند هرچه به این مرکب بیشتر شلّاق بزند و فشار بیاورد زودتر میرسد. چند منزل اول را با یک منزل به یک روز میرود ولی یک وقت متوجه میشود که حیوان بیچاره را زخمی کرده و حیوان از راه مانده و جابجا ایستاد؛ به مقصد نرسید، مرکبش را هم مجروح و ناقص کرد. فرمود: آدمی که بر روی خود فشار میآورد و زائد بر استعداد خویش بر خودش تحمیل میکند خیال میکند زودتر به مقصد میرسد، او اصلًا به مقصد نمیرسد؛ روحش مثل مرکبی میشود که زخم برداشته باشد، از راه میماند و دیگر قدم از قدم بر نمیدارد. نسبت به مردم هم همینطور است.
مسلمان و همسایه مسیحی
امام صادق داستانی نقل میکند. فرمود: مردی بود مسلمان و عابد، همسایهای داشت مسیحی. با او رفت و آمد میکرد تا کم کم تمایل به اسلام پیدا کرد و به دست او مسلمان شد. بعد این آدم به خیال خودش خواست او را خیلی مسلمان کند و خیلی به ثواب برساند. آن بیچاره که تازه مسلمان شده بود و فردا روز اول اسلامش بود، یک وقت دید که قبل از طلوع صبح کسی درِ خانهاش را میزند. کیستی؟ من همسایه مسلمان توام. چه کاری پیش آمده؟ من آمدهام که با همدیگر برای عبادت به مسجد برویم. بیچاره بلند شد وضو گرفت و به مسجد رفت. [پس از خواندن نمازهای نافله] گفت: تمام شد؟ گفت: نه، نماز صبحی هم هست. نماز صبح را هم خواند. تمام شد؟ نه، بگذار نافله بخوانیم، مستحب است. آنقدر نافله بخوانیم که بین الطلوعین بیدار باشیم. آفتاب طلوع کرد. گفت: یک مقدار بعد از آفتاب هم [عبادت کنیم]. ظهر هم او را برای نماز نگه داشت و تا عصر نیز نگاه داشت و بعد گفت: تو که غذا نخوردهای، نیت روزه هم بکن، و خلاصه او را تا دو ساعت از شب گذشته رها نکرد. فردا صبح که رفت درِ خانهاش را زد، گفت: کیستی؟ گفت: برادر مسلمانت. برای چه آمدهای؟ آمدهام برویم برای عبادت. گفت: این دین برای آدمهای بیکار خوب است، ما استعفا دادیم، رفتیم به دین اول. بعد امام صادق فرمود