مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦ - شیخ انصاری
هجرت با پیغمبرِ سال دهم بعثت که دارد از شعب ابی طالب بیرون میآید، یک ذره از نظر روحیه فرق نکرده است.
درحدود سال دهم هجرت که برو و بیا زیاد است و شهرت پیغمبر در همه جا پیچیده است، یک عرب بیابانی میآید خدمت پیغمبر. وقتی که میخواهد با پیغمبر حرف بزند، روی آن چیزهایی که شنیده رعب پیغمبر او را میگیرد، زبانش به لکنت میافتد. پیغمبر ناراحت میشود: از دیدن من زبانش به لکنت افتاد؟! فوراً او را در بغل میگیرد و میفشارد که بدنش بدن او را لمس کند: برادر!«هَوِّنْ عَلَیک» آسان بگو، از چه میترسی؟ من از آن جبابرهای که تو خیال کردهای نیستم:«لَسْتُ بِمَلِک».
من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از پستان بز شیر میدوشید. من مثل برادر تو هستم، هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
آیا این وضع، این قدرت، این نفوذ، این توسعه و این امکانات یک ذره توانسته است روح پیغمبر را تغییر بدهد؟ ابداً. عرض کردم که تنها پیغمبر چنین نیست، پیغمبر و علی مقامشان خیلی بالاتر از این حرفهاست؛ باید برویم سراغ سلمانها، ابوذرها، عمّارها، اویس قرنیها و صدها نفر امثال اینها.
شیخ انصاری
بیاییم جلوتر، برویم سراغ شیخ انصاریها. میبینیم مردی که میشود مرجع کلّ فی الکلّ شیعه، آن روزی که میمیرد با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی به نجف رفته هیچ فرق نکرده است. وقتی که میروند خانهاش را نگاه میکنند میبینند مثل فقیرترین مردم زندگی میکند. یک نفر به او میگوید آقا تو خیلی هنر میکنی، اینهمه وجوه به دست تو میآید هیچ دست به آن نمیزنی.
میگوید چه هنری کردهام؟ میگویند هنر از این بالاتر! میگوید: حداکثر کار من کار خرکچیهای کاشان است که میروند تا اصفهان و برمیگردند. آیا خرکچیهای کاشان که پول به آنها میدهند که بروید از اصفهان کالا بخرید بیایید کاشان، هیچ وقت شما دیدهاید که به پول مردم خیانت کنند؟ من یک امینم، حق ندارم [در مال مردم دست ببرم]. این مسأله مهمی نیست که خیلی به نظرتان مهم آمده. آنچنان مقام مرجعیت یک ذره نمیتواند روح این مرد بزرگ را تحت تسخیر خودش قرار بدهد.
پس ما این مسأله را که آیا بشر میتواند در منطق عملی یک منطق ثابت و