مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٤ - نمونه هایی از تاریخ اسلام
خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود، بکشد. او را برای کشتن به خارج مکه بردند. مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند. زید را به قربانگاه آوردند. او با قدمهای مردانهاش جلو آمد و کوچکترین تزلزلی به خود راه نداد. ابوسفیان یکی از ناظران معرکه بود. فکر کرد از شرایط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند، شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم از او بیرون کشد. رفت جلو و به زید گفت تو را به خدا سوگند میدهم:
«آیا دوست نداری که الآن محمّد به جای تو بود و ما گردن او را میزدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت میرفتی؟».
زید گفت:
«سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمّد خاری برود و من در خانهام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم.».
دهان ابوسفیان از تعجب باز ماند. رو کرد به دیگر قرشیان و گفت:
«به خدا قسم من هرگز ندیدم یاران کسی او را آن قدر دوست بدارند که یاران محمّد محمّد را دوست میدارند.».
پس از چندی نوبت به خبیب بن عدی رسید. او را نیز برایدار زدن به خارج مکه بردند. در آنجا از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند دو رکعت نماز بخواند. اجازه دادند. دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند. آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت:
«به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار میگیرم که خواهید گفت از مرگ میترسد، زیاد نماز میخواندم.»