مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧ - داستان بوعلی و بهمنیار
داستان بوعلی و بهمنیار
این داستان معروف را شاید مکرر شنیدهاید ولی چون گواه خوبی بر این مدّعاست باز عرض میکنم. داستان معروف بوعلی سیناست. بوعلی سینا در حواس و فکرش [قویتر از حد معمول بود] چون آدم خارق العادهای بود. چشمش از دیگران شعاعش بیشتر بود، گوشش خیلی تیزتر بود، فکرش خیلی قویتر بود. کم کم مردم درباره حس بوعلی، چشم بوعلی و گوش بوعلی افسانهها نقل کردند که مثلًا در اصفهان بود و صدای چکش مسگرهای کاشان را میشنید. البته اینها افسانه است، ولی افسانهها را معمولًا در زمینههایی میسازند که شخص جنبه خارق العادهای داشته باشد. شاگردش بهمنیار به او میگفت: تو از آن آدمهایی هستی که اگر ادعای پیغمبری کنی، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان میآورند. میگفت:
این حرفها چیست؟ تو نمیفهمی. بهمنیار میگفت: خیر، مطلب از همین قرار است.
بوعلی خواست عملًا به او نشان بدهد. در یک زمستانی که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی آمده بود، مقارن طلوع صبح که مؤذن اذان میگفت، بوعلی بیدار بود، بهمنیار را صدا کرد: بهمنیار! بله. بلند شو. چکار داری؟ خیلی تشنهام، این کاسه را از آن کوزه آب کن بده که من رفع تشنگی کنم. در آن زمان وسایلی مثل بخاری و شوفاژ که نبوده. مدتی زیر لحاف در آن هوای سرد خودش را گرم کرده بود. حالا از این بستر گرم چگونه بیرون بیاید؟! شروع کرد استدلال کردن که استاد! خودتان طبیب هستید، از همه بهتر میدانید، معده وقتی که در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد، یکمرتبه سرد میشود، ممکن است مریض بشوید، خدای ناخواسته ناراحت بشوید. گفت: من طبیبم تو شاگرد منی، من تشنهام برای من آب بیاور. باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که آخر صحیح نیست، درست است که شما استاد هستید ولی من خیر شما را میخواهم، اگر من خیر شما را رعایت کنم بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم. (گفت: آدم تنبل را که کار بفرمایی نصیحت پدرانه به تو میکند). شروع کرد از این نصیحتها کردن. همینکه بوعلی خوب به خودش ثابت کرد که او بلند شو نیست، گفت: من تشنه نیستم، خواستم تو را امتحان کنم. یادت هست که به من میگفتی چرا ادعای پیغمبری نمیکنی، مردم میپذیرند؟ من اگر ادعای پیغمبری کنم، تو که شاگرد منی و چندین سال پیش من درس خواندهای حاضر نیستی امر مرا اطاعت کنی؛ خودم دارم به تو میگویم بلند