مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٩ - وابستگیها و آزادگیها
ما برای اینکه مطلب را درست روشن کنیم ناچاریم به برخی از مسائل فلسفی اشاره کنیم.
اولًا ممکن است کسی بگوید: بهطور کلی برای انسان نوعی شخصیت و «خود» فرض کردن و اصرار به اینکه شخصیت انسانی محفوظ بماند و «خود» انسانی تبدیل به غیر «خود» نشود مستلزم نفی حرکت و تکامل انسان است، زیرا حرکت دگرگونی و غیریت است. حرکت چیزی بودن و چیز دیگر شدن است و تنها در سایه توقف و سکون و تحجر است که یک موجود «خود» خویش را حفظ میکند و به «ناخود» تبدیل نمیشود؛ و به عبارت دیگر از خود بیگانه شدن لازمه حرکت و تکامل است، از این رو برخی از قدمای فلاسفه حرکت را به «غیریت» تعریف کردهاند. پس، از طرفی برای انسان نوعی «خود» فرض کردن و اصرار داشتن به محفوظ ماندن این خود و تبدیل نشدنش به «ناخود» و از طرفی از حرکت و تکامل دم زدن، نوعی تناقض لاینحل است.
برخی برای اینکه از این تناقض رهایی یابند گفتهاند: «خود» انسان این است که هیچ خودی نداشته باشد و به اصطلاح خودمان انسان عبارت است از «لاتعینی» مطلق؛ حد انسان بیحدی و مرز او بیمرزی و رنگ او بیرنگی و شکل او بیشکلی و قید او بیقیدی و بالأخره ماهیت او بیماهیتی است. انسان موجودی است فاقد طبیعت، فاقد هرگونه اقتضای ذاتی، بی رنگ و بیشکل و بیماهیت، هر حد و هر مرز و هر قید و هر طبیعت و هر رنگ و شکلی که به او تحمیل کنیم خود واقعی او را از او گرفتهایم.
این سخن به شعر و تخیل شبیهتر است تا فلسفه. لاتعینی مطلق و بیرنگی و بی شکلی مطلق، تنها به یکی از دو صورت ممکن است:
یکی اینکه یک موجود، کمال لایتناهی و فعلیت محض و بیپایان باشد، یعنی وجودی باشد بیمرزوحد، محیط بر همه زمانها و مکانها و قاهر بر همه موجودات، آنچنانکه ذات پروردگار چنین است. برای چنین موجودی حرکت و تکامل محال است زیرا حرکت و تکامل عبور از نقص به کمال است و در چنین ذاتی نقص فرض نمیشود.
دیگر اینکه یک موجود فاقد هر فعلیت و هر کمال بوده باشد، یعنی امکان محض و استعداد محض و لافعلیت محض باشد، همسایه نیستی و در حاشیه وجود