مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٥ - تنفیر
قرآن تبشیر و انذار مقرون به یکدیگر است، یعنی از یک طرف بشارت است و نوید، و از طرف دیگر انذار و اعلام خطر.
در دعوت، این هر دو رکن باید توأم باشد. اشتباه است اگر داعی و مبلّغ تکیهاش تنها روی تبشیرها و یا انذارها باشد، و بلکه جانب تبشیر باید بچربد. و شاید به همین دلیل است که قرآن کریم تبشیر را مقدّم میدارد:«بَشیراً وَ نَذیراً، مُبَشِّراً وَ نَذیراً».
تنفیر
غیر از تبشیر و انذار، یک عمل دیگر داریم که اسمش «تنفیر» است. تنفیر یعنی عمل فرار دادن. گاهی انسان میخواهد انذار کند، انذار را با تنفیر اشتباه میکند. انذار آن وقت انذار است که عمل سائق را انجام بدهد یعنی واقعاً از پشت سر، شخص را به سوی جلو براند. ولی عمل تنفیر یعنی کاری کردن که او فرار کند. باز به همان حیوان مثال میزنم: مثل این است که انسان حیوانی (شتری، اسبی) را میکشد، بعد میخواهد او را بیشتر پشت سر خودش حرکت بدهد، نوعی «های و هو» میکند که یکمرتبه این حیوان، محکم سرش را به عقب میکشد، افسارش را پاره میکند و فرار میکند. این را میگویند «تنفیر». در روح انسان، گاهی بعضی از دعوتها نه تنها سوق دادن و قائدیت نیست بلکه تنفیر است، یعنی نفرت ایجاد کردن و فرار دادن است. و این، اصلی است روانی؛ روح و روان انسان اینطور است. همان مثال بچه و مدرسه را عرض میکنیم: بسیاری از اوقات، پدر و مادرها یا بعضی از معلمهای بچهها به جای تبشیر و انذار، تنفیر میکنند، یعنی کاری میکنند که در روح بچه یک حالت تنفّر و گریز از مدرسه پیدا بشود و عکس العمل روح این بچه گریز از مدرسه است.
تاریخ مینویسد [١]: وقتی پیغمبر اکرم مُعاذ بن جبل را برای دعوت و تبلیغ مردم یمن [٢] به یمن فرستاد- طبق نقل سیره ابن هشام- به او چنین توصیه میکند:
[١] ظاهراً این قضیه مکرر اتفاق افتاده است. من آن موردی را که یادم هست عرض میکنم.[٢] یمن از آن جاهایی است که مردمش بدون آنکه هیچ گونه لشکرکشی صورت گرفته باشد مسلمان شدهاند.
علت مسلمان شدن مردم یمن داستان نامه رسول اکرم بود که به خسرو پرویز پادشاه ایران نوشتند و او را دعوت به قبول اسلام کردند. نامهها نوشتند به همه سران بزرگ جهان و رسالت خودشان را به آنها ابلاغ کردند، از آن جمله به خسرو پرویز پادشاه ایران. اگر بعضی از آنها جواب ندادند ولی بسیاریشان جوابهای بسیار محترمانه و متواضعانه دادند، فرستاده پیغمبر اکرم را احترام کردند، همراه او هدایایی برای حضرت فرستادند و بالأخره جواب مؤدبانهای دادند. تنها فردی که بیادبانه رفتار کرد، خسرو پرویز بود که نامه حضرت را درید و چون پادشاه یمن دست نشانده ایران، و یمن تحت الحمایه ایران بود، نامهای به بازان پادشاه یمن نوشت که این مرد کیست که در جزیرة العرب پیدا شده و به خود جرأت داده است که به من نامه بنویسد و مرا دعوت کند و اسم خودش را قبل از اسم من بنویسد؟! (پیغمبر طبق معمول نوشت این نامه از کی به سوی کی. او توقع داشت بنویسد به سوی کی از کی، یعنی نشان بدهد که من کوچک تو هستم؛ در صورتی که اینکه از کی به کی باشد علامت بزرگی نیست، چون قاعده طبیعی است ولی جاو فکر میکردج اگر بنویسد «به کی از کی» علامت این است که تو خیلی بت بزرگی هستی).
فوراً کسی را میفرستی درباره این مرد تحقیق کند و او را کت بسته به یمن بیاورد، بعد او را نزد من بفرست تا مجازاتش کنم، و از این مهملات. او هم نماینده ایران را با یک نماینده از طرف خودش به مدینه خدمت رسول اکرم فرستاد و گفت: خسرو چنین نامهای نوشته است، شما چه جواب میدهید؟ پیغمبر اکرم اینها را معطل کرد.
برای جواب آمدند، فرمود: بسیار خوب، حالا اینجا باشید تا من به شما جواب بدهم. چند روز بعد آمدند. فرمود:
بعد بیایید. شاید حدود چهل روز اینها را معطل کرد. یک روز آمدند خدمت حضرت، گفتند: دیگر ما وظیفه نداریم بیش از این معطل بشویم، تصمیم گرفتهایم برویم، آخرین جوابی که دارید بدهید، جواب خداوندگار ما خسرو پرویز را چه میدهید؟ فرمود: جوابش این است که «دیشب خدای ما شکم خداوندگار شما خسرو پرویز را به دست پسرش شیرویه درید و موضوع از اساس منتفی شد». وقتی که برگشتند خبر را به بازان دادند. (هنوز گزارش نرسیده بود، چون از مدائن تا آنجا خیلی فاصله بود). بازان گفت: اگر این راست باشد علامت نبوت و پیغمبری این مرد است. صبر میکنیم ببینیم از ایران چه خبر میآید. چند روز گذشت که فرستاده شیرویه آمد که خسرو پرویز کشته شد و اکنون من پادشاه این مملکت هستم. راجع به آن مردی که در عربستان ادعای نبوت و رسالت دارد، تو متعرض نشو. اینجا بود که زمینه اسلام در یمن پیدا شد. بعلاوه در یمن عده زیادی ایرانی بودند. ما در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران این موضوع را ذکر کردهایم که اساساً ایرانیها اولین بار در یمن مسلمان شدند و اسلام ایرانیها از جنبه تبلیغ از یمن آمد، و خلوصی هم که ایرانیهای مقیم یمن نشان دادند غیر آنها نشان ندادند. و چون یمن تحت الحمایه ایران بود، ایرانیهای زیادی به یمن رفته بودند و در آنجا زندگی میکردند که آنها را ابناء و احرار و آزادگان میگفتند و اینها قبل از دیگران اسلام اختیار کردند. نیمی از مردم یمن در زمان رسول خدا مسلمان بودند، و برای نیم دیگر که هنوز مسلمان نبودند پیغمبر اکرم یک نوبت مُعاذ بن جبل را و یک نوبت هم وجود مقدس علی علیه السلام را برای تبلیغ و دعوت به یمن فرستاد که این دومی نوبت آخر و در حجة الوداع بود (یعنی دوماه قبل از وفات رسول اکرم) که وقتی علی علیه السلام از یمن باز گشت، در مکه با رسول خدا ملاقات کرد و وقتی حضرت از او سؤال کرد: علی جان! تو چگونه احرام بستی یعنی چه نوع حجی را نیت کردی؟ حج تمتع نیت کردی یا چیز دیگر؟ فرمود: من وقتی که در میقات نیت کردم، نیت کردم بر آنچه که رسول خدا نیت کرده است. شما هرطور نیت کردهاید من همانطور نیت کردهام. فرمود: بسیار خوب، ما اینچنین نیت کردهایم، تو هم همینطور نیت کردهای و نیتت درست است.