مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣ - اسکندر و دیوژن
ناراحت شدهاند، رفت که با حضرت صحبت کند. میگوید آنجا سیاهی بود که در واقع به منزله دربان بود که حضرت به او سپرده بودند کسی نیاید. تا رفتم آنجا، گفتم به حضرت بگو که عمر است. رفت و آمد گفت: جوابی ندادند. من رفتم و دومرتبه آمدم. اجازه خواستم، باز هم به من جواب نداد. دفعه سوم گفت: بیا. وقتی رفتم، دیدم پیغمبر در یک اتاقی که فقط فرشی که گویی از لیف خرماست در آن افتاده استراحت کرده، و وقتی من رفتم مثل اینکه حضرت کمی از جا حرکت کردند، دیدم خشونت این فرش روی بدن مبارکش اثر گذاشته. خیلی ناراحت شدم. بعد میگوید (و شاید با گریه): یا رسول اللَّه! چرا باید اینجور باشد؟ چرا کسریها و قیصرها غرق در تنعم باشند و تو که پیغمبر خدا هستی چنین وضعی داشته باشی؟
حضرت مثل اینکه ناراحت میشود، از جا بلند میشود و میفرماید: چه میگویی تو؟ این مهملات چیست که میبافی؟ تو خیلی به نظرت جلوه کرده، خیال کردهای من که اینها را ندارم، این محرومیتی است برای من؟ و خیال کردهای آن نعمت است برای آنها؟ به خدا قسم که تمام آنها نصیب مسلمین میشود، ولی اینها برای کسی افتخار نیست.
ببینید زندگی پیغمبر چگونه بود. وقتی که رحلت کرد از خودش چه باقی گذاشت؟ وقتی که علی رحلت کرد از خودش چه باقی گذاشت؟ پیغمبر وقتی که از دنیا میرود یک دختر بیشتر ندارد. طبق معمول، هر انسانی طبق عاطفه بشری و اگر از این معیارها پیروی کند، بالأخره دخترش است، دلش میخواهد برایش ذخیرههایی مثلًا خانه و زندگی تهیه کند. ولی بر عکس، یک روز وارد خانه فاطمه میشود، میبیند فاطمه دستبندی از نقره به دست دارد و یک پرده الوان هم آویخته است. با آن علاقه مفرِطی که به حضرت زهرا دارد، بدون اینکه حرفی بزند برمیگردد. حضرت زهرا احساس میکند که پدرش این مقدار را هم برای او نمیپسندد، چرا؟ زیرا دوره اهل صُفّه است. زهرا که همیشه اهل ایثار بوده است و آنچه از مال دنیا دارد به دیگران میبخشد، تا پیغمبر بر میگردد فوراً آن دستبند نقره را از دستش بیرون میکند، آن پرده الوان را هم میکند و همراه کسی میفرستد خدمت رسول اکرم؛ یا رسول اللَّه! دخترتان فرستاده است و عرض میکند این را به هر مصرف خیری که میدانید برسانید. آن وقت است که چهره پیغمبر میشکفد و جملهای از این قبیل میفرماید: ای پدرش به قربانش!