مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٦ - مشکل کشته شدن عثمان ( مشکل نفاق )
مخالفان علی با مخالفان پیغمبر این تفاوت را داشتند که مخالفان پیغمبر عدهای بودند کافر و بت پرست و در زیر شعار بت پرستی با پیغمبر مبارزه میکردند، منکر خدا و توحید بودند و انکار خدا و توحید را هم علنی میگفتند، تحت شعار «اعْلُ هُبَل» زنده باد هُبل، با پیغمبر مبارزه میکردند، پیغمبر هم شعار روشنی داشت:«اللَّهُ اعْلی وَ اجَلُّ» از همه بزرگتر خداست. اما علی با یک طبقه دانای بیدین مواجه شده است که متظاهر به اسلاماند ولی مسلمان واقعی نیستند، شعارهایشان شعارهای اسلامی است و هدفهایشان بر ضد اسلام. پدر معاویه که ابوسفیان است در زیر شعار.
«اعْلُ هُبَل» به جنگ پیغمبر میآید، لهذا کار پیغمبر در مبارزه با او آسان است.
پسرش معاویة بن ابی سفیان همان روح ابوسفیانی و همان هدفهای ابوسفیانی را دارد اما در زیر شعار آیه قرآن: «مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً» [١]. هر کسی که مظلوم کشته شد خدا برای اولیاء او (خویشاوندان نزدیک او) یک قدرتی داده است، حق داده است که خون مقتول خودشان را مطالبه کنند. شعار، خیلی شعار خوبی است. حال کسی نیست که از معاویه بپرسد که ولی شرعی خون عثمان کیست؟ یک کسی که در چهار پشت بالاتر با تو انتساب پیدا میکند، مطالبه خون او به تو چه مربوط است؟! عثمان پسر دارد، خویشاوندان نزدیکتر از تو دارد؛ و ثانیاً به علی چه مربوط که عثمان کشته شده است؟! اما یک مرد دغلبازی مثل معاویه به این حرفها کاری ندارد، او میخواهد از این وسیله استفاده کند.
معاویه قبلًا به جاسوسهای خود در اطراف عثمان سپرده بود که هر وقت خلیفه کشته شد، فوراً پیراهن خون آلود او را برای من به شام بفرستید. تا عثمان کشته شد نگذاشتند که خون پیراهن او خشک بشود، همان پیراهن خون آلود را با انگشت زن عثمان [٢] فرستادند برای معاویه. دیگر معاویه قند در دلش آب میشد. دستور داد انگشتهای بریده زن عثمان را کنار منبرش آویزان کردند: «ایهاالناس! دنیا را ظلم گرفت، اسلام از دست رفت، این انگشتهای بریده زن خلیفه است». و دستور داد پیراهن عثمان را روی چوبی بلند کردند و بردند در مسجد یا جای دیگر. خودش رفت آنجا نشست، شروع کرد به گریه کردن بر خلیفه مظلوم. مدتها روضه عثمان در
[١] اسراء/ ٣٣.[٢] هنگامی که انقلابیون ریختند که عثمان را بکشند، او خودش را روی بدن عثمان انداخت. یک شمشیری که خواستند به تن عثمان بزنند، به دست آن زن خورد و انگشت او (یکی یا بیشتر) قطع شد.