ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٠ - انحصار عوامل فعليّت و به ثمر رسانندهء چهار بعد اساسى در هفت عامل
خواهيم كرد . توضيح اين مسئله با يك مثال ساده چنين است كه يكى از اركان اساسى اخلاق عبارتست از تلقّى واقعيّات آن چنانكه مورد درك قرار گرفتهاند و منعكس ساختن همان واقعيّات هم براى خويشتن و هم براى ديگران . يعنى هنگامى كه وجدان انسان درك كنندهء عمل و نتيجهء رياضى مزبور ، خود را در ارتباط با اين واقعيّت مشاهده كرد ، عمل و نتيجهء مزبور مانند كيفيّت پيوسته به شخصيّت انسان درك كننده تلقّى مى شود و چون شخصيّت از تنوّع و كثرت واقعيّات قابل ارتباط ، اطَّلاع دارد ، نمى گذارد آن معلوم كه مانند كيفيّت پيوسته به شخصيّت مى نمايد ، رنگ ديگر واقعيّات را مات بسازد و در نتيجه شخصيّت آدمى به اسارت يك معلوم در آيد و حسّ زيبائى را هم مثلا تسليم محض آن معلوم سادهء رياضى نمايد . ممكن است گفته شود : مات كردن رنگ واقعيّات ديگر بوسيلهء فرو رفتن علمى در بارهء يك موضوع ، كار عاميان و شخصيّتهاى سطحى است نه انسانهائى كه داراى مغز رشد يافته در علم مى باشند . پاسخ اين اعتراض با نظر به روش تأسّف انگيز عدّهء فراوانى از خيره شدگان به موضوعى كه براى تحقيقات علمى خود انتخاب نمودهاند ، روشن است . بعنوان مثال مى بينيم : بعضى از متفكَّران فيزيك با روش تجزئه اى وارد ذرّات بنيادين اجسام ميشوند و با عالمى روبرو مى گردند كه با سطوح ظاهرى عالم طبيعت متفاوت است .
اگر چنين شخصى با شناخت مختصّ يا مختصّاتى از ذرّات ، چنان در آنها غوطه ور گردد كه حالات تركيبى آن ذرّات و نمودهاى آن حالات را ناديده بگيرد ، آيا مى توان گفت : چنين متفكَّرى كه رنگ واقعيّات تركيبى آن ذرّات را در ذهن خود مات كرده و از قلمرو علم خارج ساخته است ، آن ذرّات را واقعا مى شناسد يكى از دوستان از يكى از فلاسفهء مغرب زمين چنين نقل كرد [ البتّه من خودم عبارات او را نديدهام ] كه مى گويد : « ما انسانها در سطوح ظاهرى طبيعت به فعّاليّتهاى علمى مى پردازيم و از طبيعت جز با همان سطوح ظاهرى سر و كارى نداريم و اگر اين توانائى