منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٦٦
باز مى گردند و از زندگى بسيار مرفه و دور از غم و ناراحتى(به عنوان پاداش) برخوردار مى شوند، در حالى كه آن گروه كه در زندگى پيشين خود تجاوز كار و ستمگر بوده اند براى كيفر، به زندگى پست تر باز مى گردند تو گويى اگر امروز گروهى را مرفه وگروه ديگرى را گرسنه و برهنه مى بينيم اين به خاطر نتيجه اعمال پيشين آنها است كه به اين صورت تجلى مى كند و هرگز تقصيرى متوجه فرد يا جامعه نيست.
ما با اين كه از آميختن بحث هاى فلسفى وكلامى به بحث هاى اجتماعى مى پرهيزيم ولى در اين جا از اشاره به نكته اى ناگزيريم و آن اين كه اعتقاد به تناسخ به اين شكل، مى تواند اهرمى محكم در دست جهان خواران باشد كه عزت و رفاه خود را معلول پارسايى دوران ديرينه، و بدبختى و بخت برگشتگى بيچارگان را نتيجه زشتكاريهاى آنان در زندگى هاى قبلى قلمداد كنند و از اين طريق، بر ديگ خشم فروزان وجوشان توده ها كه پيوسته خواستار انقلاب و پرخاشگرى بر ضد مرفهان و مستكبران مى باشند، آب سرد بريزند و همه را خاموش نمايند. اگر ماركسيسم مى گويد«دين افيون ملتها است» بايد چنين انديشه هاى دينى را افيون ملتها بداند و آن را در خدمت مستكبران و غارتگران بينديشد، نه آيين هاى منزّه از اين خرافات را، و شايد به خاطر اين انگيزه بوده است كه انديشه تناسخ در سرزمين هايى مانند«هند» رشد نموده كه از نظر بدبختى و گسترش فاصله طبقاتى وحشت زا و هولناك مى باشد. به طور مسلم صاحبان زر و زور براى توجيه كارهاى خود، و براى فرو نشاندن خشم ملتهاى گرسنه و برهنه به چنين اصلى پناه مى بردند، و رفاه خود و سيه روزى همسايه ديوار به ديوار را از اين طريق توجيه مى نمودند، تا آن هندى بيچاره به جاى فكر در انقلاب، بر زندگى قبلى خود تأسف ورزد، و با خود بگويد چرا من در هزاران سال پيشين در اين جهان كه زندگى مى كردم چنين وچنان كرده ام كه