جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤ - غزل ٣٠٤ نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير
و مراقبه و ذكر دوست كناره بگيرم، و اين گناه (به ديده زاهد) را ترك كنم. نمىدانم تقدير با تدبير من موافق است، يا نه؟ چنانچه وى مرا بخواهد، چگونه مى توانم از او دست بكشم؟! به گفته خواجه در جايى:
|
من همان ساعت كه از مِىْ خواستم شد، توبه كار |
گفتم اين شاخ ار دهد بارى، پشيمانى بُوَد |
|
|
خود گرفتم كافكنم، سجّاده چون سوسن، به دوش |
همچو گل، بر خرقه رنگ مِىْ، مسلمانى بود |
|
|
بى چراغ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گل، مستورىِ مستان ز نادانى بود[١] |
|
|
دل رميده ما را كه پيش مى آرد؟ |
خبر دهيد ز مجنونِ خسته از زنجير |
|
خلاصه آنكه: كجاست محبوب من كه با نوازشى اين دل هجران كشيده مرا نوازش نمايد؟ در جايى مى گويد:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم، نظر نگيرى باز[٢] |
|
اى دوستان! و يا مقرّبان درگاه الهى و نسيمهاى پيام برنده به دوست بىهمتايم! بياييد و از گرفتارى من مجنون گرفتار زنجير عشقش گزارشى به او بدهيد. به گفته خواجه در جايى:
|
صبا! به لطف بگو آن غزال رعنا را: |
كه سر به كوه و بيابان، تو داده اى ما را |
|
|
شكر فروش، كه عمرش دراز باد! چرا |
تفقّدى نكند، طوطىِ شكر خارا! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.