جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٩ - غزل ٣١٢ هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
|
عيبِ جوان و سرزنشِ پير مى كنند[١] |
|
چه فتنه بود، كه مشّاطه قضا انگيخت |
كه كرد نرگس مستش، سيه به سرمه ناز؟ |
|
محبوبا! اين چه فتنه اى است كه چشم سياه مست تو به پا نموده و بر آن مقرّر گشته كه با ناز و جذباتت، عاشقان خود را بكُشى. خلاصه آنكه: جذبات جمال و فتنه انگيزى و ناز تو، از امور لا ينفكّ تو است، و دلباختگى ما هم به جمال تو، مقضىّ و نگذشتنى است. در جايى مى گويد:
|
نرگس طَلَبد، شيوه چشم تو، زهى چشم! |
مسكين! خبرش از سر و در ديده حيا نيست |
|
|
چون چشم تو، دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گنه از جانب ما نيست[٢] |
|
|
بدين سپاس، كه مجلس منوّر است به دوست |
گرت چو شمع بسوزند، پايدار و بساز |
|
اى خواجه! بدين شكرانه كه ديدار دوست تو را ميسّر گشته، از سوختن و پايدارى در مقابل شمع رخسارش مضايقه منما، چون پروانه بسوز و بساز و از جان سپردن باك نداشته باش؛ كه: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ، لَأَزِيدَنَّكُمْ»[٣]: (براستى اگر سپاس گزاريد، [نعمت] بر شما افزون كنم.) در جايى پس از رسيدن به اين معنى مى گويد:
|
هرگزم، مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧١، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٣] - ابراهيم: ٧.