جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٥ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
يوسف ٧ كه در اوّل غزل ذكر شده، شاهد خوبى است بر اين معنى، كه مى فرمايد:
«وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ»[١]: (و اينچنين پروردگارت تو را بر مى گزيند.).
و به گفته خواجه در جايى:
|
دلبر كه جان فرسود از او، كام دلم نگشود از او |
نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلدارى كند |
|
|
گفتم گره نگشودهام ز آن طُرّه تا من بودهام |
گفتا: منش فرمودهام، تا با تو طرّارى كند |
|
|
ز آن طرّه پر پيچ و خم، سهل است اگر بينم ستم |
از بند و زنجيرش چه غم؟ آن كس كه عيّارى كند[٢] |
|
|
هر كه سرگردان به عالَم گشت و غمخوارى نيافت |
آخر الامر او به غمخوارى رسد، هان! غم مخور |
|
اى خواجه! پريشان مباش كه غمخوار خود را از دست داده اى و دوباره از مشاهدهاش برخوردار نخواهى شد، آخرالامر به غمخوار خود راه خواهى يافت، و غمهاى تو را درمان خواهد نمود. در جايى مى گويد:
|
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف |
گر بِكَشد زهى طرب! ور بكُشد زهى شرف! |
|
|
من به كدام دلخوشى مِىْ خورم و طرب كنم |
كز پس و پيشِ خاطرم، لشگرِ غم كشيده صف[٣] |
|
و يا منظور اين باشد كه: زمانى به غمخوار حقيقى خود راه خواهى يافت، كه مشهودت شود كه هيچ كس جز محبوب يگانه عالَم غمخوارت نخواهد بود. به گفته.
[١] - يوسف: ٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.