جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
خواجه در جايى:
|
طالع اگر مدد كند، دامنش آوَرَم به كف |
گر بكَشَدزهى طرب! ور بكُشَدزهى شرف! |
|
|
حافظ! اگر قدم زنى در رَهِ خاندان به صدق |
بدرقه رَهَت شود، همّتِ شحنةُ النّجف[١] |
|
و در جايى پس از رسيدن به چنين مشاهده اى مى گويد:
|
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود و با تو خويش را دمساز |
|
|
چه فتنه بود كه مشّاطه قضا انگيخت |
كه كرد نرگس مستش، سيه به سرمه ناز؟ |
|
|
بدين سپاس كه مجلس منوّراست به دوست |
گرت چو شمع بسوزند، پاى دار و بساز[٢] |
|
|
راز سربسته ما بين كه به دَستان گفتند |
هر زمان با دَفْ و نِىْ بر سر بازار دگر |
|
ما هرچه راز عشق خود را مخفى و از نااهلان مستور مى داشتيم، ولى (از جايى كه عشق را نمى توان پنهان داشت؛ اگر زبان نگويد، قلم مى نويسد؛ و اگر قلم ننويسد، اشك چشم آن را ظاهر مى سازد.) چنان پرده از سرّ ما برداشته شد كه هر زمان هركس به طريقى آن را به ديگرى افشا مى نمود، و در نتيجه رسواى جهان شديم. در جايى به افشاى اشك چشم اشاره نموده و مى گويد:
|
گر كُمَيْتِ اشك گلگونم نبودى تُنْدْرُو |
كِىْ شدى پيدا به گيتى، رازِپنهانم چو شمع[٣] |
|
|
يار اگر رفت و حَقِ صُحبتِ ديرين نَشِناخت |
حاش للَّه! كه رَوَم، من ز پى يار دگر |
|
گر چه دوست حقوق صحبت و انس ازلى، و يا ديدار گذشته در اين عالم را نديده گرفت، و مرا به سبب آمال و اعمال و انديشههاى عالم بشرىام از ديدارش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.