جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٨ - غزل ٣١٦ دلم ربوده لولى وشى است شورانگيز
الْمَلائِكَةِ، فَقالَ: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. قالُوا: سُبْحانَكَ! لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا، إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ. قالَ: يا آدَمُ! أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ ...»[١]: (و همه نامها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر ملائكه عرضه داشت، آنگاه فرمود: اگر راستگوييد از نامهاى اينان خبرم دهيد. عرض نمودند: تو پاك و منزّهى! ما را دانشى نيست جز آنكه تو آموختى، بدرستى كه تنها تو عليم و حكيمى. فرمود: اى آدم! اينان را از نامهاى ايشان آگاه ساز ...) لذا در جايى مى گويد:
|
جلوه اى كرد رُخش، ديد مَلَك عشق نداشت |
عينِ آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد[٢] |
|
|
غلامِ آن كلماتم، كه آتش افروزد! |
نه آب سرد زَنَد، در سخن بر آتش تيز |
|
اى من بنده آن گفتار (اساتيد و اهل طريقى) كه آتش عشق به معشوق حقيقى را مىافزايد، نه آن سخنان (زاهد و شيخ و واعظى) كه به آتش عشق فطرىام آب سرد مىپاشد تا به خاموشى بگرايد.
در جايى مى گويد:
|
آنچه زَرْ مى شود از پرتوِ آن، قلبِ سياه |
كيميايى است كه در صحبت درويشان است[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
[١] - بقره: ٣١- ٣٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧، ص ٥٥.