جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٣٣٨ در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
|
حكم مستورى ومستى، همه برخاتمت است |
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود[١] |
|
|
ساقى! بهار مى رسد و وجهِ مِىْ نماند |
فكرى بكن، كه خون دل آمد ز غم به جوش |
|
|
عشق است و مفلسىّ و جوانىّ و نوبهار |
عذرم پذير و جرمْ به ذيلِ كَرَم بپوش |
|
خلاصه آنكه: اى دوست! ايّام وزمانى فرا رسيده (ماهها و يا شبها و يا روزهاى با ميمنت كه بهار بهره بردارى از عنايات محبوب است) كه مى توان آزادانه در آن، مغفرت و مشاهده جمالت را خريدارى نمود. افسوس! كه سرمايه عمر و جوانى از دست داده و مفلس گشتهام و خواطر و گناهان و توجّه به غير تو چنانم احاطه نموده كه راه بازگشت ندارم؛ از طرفى، غم عشقت چنان در دلم خيمه زده كه ممكن نيست از تو چشم پوشم، اگرچه نيازى ندارم، تا ناز تو را خريدار گردم. عذرم بپذير و جرمم به كرمت بپوش تا لايق قربت گردم.
|
اى پادشاهِ صورت و معنى! كه مثل تو |
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش |
|
|
چندان بمان، كه خرقه ازرق كند قبول |
بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش |
|
اين دو بيت شاهد خوبى بر بيان گذشته ما مى باشد و علّت ستودن خواجه از پادشاه زمان خويش را بيان مى كند، مىگويد: اى پادشاه ظاهرى و معنوى كه بر دلها حكومت مى كنى! خدا تو را عمر طولانى و سلطنت پايدار دهد، كه ما را آسوده خاطر نمودى و ازرق پوشان و زهّاد همگى با پذيرفتن طريقه فطرت دعاگويت خواهند شد ..
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٣، ص ١١٨.