جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ٣٣٩ دلم رميده شد و غافلم من درويش
آرى، بشر تا هنگامى كه به عالم بشرى خود توجّه دارد، اراده قرب جانان او را دست ندهد؛ آن وقت و ساعتى دوست او را مى پذيرد، كه از خود و زمان و مكان و غيره رهايى يابد و از همه چيز انقطاع كامل پيدا كند و فقط به او توجّه نمايد؛ كه:
٢٤٤٣
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ.»
[١]: (بار خدايا! انقطاع و بريدن كامل [از خلق و توجّه] به خودت را به من عنايت نما.)، و قطره هستى خيالى او، محو درياى حقيقت هستى بخش گردد، و خود را ديگر نبيند و ديدن حق هم از او نباشد.
خواجه مى گويد: من كجا و فكر رسيدن به درياى ذات بىانتها! من كجا و اين فكر محال! آنجا كه وصال باشد، صحبت رسيدن و نرسيدن نباشد؛ كه:
٢٤٤٤
«إلهى! ... عَجَزَتِ العُقُولُ عَنْ إدراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الأبْصارُ دُونَ النَّظَرِ الى سُبُحاتِ وَجْهِكَ، وَلَمْ تَجْعَلْ لِلخَلْقِ طَريقاً إلى مَعْرِفَتِكَ إلّابِالعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! ... عقلها از ادراك كنه جمالت ناتوان، و ديدگان از نگريستن به انوار [و يا: عظمت] روى [اسماء و صفات] ات، تار گشتهاند، و براى مخلوقات راهى به شناختت قرار نداده اى جز آنكه اظهار عجز و ناتوانى از شناسايىات نمايند.)
|
به كوى ميكده، گريان و سرفكنده رَوَم |
چرا؟ كه شرمْ همى آيدم ز حاصل خويش |
|
افسوس كه عمرى گذرانيدم و حاصلى از آن نگرفتم، و گلى كه از باغ عالم وجود بايد چيد نچيدم، و به دنبال دوست نرفتم. چگونه در پيشگاه دوست، سرافكنده و گريان و عذرخواه و شرمنده نباشم كه از عمر خويش حاصلى نگرفتم؛ كه:
٢٥١٠
«إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التّباعُدِ مِنْكَ، إلهى! فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيل سَخَطِكَ.»
[٣]: (بار الها! عمرم را در حرص و نشاطِ.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.