جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٣٣٠ باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش
مىدهى كه در آنجا تباهى نموده و خونها ريزد؟) را از لسان ملائكه قرائت كردهاى، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ»[١]: (و تمامى نامها [ى خود] را به آدم آموخت، سپس آنها را بر ملائكه عرضه داشت.) را هم بخوان. ملائكه گفتند:
«سُبْحانَكَ! لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا»[٢]: (منزّهى تو! جز آنچه تو ما را آموختى، ما را دانشى نيست.- اين آدم ٧ بود كه مخاطب به خطابِ «يا آدَمُ! أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ»[٣]: (اى آدم! به نامهاى آنان آگاهىشان ده.) شد.
خلاصه آنكه، خواجه مى خواهد خود و سالكين را مورد خطاب قرار دهد و بگويد: اى سالك! واى خواجه! چون به بند كثرات و عالم طبيعت و زلفش گرفتار آمديد، مناليد، كه پس از مجاهدات، شما را مقامى بس رفيع بدست مى آيد، و حضرت دوست را به اسم و صفت، و جمال و كمال، با كثرات، در دو جهان (به ديده دل و محيط به آنها) مشاهده خواهيد كرد؛ كه:
٢٣٩٦
«قَريبٌ مِنَ الأشْيآءِ غَيْرُ مُلابِسٍ، بَعيدٌ مِنْها غَيْرُ مُبايِنٍ.»
[٤]: (خدا به اشيا نزديك است بدون اينكه با آنها آميخته شود، از آنها دور است بىآنكه از آنها جدا باشد.- نيز:
٢٣٩٧
«لَيْسَ فِى الأشْيآءِ بِوالِجٍ، وَلا عَنْها بِخارِجٍ.»
[٥]: (نه داخل اشيا است و نه خارج از آنها.).
و سپس:
|
با چنين زلف و رُخى بادش نظر بازى حرام |
هر كه روى ياسمين و جَعد سنبل بايدش! |
|
با شهود جمال و جلال دوست، (كه با جمال دلربايى مى كند، و با جلال به دام.
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - بقره: ٣٢.
[٣] - بقره: ٣٣.
[٤] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٤.
[٥] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٤.